eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
330 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸برای صورتی‌ها صورتی، روزی رقص گل‌ها بود روی دامن دختران ایران. صورتی، گل‌های ریز و درشت لای موها بود در دست نوازش‌های باد و دویدن و ذوق رسیدن به آغوش امن پدر. مادران، صورتی را هر روز از گونه‌های لطیف دخترانشان به بوسه می‌چیدند. صورتی، هر روز در کوچه پس کوچه‌های زندگی می‌خرامید و در گوش باد زمزمه‌ی مهر خدا را نجوا می‌کرد. صورتی، از یواشش گرفته تا جیغ‌ترین موجش روی ناخن‌های دختران، ضرب شادی می‌گرفت. صورتی، رنگ لبخند خدا بود روی لب‌های دختران، توی حیاط مدرسه و نغمه‌های کودکانه بود بر لب‌هایشان. صورتی در میناب رنگ «بابا زود برگرد» یک شهر بود به پدران دریا. صورتی‌های میناب رفتند؛ اما صورتی، در صورتی‌ترین کرشمه‌اش این روزها دارد صاعقه می‌شود بر سر سیاه‌دلان جهان. صورتی، بر دوش دختران، کوله‌باری از حیا و رشادت گذاشت و دارد از نازک‌ترین برگ گل، برای دشنه‌ها تیغ می‌شود. صورتی‌ها این روزها رجزخوان شده‌اند و دارند حماسه را همراه با عروسک‌هایشان مشق می‌کنند. به اذن الله صورتی‌ترین تیر غیب خدا می‌رود تا سیاه‌ترین روزگار را برای سیه‌دلان بیافریند. صورتی‌ها دوباره در این خاک خواهند رویید؛ روی این خاک قد خواهند کشید و غمزه‌های صورتی‌شان دوباره به دنیا لبخند خواهد زد. این صورتی‌ها، صورتی‌های فاطمه‌اند و روزی ظلم در عطر خدایی‌شان محو خواهد شد. زینب کرمی‌نژاد ۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مستندی کوتاه از تخریب گسترده بنای تاریخی که نماد لرستان است در حمله ای وحشیانه عرصه و حریم قلعه تاریخی فلک الافلاک مورد تجاوز قرار گرفت اداره کل میراث فرهنگی که قدمت آن از ۲٠ سال از رژیم صهیونیستی بیشتر است به طور کامل تخریب شد این رژیم برخلاف همه‌ی منشور های جهانی به این بنای تاریخی حمله کرد و پا روی تمام قوانین بین المللی گذاشت... 🆔 @resanestan_lorestan
🔸فاتحان همیشه‌ی صحنه‌ها سلام بر شما ای مردم سربلند؛ ای صاحبان این خاک پرگهر. ‌امروز، کوچه‌ها و خیابان‌های شهر، شاهد طلوع دوباره‌ی خورشیدی بود که از گام‌های استوار شما جان گرفت. در هیاهوی مکر بیگانگان و در میان زمزمه‌های شوم بدخواهان داخلی که به انتظار خستگی شما نشسته بودند، با حضورتان، پاسخی صریح و کوبنده به بلندای تاریخ دادید. ‌احسنت بر شما که نه از تهدید دشمنان دور هراسیدید و نه فریب نفاق کفتاران نزدیک را خوردید. امروز، با حضورتان، حماسه آفریدید. و با این حضور حماسی، هم یاد و خاطره امام شهید و شهیدان گلگون کفن را گرامی داشتید و هم بیعتی دوباره و مستحکم با رهبرعزیز انقلاب بستید. امروز نشان دادید که نبض این انقلاب، در دست‌های گره‌کرده‌ی شما می‌تپد. ‌یقین بدانید ملتی که این‌گونه مرد میدان است و صحنه را با بصیرت خویش قرق کرده، به هیچ دست‌اندازی متوقف نمی‌شود. قدرتی که تکیه‌اش بر کوه استوار اراده‌ی یک ملت باشد، شکست‌ناپذیر است. هیچ ابرقدرتی را یارای رویارویی با طوفان اراده‌ی شما نیست. ‌تا زمانی که این پیوند میان ملت و آرمان انقلاب ناگسستنی است، هیچ بن‌بستی وجود نخواهد داشت. درود بر غیرتتان، که شکوه ایران را بار دیگر به رخ جهانیان کشیدید. ‌پاینده باشید و پیروز، ای فاتحان همیشه‌ی صحنه‌ها. 🔹مراد مطهری ۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قرار بود جوابش حماسی باشه، ولی نشد😅 🔹زهرا مومن‌زاده ۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس/ خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تضاد رمضان بود؛ جمعه بود؛ قدس بود؛ من بودم ایستاده در خیابان؛ چشم‌های برق زده‌ام چیزی جز سیاهی نمی‌دید؛ اما این سیاهی، سیاهی چادر‌های مادران سرزمینم بود. چون سیل خروشان، چون دماوند پر از بغض، چون رستم پر از زخم. از دور پیدا بود از نبر می‌آیند؛ نبردی شبانه؛ نبردی که سلاحش ایمان و نام عملیاتش قدر بود. در چشم یکی اشک، در چشم یکی شوق. فهمیدن این تضاد، مرد می‌خواست. یکی در شوق پسر؛ یکی هنوز عزادار پدر. یکی بانگ انتقام سر می‌داد و یکی بشارت پیروزی. یکی چنان عاشقانه نماز اقامه می‌کرد گویی در قدس به امامت مهدی نماز می‌خواند. دیدن این همه زیبایی، اما چشم بصیرت نمی‌خواست؛ این آشکارترین عشق نهان بود. همه دست در دست یار؛ یکی مادر، یکی همسر، یکی فرزند؛ اما امروز، معشوق همه یکی بود: وطن. تضادِ دیگر اما روشنایی خیابان بود. خورشید جای خود را با غرور، غم و افتخار، عوض کرده بود. غرور، چون پرچم کفن بود و غم چون قاب پدر در دست کودک پنج ساله‌‌اش. آری خورشید این بود؛ شهدایی که امسال در بهشت با رهبرشان نماز قدس می‌خوانند. مردم دنیا، امروز بهشت در ایران بود؛ بهشتی اما شبیه به کربلا. هم نماز ظهر داشت هم یزید. اما تضاد سوم اینجاست؛ پیروز این خیابان آل حسین و فاتح میدان آل حسینی خامنه‌ای خواهد بود. 🔹 فاطمه نصرالهی ۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس/ خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸همسایه دوست‌داشتنی عمو پرویز همسایه ما در کوچه آرمان دوم است. از زمانی که به محله جهانگیرآباد آمده بودم، هر وقت توی کوچه می‌دیدمش سعی می‌کرد اول سلام کند. آدم متین و خوش‌قلبی است. در طول همسایگی، کوچکترین ناراحتی‌ای از ایشان و خانواده‌اش نداشتیم؛ این اقرار همه‌ی همسایگان است که عمو پرویز آدم مهربان و بی‌حاشیه‌‌ی محله است. ولی چند روزی هست که در کوچه‌مان دیگر خبری از آقا پرویز اسماعیلوند نیست. ماجرا به روز حمله ناجوانمردانه هواپیماهای اسراییلی به پاسگاه محله جهانگیرآباد خرم‌آباد برمی‌گردد. همان عصر یکشنبه به اتفاق خانواده در خانه بودیم که صدای وحشتناک ضربات موشک به محله، ما را از جا کند. صداها چنان نزدیک و بلند بود که منتظر پایین آمدن سقف بودیم. آمدم توی هال. شیشه‌های نورگیرهای هال و آشپزخانه ریخته بود و ناگهان گرد و خاک غلیظ با بوی باروت و تکه‌های زیادی از نخاله‌‌های انفجار که اندازه پاره آجرها بود که از بالای نورگیر ریخت توی خانه. خانواده را بردم گوشه‌ای و خواستم خونسرد باشند. چند تکه پارچه آوردم تا به‌عنوان ماسک ازشان استفاده کنیم و دود انفجار و گرد و غبار خفه‌مان نکند. رفتم توی کوچه. همه جا گرد و خاک بود. همه پریشان بودند و داشتند از محل دور می‌شدند. داد می‌زدند پاسگاه پشت کوچه را زده‌اند. ده دقیقه بعد، ماشین اورژانس که سر کوچه بود، رفت. همسایه‌ی روبرو‌ی‌مان گفت: «آقا پرویز سر کوچه بوده. پرتابه‌های انفجار از ساختمون پاسگاه، به کتف و سینه و بازوش خورده و زخمی شده. بردنش بیمارستان.» از احوالات همسایه‌ها پرسیدم؛ بجز آقای اسماعیلوند، برای کسی مشکلی پیش نیامده بود و فقط در و دیوار و ماشین‌ها آسیب‌های جزئی دیده بودند. چند ساعت بعد از بیمارستان جویای احوال آقا پرویز شدیم؛ متأسفانه به کما رفته بود. چند ساعت قبل توی کوچه دیده بودمش؛ با همان چهره‌ی خوب و ساده و دوست داشتنی‌‌‌اش. سخت بود باور کنم در این حمله هوایی، محله جهانگیرآباد یک مجروح جنگی در بیمارستان دارد. چند روز گذشت؛ در شب جمعه‌ای که شب قدر بود، خبر دادند به شهدا پیوست. 🔹 بلواسی 22اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸راهپیمایی با روپوش مدرسه کت و شلوار سرمه‌ای‌اش شبیه بانکی‌ها بود. سه فرزند قد و نیم‌قد دورش را گرفته بودند و با هم قدم می‌زدند. هر سه فرزندش دانش‌آموز و با لباس فرم مدرسه آمده بودند راهپیمایی. دو نفرشان هم کوله داشتند. پدر، برچسب عکس حضرت آقا را که از ما گرفت، بلافاصله چسباند پشت کوله‌پشتی بچه‌هایش. همین که عکس را گرفتم، تندی رفتند دنبال پدرشان. عجله داشتند تا به ابتدای مسیر راهپیمایی برسند. 🔹معصومه عباسی ۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس/ خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
https://ble.ir/ravimah/8889262151170958900/1773484976726 دعا سلاح مومن است... این شب‌ها شاید یکی از سرنوشت‌سازترین شب‌های قدرمان را داریم پشت‌سر می‌گذاریم. من این صحنه‌های اتحاد، زیر باران نشستن، از اعماق وجود ناله زدن را شاید قبل‌تر فقط از تلویزیون دیده بودم؛ اما حالا روبه‌روی مردمی ایستاده‌ام که دارند این صحنه‌ها را خلق می‌کنند و عاجزانه برای آمدن منجی عالم، با دست‌های دراز کرده به سمت آسمان، دعا می‌خوانند. و تنها سلاح ما (اگر مومن باشیم) دعاست. و الحق که قوی‌ترین سلاح‌هاست. 🔹سمیرا علیپور 21اسفند1404/ شب ۲۳رمضان/ خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تاج سر توی آن شلوغی و هیاهوی جمعیت، یک صدای دلنشین با لهجه شیرین لری حسابی جلب توجه می‌کرد؛ یک مادر اصیل که با تمام وجود شعار می‌داد، پرچم فلسطین را توی هوا می‌چرخاند. عکس آقا را خیلی ساده با یک سنجاق به بالای سرش وصل کرده بود؛ انگار که بخواهد عزیزترین دارایی‌اش را در بالاترین جای ممکن بگذارد. وقتی از میان جمعیت خودم را به او رساندم و پرسیدم: «حاج‌خانم، چرا عکس آقا را این‌طوری به چادرت وصل کردی؟»، اول جا خورد و دست‌پاچه شد؛ اما بلافاصله یک لبخند پهن و صمیمی زد و با همان لهجه غلیظ و قشنگش گفت: «آخه این تاژِ (تاج) سَرمه!» 🔹زهرا مومن‌زاده ۲۲اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸شایعه نسازیم۲ تجمع آن روز، در خیابان انقلاب، نبش خیابان بعثت بود. چند روزی بود که در جنگ رمضان، دشمن صهیونی، خرم‌آباد را هر روز، پشت هم می‌زد. آماده شدم و قبل‌ازاینکه از خانه خارج شوم به مادرم گفتم: «اگه دوباره زد، گوشی آنتن نمیده فکر نکنی مُردَم؛ خودم زنگ می‌زنم. نگران نباش.» به میدان کیو رسیدم. گوشیم زنگ خورد. دخترداییم بود. گفت: «به عمه زنگ زدم گفت رفتی شیرخوارگاه! اعلام کرده می‌خواد اونجا رو بزنه؛ سریع برگرد خونه.» اینکه از کجا شنیده بود را نپرسیدم. گفتم: «نگران نباش؛ چندتا عکس می‌گیرم و زود برمی‌گردم.» خیلی سعی کرد برم‌گرداند خانه. خداراشکر پشت تلفن بود و به چندتا فحش ریز راضی شد؛ اگر نزدیکم بود نمی‌دانم با آن حجم استرسی که داشت چه‌کار می‌کرد. چند دقیقه بعد، مادر زنگ زد و شنیده‌هایش را گفت: «گفتن می‌خوان شیرخوارگاه رو بزنن. دوتا بچه داری، اگه بلایی سرت بیاد کی می‌خواد جوابگوی بچه‌هات باشه؟» قول دادم زود برگردم. مرا به خدا سپرد و قطع کرد. اینبار دخترم زنگ زد و نگران بود. گفتم: «مامان اگه زد فرار می‌کنم؛ تو نترس چیزی نمیشه.» ازم قول گرفت که اگر جنگنده آمد و بمباران کرد، من سریع سریع بدوم و از مهلکه فرار کنم. طفلک چه می‌داند که نمی‌شود از دست بمب فرار کرد. کم‌کم به جمعیت نزدیک شدم. خانمی که از خرید برمی‌گشت به من گفت: «کجا میری! اعلام کرده می‌خواد اینجا رو بزنه.» ترسیدم! به خودم گفتم نکند واقعاً می‌خواهد بزند و من بی‌اطلاعم! چرا همه به من می‌گویند نرو. می‌گویند «هرچه بزرگتر میشوی جان عزیزتر می‌شوی!» دو به شک بودم بروم یا برگردم. جمعیت را نگاه کردم؛ کم نبودند. به خودم گفتم اگر بیشتر شدند من هم می‌روم. سری چرخاندم و آدم‌هایی را دیدم که خانوادگی به آنجا می‌آیند. زن، مرد، پیر و جوان، حتی کودکان. به خودم جرأت دادم و رفتم بین جمعیت. با این که دستانم می‌لرزید از ترس مردن، سعی کردم عکس‌های خوبی بگیرم. هر عکسی که می‌گرفتم، می‌فرستادم برای همکارم که خبرها را داغ، در کانال بارگذاری کند. کمی از جمعیت دور شدم تا از آنهایی که تازه می‌آیند عکس بگیرم. صدای جنگنده را شنیدم. با خودم گفتم پس دروغ نگفتند؛ آمد! به مردم نگاه کردم تا واکنش آنها را به صدای جنگنده ببینم. صدا را نمی‌شنیدند، چون صدای بلندگو زیاد بود. دوست داشتم بروم بینشان و داد بزنم جنگنده آمد! شاید بتوانم جانشان را نجات دهم. آنهایی که تازه داشتند می‌آمدند، صدا را شنیدند. به آسمان نگاه کردند. انتظار داشتم برگردند ولی برنگشتند. همه به سمت جمعیت می‌رفتند. بیشتر خانواده بودند. زن و مرد، همراه با بچه‌هایشان، بعضی‌ها با کالسکه. جنگنده هی دور می‌زد و من منتظر انفجار بودم. گاهی از ترس چشمم ریز می‌شد. سری چرخاندم و دنبال پناهگاه بودم. مغازه‌دارها هم آسمان را نگاه می‌کردند شاید جنگنده را ببینند. ترس در وجود کسی نبود. من که ترسی نمی‌دیدم. به مامور نیروی انتظامی نگاه کردم تا ببینم چه واکنشی دارد. او حتی به آسمان نگاه نکرد؛ که اگر نگاه می‌کرد ترس من چند برابر می‌شد. محکم و بی‌خیال قدم می‌زد. شجاعتش آرامم کرد. صدای انفجار شنیده شد. سریع به مادر زنگ زدم و خبر سلامتی‌ام را دادم. گفتم از آنجا رفته‌ام. خیالش راحت شد. مردم حتی بعد از شنیدن صدای انفجار، به سمت محل تجمع می‌رفتند. حتی مغازه‌دارها مغازه‌هایشان را نبستند. شاید بمب بعدی را بر سر جمعیت می‌انداخت! اما همه بیخیال بودند و محکم‌تر شعار می‌دادند. در این بین کسی صدایم زد: «سلام زِنی.» از مدل صدا کردنش متوجه صمیمیتش شدم. عمویم بود. او همیشه انقلابی بوده. دستی به هم دادیم. دستش را بین دستانم گرفتم و گفتم: «میگن می‌خواد جمعیت رو بزنه. چرا اومدی؟» نمی‌خواستم مردن عمویم را ببینم. گفت: «فدای رهبر؛ فدای میهن. من همین کار از دستم برمیاد. کوتاهی نمی‌کنم.» با همسرش آمده بود. او را به خدا سپردم و رفت بین جمعیت و به عکاسی ادامه دادم. آن روز، جمعیت، شیرخوارگاه و حتی خیابان انقلاب، بمباران نشد. شاید شایعه کرده بودند که مردم را بترسانند اما نتوانستند. 🔹زینب پناهی 18اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah