4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
قرار بود جوابش حماسی باشه، ولی نشد😅
🔹زهرا مومنزاده
۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸تضاد
رمضان بود؛ جمعه بود؛ قدس بود؛ من بودم ایستاده در خیابان؛ چشمهای برق زدهام چیزی جز سیاهی نمیدید؛ اما این سیاهی، سیاهی چادرهای مادران سرزمینم بود.
چون سیل خروشان، چون دماوند پر از بغض، چون رستم پر از زخم. از دور پیدا بود از نبر میآیند؛ نبردی شبانه؛ نبردی که سلاحش ایمان و نام عملیاتش قدر بود.
در چشم یکی اشک، در چشم یکی شوق. فهمیدن این تضاد، مرد میخواست. یکی در شوق پسر؛ یکی هنوز عزادار پدر. یکی بانگ انتقام سر میداد و یکی بشارت پیروزی. یکی چنان عاشقانه نماز اقامه میکرد گویی در قدس به امامت مهدی نماز میخواند.
دیدن این همه زیبایی، اما چشم بصیرت نمیخواست؛ این آشکارترین عشق نهان بود.
همه دست در دست یار؛ یکی مادر، یکی همسر، یکی فرزند؛ اما امروز، معشوق همه یکی بود: وطن.
تضادِ دیگر اما روشنایی خیابان بود. خورشید جای خود را با غرور، غم و افتخار، عوض کرده بود.
غرور، چون پرچم کفن بود و غم چون قاب پدر در دست کودک پنج سالهاش. آری خورشید این بود؛ شهدایی که امسال در بهشت با رهبرشان نماز قدس میخوانند.
مردم دنیا، امروز بهشت در ایران بود؛ بهشتی اما شبیه به کربلا. هم نماز ظهر داشت هم یزید.
اما تضاد سوم اینجاست؛ پیروز این خیابان آل حسین و فاتح میدان آل حسینی خامنهای خواهد بود.
🔹 فاطمه نصرالهی
۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸همسایه دوستداشتنی
عمو پرویز همسایه ما در کوچه آرمان دوم است. از زمانی که به محله جهانگیرآباد آمده بودم، هر وقت توی کوچه میدیدمش سعی میکرد اول سلام کند. آدم متین و خوشقلبی است. در طول همسایگی، کوچکترین ناراحتیای از ایشان و خانوادهاش نداشتیم؛ این اقرار همهی همسایگان است که عمو پرویز آدم مهربان و بیحاشیهی محله است.
ولی چند روزی هست که در کوچهمان دیگر خبری از آقا پرویز اسماعیلوند نیست.
ماجرا به روز حمله ناجوانمردانه هواپیماهای اسراییلی به پاسگاه محله جهانگیرآباد خرمآباد برمیگردد.
همان عصر یکشنبه به اتفاق خانواده در خانه بودیم که صدای وحشتناک ضربات موشک به محله، ما را از جا کند. صداها چنان نزدیک و بلند بود که منتظر پایین آمدن سقف بودیم. آمدم توی هال. شیشههای نورگیرهای هال و آشپزخانه ریخته بود و ناگهان گرد و خاک غلیظ با بوی باروت و تکههای زیادی از نخالههای انفجار که اندازه پاره آجرها بود که از بالای نورگیر ریخت توی خانه.
خانواده را بردم گوشهای و خواستم خونسرد باشند. چند تکه پارچه آوردم تا بهعنوان ماسک ازشان استفاده کنیم و دود انفجار و گرد و غبار خفهمان نکند.
رفتم توی کوچه. همه جا گرد و خاک بود. همه پریشان بودند و داشتند از محل دور میشدند. داد میزدند پاسگاه پشت کوچه را زدهاند. ده دقیقه بعد، ماشین اورژانس که سر کوچه بود، رفت. همسایهی روبرویمان گفت: «آقا پرویز سر کوچه بوده. پرتابههای انفجار از ساختمون پاسگاه، به کتف و سینه و بازوش خورده و زخمی شده. بردنش بیمارستان.»
از احوالات همسایهها پرسیدم؛ بجز آقای اسماعیلوند، برای کسی مشکلی پیش نیامده بود و فقط در و دیوار و ماشینها آسیبهای جزئی دیده بودند.
چند ساعت بعد از بیمارستان جویای احوال آقا پرویز شدیم؛ متأسفانه به کما رفته بود.
چند ساعت قبل توی کوچه دیده بودمش؛ با همان چهرهی خوب و ساده و دوست داشتنیاش. سخت بود باور کنم در این حمله هوایی، محله جهانگیرآباد یک مجروح جنگی در بیمارستان دارد.
چند روز گذشت؛ در شب جمعهای که شب قدر بود، خبر دادند #پرویز_اسماعیلوند به شهدا پیوست.
🔹 بلواسی
22اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸راهپیمایی با روپوش مدرسه
کت و شلوار سرمهایاش شبیه بانکیها بود. سه فرزند قد و نیمقد دورش را گرفته بودند و با هم قدم میزدند. هر سه فرزندش دانشآموز و با لباس فرم مدرسه آمده بودند راهپیمایی.
دو نفرشان هم کوله داشتند. پدر، برچسب عکس حضرت آقا را که از ما گرفت، بلافاصله چسباند پشت کولهپشتی بچههایش.
همین که عکس را گرفتم، تندی رفتند دنبال پدرشان. عجله داشتند تا به ابتدای مسیر راهپیمایی برسند.
🔹معصومه عباسی
۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
https://ble.ir/ravimah/8889262151170958900/1773484976726
#ببینید
دعا سلاح مومن است...
این شبها شاید یکی از سرنوشتسازترین شبهای قدرمان را داریم پشتسر میگذاریم.
من این صحنههای اتحاد، زیر باران نشستن، از اعماق وجود ناله زدن را شاید قبلتر فقط از تلویزیون دیده بودم؛ اما حالا روبهروی مردمی ایستادهام که دارند این صحنهها را خلق میکنند و عاجزانه برای آمدن منجی عالم، با دستهای دراز کرده به سمت آسمان، دعا میخوانند.
و تنها سلاح ما (اگر مومن باشیم) دعاست. و الحق که قویترین سلاحهاست.
🔹سمیرا علیپور
21اسفند1404/ شب ۲۳رمضان/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸تاج سر
توی آن شلوغی و هیاهوی جمعیت، یک صدای دلنشین با لهجه شیرین لری حسابی جلب توجه میکرد؛ یک مادر اصیل که با تمام وجود شعار میداد، پرچم فلسطین را توی هوا میچرخاند.
عکس آقا را خیلی ساده با یک سنجاق به بالای سرش وصل کرده بود؛ انگار که بخواهد عزیزترین داراییاش را در بالاترین جای ممکن بگذارد. وقتی از میان جمعیت خودم را به او رساندم و پرسیدم: «حاجخانم، چرا عکس آقا را اینطوری به چادرت وصل کردی؟»، اول جا خورد و دستپاچه شد؛ اما بلافاصله یک لبخند پهن و صمیمی زد و با همان لهجه غلیظ و قشنگش گفت: «آخه این تاژِ (تاج) سَرمه!»
🔹زهرا مومنزاده
۲۲اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸شایعه نسازیم۲
تجمع آن روز، در خیابان انقلاب، نبش خیابان بعثت بود. چند روزی بود که در جنگ رمضان، دشمن صهیونی، خرمآباد را هر روز، پشت هم میزد.
آماده شدم و قبلازاینکه از خانه خارج شوم به مادرم گفتم: «اگه دوباره زد، گوشی آنتن نمیده فکر نکنی مُردَم؛ خودم زنگ میزنم. نگران نباش.»
به میدان کیو رسیدم. گوشیم زنگ خورد. دخترداییم بود. گفت: «به عمه زنگ زدم گفت رفتی شیرخوارگاه! اعلام کرده میخواد اونجا رو بزنه؛ سریع برگرد خونه.»
اینکه از کجا شنیده بود را نپرسیدم. گفتم: «نگران نباش؛ چندتا عکس میگیرم و زود برمیگردم.»
خیلی سعی کرد برمگرداند خانه. خداراشکر پشت تلفن بود و به چندتا فحش ریز راضی شد؛ اگر نزدیکم بود نمیدانم با آن حجم استرسی که داشت چهکار میکرد.
چند دقیقه بعد، مادر زنگ زد و شنیدههایش را گفت: «گفتن میخوان شیرخوارگاه رو بزنن. دوتا بچه داری، اگه بلایی سرت بیاد کی میخواد جوابگوی بچههات باشه؟»
قول دادم زود برگردم. مرا به خدا سپرد و قطع کرد.
اینبار دخترم زنگ زد و نگران بود. گفتم: «مامان اگه زد فرار میکنم؛ تو نترس چیزی نمیشه.»
ازم قول گرفت که اگر جنگنده آمد و بمباران کرد، من سریع سریع بدوم و از مهلکه فرار کنم. طفلک چه میداند که نمیشود از دست بمب فرار کرد.
کمکم به جمعیت نزدیک شدم. خانمی که از خرید برمیگشت به من گفت: «کجا میری! اعلام کرده میخواد اینجا رو بزنه.»
ترسیدم! به خودم گفتم نکند واقعاً میخواهد بزند و من بیاطلاعم! چرا همه به من میگویند نرو. میگویند «هرچه بزرگتر میشوی جان عزیزتر میشوی!» دو به شک بودم بروم یا برگردم. جمعیت را نگاه کردم؛ کم نبودند. به خودم گفتم اگر بیشتر شدند من هم میروم.
سری چرخاندم و آدمهایی را دیدم که خانوادگی به آنجا میآیند. زن، مرد، پیر و جوان، حتی کودکان.
به خودم جرأت دادم و رفتم بین جمعیت. با این که دستانم میلرزید از ترس مردن، سعی کردم عکسهای خوبی بگیرم. هر عکسی که میگرفتم، میفرستادم برای همکارم که خبرها را داغ، در کانال بارگذاری کند.
کمی از جمعیت دور شدم تا از آنهایی که تازه میآیند عکس بگیرم. صدای جنگنده را شنیدم. با خودم گفتم پس دروغ نگفتند؛ آمد!
به مردم نگاه کردم تا واکنش آنها را به صدای جنگنده ببینم.
صدا را نمیشنیدند، چون صدای بلندگو زیاد بود. دوست داشتم بروم بینشان و داد بزنم جنگنده آمد! شاید بتوانم جانشان را نجات دهم.
آنهایی که تازه داشتند میآمدند، صدا را شنیدند. به آسمان نگاه کردند. انتظار داشتم برگردند ولی برنگشتند. همه به سمت جمعیت میرفتند. بیشتر خانواده بودند. زن و مرد، همراه با بچههایشان، بعضیها با کالسکه.
جنگنده هی دور میزد و من منتظر انفجار بودم. گاهی از ترس چشمم ریز میشد. سری چرخاندم و دنبال پناهگاه بودم. مغازهدارها هم آسمان را نگاه میکردند شاید جنگنده را ببینند. ترس در وجود کسی نبود. من که ترسی نمیدیدم.
به مامور نیروی انتظامی نگاه کردم تا ببینم چه واکنشی دارد. او حتی به آسمان نگاه نکرد؛ که اگر نگاه میکرد ترس من چند برابر میشد.
محکم و بیخیال قدم میزد. شجاعتش آرامم کرد.
صدای انفجار شنیده شد. سریع به مادر زنگ زدم و خبر سلامتیام را دادم. گفتم از آنجا رفتهام. خیالش راحت شد.
مردم حتی بعد از شنیدن صدای انفجار، به سمت محل تجمع میرفتند. حتی مغازهدارها مغازههایشان را نبستند.
شاید بمب بعدی را بر سر جمعیت میانداخت! اما همه بیخیال بودند و محکمتر شعار میدادند.
در این بین کسی صدایم زد: «سلام زِنی.»
از مدل صدا کردنش متوجه صمیمیتش شدم. عمویم بود. او همیشه انقلابی بوده. دستی به هم دادیم. دستش را بین دستانم گرفتم و گفتم: «میگن میخواد جمعیت رو بزنه. چرا اومدی؟»
نمیخواستم مردن عمویم را ببینم.
گفت: «فدای رهبر؛ فدای میهن. من همین کار از دستم برمیاد. کوتاهی نمیکنم.»
با همسرش آمده بود. او را به خدا سپردم و رفت بین جمعیت و به عکاسی ادامه دادم.
آن روز، جمعیت، شیرخوارگاه و حتی خیابان انقلاب، بمباران نشد. شاید شایعه کرده بودند که مردم را بترسانند اما نتوانستند.
🔹زینب پناهی
18اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
https://ble.ir/ravimah/5921730060942119617/1773496358976
#ببینید
این شهدای من، هدیه به روح آقای خامنهای...
مراسم تشییع شهدای خانواده بازگیر/ چهارشنبه ۲۰اسفند1404
🎬 آزاده دریکوند
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸فقیه دیگری میآید!
در تجمع، یک محوطه سه متری را قدم میزد و زیر لب چیزی میخواند.
پرسیدم: «ذکر میگی؟»
گفت: «روزی ۵۰ بار آیةالکرسی میخونم برای پیروزی انقلاب و پیروزی بر اسرائیل و آمریکا.»
پاهایش درد میکرد و خوب نمیتوانست راه برود. گفتم: «با این حالت چرا اومدی؟»
گفت: «من نیایم، تو نیایی، پس کی بیاد؟! من و تو باید پشت ایران باشیم! نباید جا بزنیم! چهلپنجاه ساله پشت نظامم! از این به بعد هم هستم!»
_ بدون رهبر شهیدمون چی؟
_ فقیه دیگهای میاد. همون اندازه مقتدر؛ همون اندازه عزیز ملت!
_ از شهادت رهبر بگو؟
_ من داغ برادر برام سنگین بود. اما داغ رهبر، داغ برادر رو از یادم برد!
🔹نسرین دالوند
۱۳اسفند۱۴۰۴/ تجمع در میدان امام خمینی خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸شبهای انقلاب
چهارده روز از شروع جنگ گذشته؛ چهارده روزی که اندازهی چند سال اتفاق داشته و اندازهی دو سه ماه، کش آمده. بجز روز اول که تجمع، توی میدان شهدا بود و جمعیت کم، و بجز شب اول که تجمع نداشتیم و عوضش بچهها دور میدان شهردار ساکی و چندجای دیگر، درگیر شدند با اغتشاشگرها، سیزده روز و شب شده که با جمعیت زیاد توی خیابانیم.
قرارِ تجمعات روز، متغیر است و بهانههایش متفاوت. از پاچنار و میدان شهدا و امام و آرش تا حوزه کمالیه و مسجد امام هادی؛ و از تجمع ایلات و عشایر تا بیعت دانشجویان با امام جدید.
قرارِ ثابت شبها اما خیابان انقلاب است. چند شب اول، جلوی بیمارستان بودیم و کنار موکب «فرزندان روحا...» و حالا چند شبی است که میرویم نبش خیابان «بعثت»! شبهای اول، حاجآقا آنقدر شعار میداد و مداحهای مختلف، آنقدر از هر دری میخواندند که وقت بگذرد و ساعت به حوالی دوازده برسد.
حالا اما همهچیز منظم شده. ساعت هشت، بچههای جایگاه میآیند و سیستم صوت را علم میکنند. بعد کمکم مردم میرسند و خودشان دورهمی شعاری میدهند. جمعیت که زیاد شد، حدودِ ساعت نه، برنامه شروع میشود. قاری، قرآن میخواند؛ سرود ملی پخش میشود؛ حاجآقا با لباس نظامی و عمامه، شعارهایش را که تنوع بیشتری پیدا کرده، سر میدهد و از مردم جواب میگیرد؛ سخنران از رهبر شهید و امام جدید و ایستادگی ملت و مقابله با دشمن میگوید؛ مداح بعدِ خواندن یکی دوتا نوحهی حماسیِ تکراری، در وسط رمضان، گریز میزند به شب دهم محرم. (و تذکر بچههای جایگاه تا حالا در این یک مورد اثر نداشته)؛ آخر برنامه، مردم رو به قبله، سلام میدهند؛ بعد دستها میروند بالا و با هر دعا، تکانی میخورند و بعد از تمام شدن «الهی عظم البلا» کشیده میشوند به صورتها. بعد هرکسی سواره یا پیاده، پرچمی یا عکسی به دست، راه میافتد توی خیابان و تا برسد به خانهاش، میشود یک ستادِ سیار.
اما اینها فقط کلیت شبهای انقلاب است و جرئیتش (اگر واژهی درستی باشد) مفصلتر و دلانگیزتر؛ مثل دستههای چندتاییِ زنها که قبل از مردها میآیند روبروی جایگاه. و دخترهای جوان، هشتادی یا نودی، که لیدری میکنند، پرچم میچرخانند و شعار میدهند؛ و تلاش بزرگترها برای یاد دادن شعار به بچههایشان که البته بیفایده نیست و بچهها شعارها را طور بامزهای خوب از آب درمیآورند؛ و «الله اکبر» که بااختلاف بهترین شعار است؛ و نفی سازش و تاکید بر انتقام. و تشکر از سپاهی و ارتشی و نیروی انتظامی (چرا بسیجی نه؟)؛ و شعارهای لریِ غیرقابلِ ذکر در جمعهای خودمانی مردانه؛ و «اهل نبرد و جنگیم» که برادرها میگویند و «بجنگ تا بجنگیم» که جواب خواهرهاست؛ و شهدایی که میآورند به جایگاه؛ از دو ساله تا بیستوچند ساله؛ و صدای جنگنده که به کتف همه است؛ و سرمای هوا و باران؛ و کسی که سفره یکبارمصرف خریده بود و تکهتکه میکرد و میداد به آدمها که بکشند روی خودشان تا کمتر خیس شوند؛ و نماز خواندن عدهای گوشه و کنار خیابان؛ و شبهای قدر و دعا و گریه و قرآن به سر گرفتن؛ و روضههایی که گریز به مقتل نمیزند و از اربابا نمیگوید؛ صدای آقاست که تا پخش میشود، دلها را نرم میکند و چشمها را خیس؛ و پیرمردها و پیرزنهایی که خسته از ایستادن، هر شب میآیند و با خودشان صندلیِ تاشو میآورند؛ و پیرمردِ عصا بهدستِ کفنپوش؛ و مردی که با پرچم ایران، پیراهن دوخته بود و «الله» دقیقاً افتاده بود روی سینهاش؛ و دخترهای بدحجاب و بیحجاب با آرایشهای غلیط که محکم شعار میدهند و پرچم میچرخانند و عکس امام جدید را روی دست بالا میگیرند و عجیب اشک میریزند؛ و اینها اگر قبلاً توی راهپیماییها کمتعداد گیر میآمدند و میشدند سوژه عکسها، حالا تعدادشان خیلی زیاد شده؛ و بعضی کاسبها که از روی تیپ و قیافه، تا چهارده روز پیش، فکر نمیکردم یکیشان انقلابی باشد و حالا شبی نیست که نبینمشان؛ و املاکیِ پایینتر از جایگاه که هر شب با آن ظرفهای طلاییِ عربی، قهوه میدهد به مردم؛ و آن پیرمردِ قطعنخاعی که ویلچرش را گذاشته پشت موتورِ سهچرخش و هر شب گوشهای از خیابان، جمعیت را همراهی میکند؛ و مردی با سبیلهای دستهموتوری که هرشب دربهدرِ عکسی از رهبرِ شهید و امامِ جدید است؛ و روحانیها که برخلاف روزهای عادی که توی خیابان خیلی به چشم نمیآمدند، تعدادشان زیاد شده؛ و بچهها که خیابان انقلاب برایشان شده زمین بازی؛ و ما که تجمعاتمان غیر 13آبان و 22بهمن و روز قدس و عاشورا، رفته بود توی چهاردیواری مسجد و حسینیه؛ و غفلتمان از خیابان؛ و ندیدنِ این همه تنوع و تکثر؛ و ورَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا. فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا.
🔹امین ماکیانی
22اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#لرستان
🔻@ravimah