eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
330 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸تکرار همیشه از چیزهای تکراری بدم آمده؛ از حرف‌های تکراری، کتاب‌های تکراری و روزمرگی. در طول این بیست و اندی سال تلاش کردم رنگ و لعاب بدهم به تکرارها؛ گاهی یک مطلب را از چند کتاب مختلف خواندم، گاهی دستور پخت‌های تازه امتحان کردم و برای فرار از حرف‌های تکراری، کنار آدم‌های اهل فکر و مطالعه نشستم. حالا در ایران خیلی چیزها برای همه‌مان تکراری شده؛ با زبان روزه از یک مراسم به مراسم دیگر، تشییع پشت تشییع، شب تا سحر بیداری و خبرهای پی‌درپی. بین این همه تکرارِ خسته‌کننده، فهمیدم گاهی تفاوت‌های کوچک، تکرار را باشکوه می‌کنند. باشکوه و متفاوت مثل پیرمردی عصا‌به‌دست که شب قدر، کفن پوشیده و پرچم «ما ملت امام حسینیم» را بر دوش داشت. متفاوت مثل مادری که شیشه‌های پرایدش را پایین داد و با اسپیکر، آهنگ «بزن که خوب می‌زنی» پخش کرد. باشکوه مثل شب قدر زیر باران؛ مثل نماز جمعه در خیابان؛ مثل «الله اکبر» زیر موشک‌های دشمن؛ مثل دست‌های سالم و گره‌خورده‌ی روز قدس. بعضی‌ تکرارها ماندگار می‌شود در تاریخ؛ می‌شود عشق و امید به آینده‌ی وطن. بعضی‌ تکرارها حتی بدون تفاوت، باشکوه‌اند؛ مثل من و تو در خیابان. 🔹فاطمه امیری ۲۲‌اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تاج افتخار آخر راهپیمایی بود؛ سجاده هایمان را کف زمین، زیر آسمان بارانی پهن کردیم. در میان انبوه جمعیت، دختری با سیمایی که نور امید و صمیمیت از آن می‌تابید، سمتم آمد. خوش‌رو بود و خوش‌مشرب؛ با لبخندی که گویی سال‌ها آشنا بودیم، گفت: «می‌تونید من رو هم کنار خودتون جا بدین؟» ‌با لبخندی از سر شوق خواستم کنارمان بنشیند. سر صحبت که باز شد، گفت: «اولین‌باره میام راهپیمایی و نمازجمعه.» با شور و هیجان از تحولی گفت که درونش رخ داده. با اشاره‌ای به ظاهرش، انگار می‌خواست فاصله‌ی بین آنچه بود و آنچه شده را نشان دهد. گفت: «به تیپم نگاه نکنید. بعد جنگ دوازده روزه، منقلب شدم.» صدایش که لرزید، به جانبازی پدرش اشاره کرد؛ پدری که دلش برای تنها دخترش غنج می‌زد و مدام در این ایام جنگ، بهانه‌ی رفتن به روستا را می‌آورد؛ جایی که امن‌تر بود. اما او می‌دانست نگرانی پدر از جنس عشقی عمیق است. گفت با لبخندی مهربان، پدر را دلداری می‌دهد که: «کجا بریم؟ اینجا جامون خوبه. ترجیح می‌دم همین‌جا بمونیم.» ‌پرچم سه رنگ ایران را چون تاج افتخاری دور خودش پیچیده بود و عکس رهبر را در دست داشت. شال کوچکی روی سرش بود که فقط می‌توانست جلوی موهایش را بپوشاند یا پشت سرش را؛ نه هر دو. ناگزیر، برای خواندن نماز، از پرچم مقدس ایران کمک گرفت، تا موهایش را بپوشاند. در آن لحظه، در ذهنم پژواک یافت که پرچم، فقط کفنی برای شهیدان نیست؛ گاه، در محضر پروردگار، پوششی می‌شود برای بنده‌ای مشتاق. ‌با تردید پرسیدم: «جلوی باران اذیت نمی‌شی؟» اما از نگاهش، اشتیاقی وصف‌ناپذیر می‌بارید. با لبخندی که رضایتش را فریاد می‌زد، گفت: «نه! این یه تجربه‌ی فوق‌العاده است. دارم لذت می‌برم.» و با شور و شوق از مسیر تازه‌یافته‌اش برایم گفت. ‌ به‌راستی، چه هدایت‌گر است خون پاک شهیدان؛ گویی با هر قطره، راهی روشن می‌گشاید تا دل‌های بسیاری، مسیر درست را بیابند و در این مسیر، شکوفا شوند. 🔹نرجس خاتون ۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah