eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
329 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
📢 معرفی سوژه‌ی اگر در اطرافتان کسانی را می‌شناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژه‌ای انجام می‌دهند، در پیام‌رسان‌های ایتا و بله، آن‌ها را به آی‌دی زیر معرفی کنید. @ravimah_admin خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و... 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸منتظر شب بیست‌و‌سوم رمضان است. انگار استخوان‌های دستم ذوب شده‌اند. هرچه تقلا می‌کنم جان ندارند رو به آسمان بگیرمشان. به امید آمدن صاحب‌الامر دارم با انگشت سبابه‌ام، برای کائنات خط و نشان می‌کشم. به دلم هم گفته‌ام یک امشب را زنده بماند و دارایی‌اش را بریزد پای اشک، برای تمنای ظهور مهدی فاطمه. کاش قاصدی پیدا شود امشب، صدایم را به مولایم برساند و از قول من بگوید: «آقاجان دلشکسته‌ایم و غریب؛ یک ایران هم امشب به اضطرار روی ماهت، خیس باران خیابان شد‌ه‌اند. بیا و سروری کن، روی‌مان را زمین نینداز آقاجان! بیا که مستضعفین عالم منتظرند فخر آمدنت را به جهان بفروشند!» پ.ن: التماس دعای فرج التماس دعای فرج التماس دعای فرج 🔹سمانه قاسمی‌منش ۲۱اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
پیام شهید محمدباقر طاهرپور (فرمانده پهپادی نیروی هوافضا که در جنگ دوازده روزه همراه شهید حاجی‌زاده به شهادت رسید) که پارسال شب قدر برای یکی از اقوامش فرستاده: سلام علیکم سال بعد این ایام، این موقع، یک عده را با نام شهید می‌شناسند؛ همان‌هایی که می‌دانستند، چگونه بخواهند و بگیرند. امشب شهادت‌نامه عشاق امضا می‌شود. التماس دعا. امشب هم عده‌ای شهادتشان را می‌گیرند. ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸سربازان امام مجتبی خامنه‌ای تجمع تمام شده بود. مردم توی خیابون انقلاب زیر نم‌نم باران قدم می‌زدند و سمت ماشین‌هایشان می‌رفتند. وسط بلوار تعدادی از مردم حلقه زده بودند و شعار می‌دادند. خوب که دقت کردم، بعضی خم شده بودند و فیلم می‌گرفتند. جلو رفتم. پسر خردسالی با لباس نظامی که یک دستش اسلحه پلاستیکی و پرچم بود و دست دیگرش عکس ، شعار می‌داد. صدا و لحن کودکانه‌اش دل همه را برده بود. یاد شهید محمدجواد بازگیر افتادم. شهید خردسالی که امروز عصر به همراه خانواده‌اش به خاک سپرده شد. دشمن کور خوانده؛ محمدجوادها «خیلی‌ان، هزار هزارن، سی تقاص خین تو سر وِر میارن!»* *برشی از یک شعر معروف لری به معنای «برادرانم بسیارند و برای انتقام خون تو قیام خواهند کرد». 🔹معصومه عباسی ۲۰اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
https://ble.ir/ravimah/8020932701927700248/1773390118131 از وقتی جنگ شروع شده، ریحانه آرام و قرار ندارد. هر شب خانواده را به رژه‌ی ماشینی می‌کشاند. از دهان بزرگ‌ترها خبر می‌قاپد و با الفاظ نصفه‌نیمه پس می‌دهد. برای هر راهپیمایی سربندی می‌بندد و پرچمی هم‌قد خودش، روی دوش می‌اندازد که اگر مصاحبه‌ای پیش آمد، تصویرش کامل باشد. حالا فهمیده گره جنگ با بمب و موشک باز نمی‌شود و باید از خدا خواست. با مادرش در این ایام دیگ حلیم به نیت پیروزی رزمنده‌ها بار گذاشته. تحلیل‌هایش که ته می‌کشد، با زبان کودکانه چند ناسزا حواله‌ی نتانیاهو و ترامپ می‌کند. منتظر است خدایِ بچه‌ها نتیجه جنگ را به نفع ایران تمام کند. کنار اسباب‌بازی‌هایش پرچم ایران، چفیه و سربند دارد و چند عکس از رهبر جدید که در راهپیمایی گرفته‌. بچه پای کار است. مقاومت را از دل جنگ آورده و گذاشته لابه لای خرت و پرت‌هایش، داخل یک دیگ توی حیاط خانه و به همه یک قابلمه سهم می‌دهد. 🔹فاطمه عزیزی ۲۱اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸کاپشن صورتی‌های خرم‌آبادی🩷 حماسه، از همان‌جایی شروع می‌شود که مادری، زیپ کاپشن صورتیِ دخترکش را بالا می‌‌کشد. این «کاپشن‌صورتی‌ها» شکوفه‌های خوش‌عطرِ این کشورند که در پناهِ چادرِ مادر، درسِ ایستادگی را مشق می‌کنند. مادر است دیگر؛ تمامِ دنیایش را در دستانِ کوچکی می‌بیند که میانِ مشتِ خودش پنهان کرده. او بی‌هیچ واهمه‌ای، جگرگوشه‌اش را به میدان آورده تا بگوید این خانه، سربازهایی به لطافتِ گل و به صلابتِ صخره دارد. اینجا، عطرِ مادری با غیرتِ علوی گره خورده؛ مادری که با لبخند، جان‌فدایی را در گوشِ کودکش نجوا می‌کند و او را برایِ روزهایِ بزرگِ وطن آماده می کند. 🔹زهرا مومن‌زاده ۲۲اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تکرار همیشه از چیزهای تکراری بدم آمده؛ از حرف‌های تکراری، کتاب‌های تکراری و روزمرگی. در طول این بیست و اندی سال تلاش کردم رنگ و لعاب بدهم به تکرارها؛ گاهی یک مطلب را از چند کتاب مختلف خواندم، گاهی دستور پخت‌های تازه امتحان کردم و برای فرار از حرف‌های تکراری، کنار آدم‌های اهل فکر و مطالعه نشستم. حالا در ایران خیلی چیزها برای همه‌مان تکراری شده؛ با زبان روزه از یک مراسم به مراسم دیگر، تشییع پشت تشییع، شب تا سحر بیداری و خبرهای پی‌درپی. بین این همه تکرارِ خسته‌کننده، فهمیدم گاهی تفاوت‌های کوچک، تکرار را باشکوه می‌کنند. باشکوه و متفاوت مثل پیرمردی عصا‌به‌دست که شب قدر، کفن پوشیده و پرچم «ما ملت امام حسینیم» را بر دوش داشت. متفاوت مثل مادری که شیشه‌های پرایدش را پایین داد و با اسپیکر، آهنگ «بزن که خوب می‌زنی» پخش کرد. باشکوه مثل شب قدر زیر باران؛ مثل نماز جمعه در خیابان؛ مثل «الله اکبر» زیر موشک‌های دشمن؛ مثل دست‌های سالم و گره‌خورده‌ی روز قدس. بعضی‌ تکرارها ماندگار می‌شود در تاریخ؛ می‌شود عشق و امید به آینده‌ی وطن. بعضی‌ تکرارها حتی بدون تفاوت، باشکوه‌اند؛ مثل من و تو در خیابان. 🔹فاطمه امیری ۲۲‌اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تاج افتخار آخر راهپیمایی بود؛ سجاده هایمان را کف زمین، زیر آسمان بارانی پهن کردیم. در میان انبوه جمعیت، دختری با سیمایی که نور امید و صمیمیت از آن می‌تابید، سمتم آمد. خوش‌رو بود و خوش‌مشرب؛ با لبخندی که گویی سال‌ها آشنا بودیم، گفت: «می‌تونید من رو هم کنار خودتون جا بدین؟» ‌با لبخندی از سر شوق خواستم کنارمان بنشیند. سر صحبت که باز شد، گفت: «اولین‌باره میام راهپیمایی و نمازجمعه.» با شور و هیجان از تحولی گفت که درونش رخ داده. با اشاره‌ای به ظاهرش، انگار می‌خواست فاصله‌ی بین آنچه بود و آنچه شده را نشان دهد. گفت: «به تیپم نگاه نکنید. بعد جنگ دوازده روزه، منقلب شدم.» صدایش که لرزید، به جانبازی پدرش اشاره کرد؛ پدری که دلش برای تنها دخترش غنج می‌زد و مدام در این ایام جنگ، بهانه‌ی رفتن به روستا را می‌آورد؛ جایی که امن‌تر بود. اما او می‌دانست نگرانی پدر از جنس عشقی عمیق است. گفت با لبخندی مهربان، پدر را دلداری می‌دهد که: «کجا بریم؟ اینجا جامون خوبه. ترجیح می‌دم همین‌جا بمونیم.» ‌پرچم سه رنگ ایران را چون تاج افتخاری دور خودش پیچیده بود و عکس رهبر را در دست داشت. شال کوچکی روی سرش بود که فقط می‌توانست جلوی موهایش را بپوشاند یا پشت سرش را؛ نه هر دو. ناگزیر، برای خواندن نماز، از پرچم مقدس ایران کمک گرفت، تا موهایش را بپوشاند. در آن لحظه، در ذهنم پژواک یافت که پرچم، فقط کفنی برای شهیدان نیست؛ گاه، در محضر پروردگار، پوششی می‌شود برای بنده‌ای مشتاق. ‌با تردید پرسیدم: «جلوی باران اذیت نمی‌شی؟» اما از نگاهش، اشتیاقی وصف‌ناپذیر می‌بارید. با لبخندی که رضایتش را فریاد می‌زد، گفت: «نه! این یه تجربه‌ی فوق‌العاده است. دارم لذت می‌برم.» و با شور و شوق از مسیر تازه‌یافته‌اش برایم گفت. ‌ به‌راستی، چه هدایت‌گر است خون پاک شهیدان؛ گویی با هر قطره، راهی روشن می‌گشاید تا دل‌های بسیاری، مسیر درست را بیابند و در این مسیر، شکوفا شوند. 🔹نرجس خاتون ۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah