🔸حلوای بیستویکم
مامانم از خانوادهای سنتی بود و طبعاََ شخصیتی سنتی هم داشت. عشق خاصی به اهل بیت داشت و صدای نوحه خواندنش برای امیرالمؤمنین هنوز توی گوشم مانده؛ انگار صدای نوحهی دختری بود که برای پدر مرحومش میخواند.
حلوای شب بیستویکم رمضان، خیلی براش مهم بود. از وقتی یادم میآید حتی یک سال هم این حلوا پختن قضا نشد.
دم افطار، عطر حلوا توی خانه میپیچید و بعد اذان، برایمان حلوا را توی ظرفهای دوست داشتنیاش میکشید و تأکید میکرد حتماً موقع خوردن حلوا، برای حضرت امیر فاتحه بخوانیم.
حالا، من هم مادر شدهام و سعی میکنم توی مادری کردنم، شبیه مامانم باشم. به تبعیت از او، هر سال شب بیستویکم رمضان، به نیت فاتحه برای امیرالمؤمنین حلوا میپزم.
امسال اما...
بیستم ماه رمضان، زهرای یازده ماههام، از صبح تب داشت و علی دوسالهام هم با وجود سرماخوردگیاش، که سوغات این چند شب مقاومت خیابانی بود و هربار میدیدمش میگفتم فدای سر رهبر شهیدم، لحظهای دست از شیطنت و پرحرفی نمیکشید.
برای منِ روزهدارِ دغداری که پر از تشویشِ موشکهایِ در کمینِ عزیزانم بودم، تحمل این شرایط راحت نبود. همین که شام و افطار را آماده میکردم، منتی بود که بر سر عالمیان میگذاشتم.
با همین فکرها خودم را مجاب کردم که امسال خبری از حلوا نیست.
یک ساعتی مانده بود به اذان؛ دخترکِ مامانیِ درونم، شروع کرد به نق زدن و حلوای بیستویکم را طلب کردن؛ و منی که خودم میدانستم مریضی بچهها بهانه است و دردم چیز دیگری است. من فقط دلم نمیآمد حلوا بپزم.
من در نوجوانی و با دعای خیر مادر از لاک جیغ به خدا رسیده بودم. من جوانی بودم که شیرینی ولایت رهبری علیوار، تمام جانم را پر کرده بود. من به هیچ وجه تصور نمیکردم در ۲۶ سالگی، برای علی زمانهام حلوا بپزم. من میخواستم از حلوا پختن فرار کنم، تا برای لحظهای یا حتی ساعتی هم که شده، داغ بر دل نشسته از خاطرم محو شود.
ولی دخترک درونم خیلی قویتر از این حرفها بود؛ سنت مامان باید زنده بماند!
بسم الله گفتم و با داغ کردن تابهی پر از روغن، به آن آرد اضافه کردم. موقع آماده کردن شربت حلوا، صدای نوحههای مامانم پیجید توی سرم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود.
بغضی که این روزها دیگر مهمان گلو نیست و صاحبخانهای شده برای خودش را به زحمت فرو خوردم و زیر لب برای برکت حلوا قدر و کوثر خواندم.
هرچند دقیقه یکبار یکی از بچهها ناله، گریه یا فریاد مااااماااااان را دستاویز میکرد، برای خارج کردن من از آشپزخانه.
با هر سختیای که بود، به نیابت از مامانم حلوای بیستویکم را به افطار رساندم. توی دلم گفتم: «مامان، نگران نباش. حلوای بیستویکم قضا نشد؛ ولی اینبار برای دو علی باید فاتحه بخونیم.»
پ.ن: لطفا هدیه به امیرالمومنین و رهبر شهیدمان و مادرم که در ایام شهادت امیرالمؤمنین از دنیا رفت، فاتحهای با صلوات قرائت کنید.
🔹نگین محمودیفرد
۱۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جنگ و لبخند2
دخترداییهایم در شهر بزرگ تهران زندگی میکنند. چه منطقهای؟ نمیدانم. نه پرسیدهام، نه رفتهام.
اوایل جنگ رمضان، بعد بمبارانهای تهران، بار بستند و راهی خرمآباد شدند.
روز اول رسیدنشان بود. هنوز چمدانها را باز نکرده و شام سفارشی مادر را نخورده بودند، کلانتری نزدیک خانهی پدرشان را بمباران کردند.
مامان زنگ زد و آنها را به خانهی خودش دعوت کرد. چون جمعیتشان زیاد بود نیامدند. مامان گفت: «زینب از اول جنگ اومده خونه من. شما برید خونه اون و تا پایان جنگ اونجا بمونید.»
قرار شد زنگ بزنند و پاسخ بدهند که میروند یا نه.
بعد از چند دقیقه، دختردایی زنگ زد و با بغض گفت: «عمه، خونهی زینب که نزدیک پادگان حمزهست. اونجا رو هم زدن. انگار قراره اینبار شهید بشیم. عزرائیل اومده دنبالمون.»
ترجیح دادند در خانه دایی بمانند و بر خدا توکل کنند.
🔹زینب پناهی
۱۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهر_نوشت
با پراید زردرنگش پایینتر از قلعه منتظر مسافر بود.
تا نشستم حرکت کرد. گفت کسی نیست.
از بمباران صبح گفت. از بمباران سالهای جنگ پرسیدم. گفت مردم میرفتند سمت روستاها و کوهها. بعد از جانبازی شیمیایی و سابقه جبهه.اش گفت. و اینکه دیروز جای من یک دانشجوی پزشکی نشسته بوده و پرسیده پشیمان نیستی از آن جبهه رفتن و از شیمیایی شدن؛ جواب داده بود رفتم که تو امروز باشی و پزشکی بخوانی.
گفت پسر دستم را بوسیده و دمت گرمی نثار کرده و گفته خوب جوابی دادی.
15اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
هدایت شده از راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#فراخوان
📢 معرفی سوژهی #مدافع_وطن
اگر در اطرافتان کسانی را میشناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژهای انجام میدهند، در پیامرسانهای ایتا و بله، آنها را به آیدی زیر معرفی کنید.
@ravimah_admin
خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و...
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸منتظر
شب بیستوسوم رمضان است.
انگار استخوانهای دستم ذوب شدهاند. هرچه تقلا میکنم جان ندارند رو به آسمان بگیرمشان.
به امید آمدن صاحبالامر دارم با انگشت سبابهام، برای کائنات خط و نشان میکشم. به دلم هم گفتهام یک امشب را زنده بماند و داراییاش را بریزد پای اشک، برای تمنای ظهور مهدی فاطمه.
کاش قاصدی پیدا شود امشب، صدایم را به مولایم برساند و از قول من بگوید: «آقاجان دلشکستهایم و غریب؛ یک ایران هم امشب به اضطرار روی ماهت، خیس باران خیابان شدهاند. بیا و سروری کن، رویمان را زمین نینداز آقاجان! بیا که مستضعفین عالم منتظرند فخر آمدنت را به جهان بفروشند!»
پ.ن:
التماس دعای فرج
التماس دعای فرج
التماس دعای فرج
🔹سمانه قاسمیمنش
۲۱اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
پیام شهید محمدباقر طاهرپور (فرمانده پهپادی نیروی هوافضا که در جنگ دوازده روزه همراه شهید حاجیزاده به شهادت رسید) که پارسال شب قدر برای یکی از اقوامش فرستاده:
سلام علیکم
سال بعد این ایام، این موقع، یک عده را با نام شهید میشناسند؛ همانهایی که میدانستند، چگونه بخواهند و بگیرند.
امشب شهادتنامه عشاق امضا میشود.
التماس دعا.
امشب هم عدهای شهادتشان را میگیرند.
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸سربازان امام مجتبی خامنهای
تجمع تمام شده بود. مردم توی خیابون انقلاب زیر نمنم باران قدم میزدند و سمت ماشینهایشان میرفتند.
وسط بلوار تعدادی از مردم حلقه زده بودند و شعار میدادند. خوب که دقت کردم، بعضی خم شده بودند و فیلم میگرفتند.
جلو رفتم. پسر خردسالی با لباس نظامی که یک دستش اسلحه پلاستیکی و پرچم بود و دست دیگرش عکس #امام_سید_مجتبی_خامنهای، شعار میداد.
صدا و لحن کودکانهاش دل همه را برده بود.
یاد شهید محمدجواد بازگیر افتادم. شهید خردسالی که امروز عصر به همراه خانوادهاش به خاک سپرده شد.
دشمن کور خوانده؛ محمدجوادها «خیلیان، هزار هزارن، سی تقاص خین تو سر وِر میارن!»*
*برشی از یک شعر معروف لری به معنای «برادرانم بسیارند و برای انتقام خون تو قیام خواهند کرد».
🔹معصومه عباسی
۲۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
https://ble.ir/ravimah/8020932701927700248/1773390118131
#ببینید
از وقتی جنگ شروع شده، ریحانه آرام و قرار ندارد. هر شب خانواده را به رژهی ماشینی میکشاند. از دهان بزرگترها خبر میقاپد و با الفاظ نصفهنیمه پس میدهد.
برای هر راهپیمایی سربندی میبندد و پرچمی همقد خودش، روی دوش میاندازد که اگر مصاحبهای پیش آمد، تصویرش کامل باشد.
حالا فهمیده گره جنگ با بمب و موشک باز نمیشود و باید از خدا خواست.
با مادرش در این ایام دیگ حلیم به نیت پیروزی رزمندهها بار گذاشته.
تحلیلهایش که ته میکشد، با زبان کودکانه چند ناسزا حوالهی نتانیاهو و ترامپ میکند.
منتظر است خدایِ بچهها نتیجه جنگ را به نفع ایران تمام کند.
کنار اسباببازیهایش پرچم ایران، چفیه و سربند دارد و چند عکس از رهبر جدید که در راهپیمایی گرفته.
بچه پای کار است. مقاومت را از دل جنگ آورده و
گذاشته لابه لای خرت و پرتهایش، داخل یک دیگ توی حیاط خانه و به همه یک قابلمه سهم میدهد.
🔹فاطمه عزیزی
۲۱اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#دلنوشته
🔸کاپشن صورتیهای خرمآبادی🩷
حماسه، از همانجایی شروع میشود که مادری، زیپ کاپشن صورتیِ دخترکش را بالا میکشد. این «کاپشنصورتیها» شکوفههای خوشعطرِ این کشورند که در پناهِ چادرِ مادر، درسِ ایستادگی را مشق میکنند.
مادر است دیگر؛ تمامِ دنیایش را در دستانِ کوچکی میبیند که میانِ مشتِ خودش پنهان کرده. او بیهیچ واهمهای، جگرگوشهاش را به میدان آورده تا بگوید این خانه، سربازهایی به لطافتِ گل و به صلابتِ صخره دارد. اینجا، عطرِ مادری با غیرتِ علوی گره خورده؛ مادری که با لبخند، جانفدایی را در گوشِ کودکش نجوا میکند و او را برایِ روزهایِ بزرگِ وطن آماده می کند.
🔹زهرا مومنزاده
۲۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah