🔸تکرار
همیشه از چیزهای تکراری بدم آمده؛ از حرفهای تکراری، کتابهای تکراری و روزمرگی. در طول این بیست و اندی سال تلاش کردم رنگ و لعاب بدهم به تکرارها؛ گاهی یک مطلب را از چند کتاب مختلف خواندم، گاهی دستور پختهای تازه امتحان کردم و برای فرار از حرفهای تکراری، کنار آدمهای اهل فکر و مطالعه نشستم.
حالا در ایران خیلی چیزها برای همهمان تکراری شده؛ با زبان روزه از یک مراسم به مراسم دیگر، تشییع پشت تشییع، شب تا سحر بیداری و خبرهای پیدرپی.
بین این همه تکرارِ خستهکننده، فهمیدم گاهی تفاوتهای کوچک، تکرار را باشکوه میکنند. باشکوه و متفاوت مثل پیرمردی عصابهدست که شب قدر، کفن پوشیده و پرچم «ما ملت امام حسینیم» را بر دوش داشت.
متفاوت مثل مادری که شیشههای پرایدش را پایین داد و با اسپیکر، آهنگ «بزن که خوب میزنی» پخش کرد.
باشکوه مثل شب قدر زیر باران؛ مثل نماز جمعه در خیابان؛ مثل «الله اکبر» زیر موشکهای دشمن؛ مثل دستهای سالم و گرهخوردهی روز قدس.
بعضی تکرارها ماندگار میشود در تاریخ؛ میشود عشق و امید به آیندهی وطن. بعضی تکرارها حتی بدون تفاوت، باشکوهاند؛ مثل من و تو در خیابان.
🔹فاطمه امیری
۲۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸تاج افتخار
آخر راهپیمایی بود؛ سجاده هایمان را کف زمین، زیر آسمان بارانی پهن کردیم.
در میان انبوه جمعیت، دختری با سیمایی که نور امید و صمیمیت از آن میتابید، سمتم آمد. خوشرو بود و خوشمشرب؛ با لبخندی که گویی سالها آشنا بودیم، گفت: «میتونید من رو هم کنار خودتون جا بدین؟»
با لبخندی از سر شوق خواستم کنارمان بنشیند.
سر صحبت که باز شد، گفت: «اولینباره میام راهپیمایی و نمازجمعه.» با شور و هیجان از تحولی گفت که درونش رخ داده.
با اشارهای به ظاهرش، انگار میخواست فاصلهی بین آنچه بود و آنچه شده را نشان دهد. گفت: «به تیپم نگاه نکنید. بعد جنگ دوازده روزه، منقلب شدم.» صدایش که لرزید، به جانبازی پدرش اشاره کرد؛ پدری که دلش برای تنها دخترش غنج میزد و مدام در این ایام جنگ، بهانهی رفتن به روستا را میآورد؛ جایی که امنتر بود. اما او میدانست نگرانی پدر از جنس عشقی عمیق است. گفت با لبخندی مهربان، پدر را دلداری میدهد که: «کجا بریم؟ اینجا جامون خوبه. ترجیح میدم همینجا بمونیم.»
پرچم سه رنگ ایران را چون تاج افتخاری دور خودش پیچیده بود و عکس رهبر را در دست داشت. شال کوچکی روی سرش بود که فقط میتوانست جلوی موهایش را بپوشاند یا پشت سرش را؛ نه هر دو. ناگزیر، برای خواندن نماز، از پرچم مقدس ایران کمک گرفت، تا موهایش را بپوشاند. در آن لحظه، در ذهنم پژواک یافت که پرچم، فقط کفنی برای شهیدان نیست؛ گاه، در محضر پروردگار، پوششی میشود برای بندهای مشتاق.
با تردید پرسیدم: «جلوی باران اذیت نمیشی؟» اما از نگاهش، اشتیاقی وصفناپذیر میبارید. با لبخندی که رضایتش را فریاد میزد، گفت: «نه! این یه تجربهی فوقالعاده است. دارم لذت میبرم.» و با شور و شوق از مسیر تازهیافتهاش برایم گفت.
بهراستی، چه هدایتگر است خون پاک شهیدان؛ گویی با هر قطره، راهی روشن میگشاید تا دلهای بسیاری، مسیر درست را بیابند و در این مسیر، شکوفا شوند.
🔹نرجس خاتون
۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸کولهپشتی
آن کولهپشتیِ صورتی، حالا دیگر فقط جایِ کتاب و دفتر نیست؛ انگار صندوقچهیِ عهدِ آنها با رفیقهای شهیدشان است.
این آشیانه، سربازانی دارد که ریحانه خداوندند. آمدهاند تا بگویند: «به یاد همکلاسیهای شهیدمان هستیم؛ به یاد آرزوهایی که در خون غلتید!»
دخترهای ایران کولهبارِ حماسه را از همین کودکی بر دوش میگیرند. خسته نباشید قهرمانهای کوچکِ وطن.💖🇮🇷
🔹زهرا مؤمنزاده
۲۲اسفند1404/ روز قدس
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
دو روز بعد بمباران بروجرد، حوالی ۸ شب، مردم با دلهای پرغم و چشمان خیس، برای یک آرمان به خیابان زده بودند. یکی با پوستر مرگ بر آمریکا آمده بود و دیگری با عکس رهبر شهیدش بر روی صفحه گوشی. در این میان، یک صحنه چشمم را گرفت. صحنهای که پر از امید برای مقاومت و پایداری در برابر ظلم بود؛ صحنهای که دم از عاشورا میزد و مرا برد کربُبلا. همان لحظهای که پرچمدار کربلا با پاهای بریده باز هم دست از آرمانش نکشید.
مردی را دیدم که حتی نمیتوانست روی پاهایش بایستد؛ اما پای وطنش ایستاده بود. با عصاهایش طوری قدم برمیداشت که معنی «هیهات من الذله» میداد. قانع به راه رفتن نبود؛ عصایش را مثل ذوالفقار علی بلند میکرد و شعار حیدر حیدر سر میداد.
آنقدر محو حرکاتش شده بودم که نفهمیدم کِی از پیادهرو به وسط جمعیت در خیابان رسیدم. داشتم دوان دوان پشت سرش میرفتم.
دیدن چنین صحنهای باعث غرورم شد. این غیرت را فقط میتوان در یک ایرانی دید. مردمی که همزمان دارند با ابرقدرتهای شرور جهان، شبانهروز میجنگند؛ عزیزانشان را مظلومانه از دست دادهاند؛ اما گویا دستبردار حرمشان نیستند و تا آخرین لحظه میایستند تا پرچم این حرم را به دست امام زمانشان بدهند.
🔹نرگس حدادی/ بروجرد
19اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah