eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
330 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
https://ble.ir/ravimah/8889262151170958900/1773484976726 دعا سلاح مومن است... این شب‌ها شاید یکی از سرنوشت‌سازترین شب‌های قدرمان را داریم پشت‌سر می‌گذاریم. من این صحنه‌های اتحاد، زیر باران نشستن، از اعماق وجود ناله زدن را شاید قبل‌تر فقط از تلویزیون دیده بودم؛ اما حالا روبه‌روی مردمی ایستاده‌ام که دارند این صحنه‌ها را خلق می‌کنند و عاجزانه برای آمدن منجی عالم، با دست‌های دراز کرده به سمت آسمان، دعا می‌خوانند. و تنها سلاح ما (اگر مومن باشیم) دعاست. و الحق که قوی‌ترین سلاح‌هاست. 🔹سمیرا علیپور 21اسفند1404/ شب ۲۳رمضان/ خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تاج سر توی آن شلوغی و هیاهوی جمعیت، یک صدای دلنشین با لهجه شیرین لری حسابی جلب توجه می‌کرد؛ یک مادر اصیل که با تمام وجود شعار می‌داد، پرچم فلسطین را توی هوا می‌چرخاند. عکس آقا را خیلی ساده با یک سنجاق به بالای سرش وصل کرده بود؛ انگار که بخواهد عزیزترین دارایی‌اش را در بالاترین جای ممکن بگذارد. وقتی از میان جمعیت خودم را به او رساندم و پرسیدم: «حاج‌خانم، چرا عکس آقا را این‌طوری به چادرت وصل کردی؟»، اول جا خورد و دست‌پاچه شد؛ اما بلافاصله یک لبخند پهن و صمیمی زد و با همان لهجه غلیظ و قشنگش گفت: «آخه این تاژِ (تاج) سَرمه!» 🔹زهرا مومن‌زاده ۲۲اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸شایعه نسازیم۲ تجمع آن روز، در خیابان انقلاب، نبش خیابان بعثت بود. چند روزی بود که در جنگ رمضان، دشمن صهیونی، خرم‌آباد را هر روز، پشت هم می‌زد. آماده شدم و قبل‌ازاینکه از خانه خارج شوم به مادرم گفتم: «اگه دوباره زد، گوشی آنتن نمیده فکر نکنی مُردَم؛ خودم زنگ می‌زنم. نگران نباش.» به میدان کیو رسیدم. گوشیم زنگ خورد. دخترداییم بود. گفت: «به عمه زنگ زدم گفت رفتی شیرخوارگاه! اعلام کرده می‌خواد اونجا رو بزنه؛ سریع برگرد خونه.» اینکه از کجا شنیده بود را نپرسیدم. گفتم: «نگران نباش؛ چندتا عکس می‌گیرم و زود برمی‌گردم.» خیلی سعی کرد برم‌گرداند خانه. خداراشکر پشت تلفن بود و به چندتا فحش ریز راضی شد؛ اگر نزدیکم بود نمی‌دانم با آن حجم استرسی که داشت چه‌کار می‌کرد. چند دقیقه بعد، مادر زنگ زد و شنیده‌هایش را گفت: «گفتن می‌خوان شیرخوارگاه رو بزنن. دوتا بچه داری، اگه بلایی سرت بیاد کی می‌خواد جوابگوی بچه‌هات باشه؟» قول دادم زود برگردم. مرا به خدا سپرد و قطع کرد. اینبار دخترم زنگ زد و نگران بود. گفتم: «مامان اگه زد فرار می‌کنم؛ تو نترس چیزی نمیشه.» ازم قول گرفت که اگر جنگنده آمد و بمباران کرد، من سریع سریع بدوم و از مهلکه فرار کنم. طفلک چه می‌داند که نمی‌شود از دست بمب فرار کرد. کم‌کم به جمعیت نزدیک شدم. خانمی که از خرید برمی‌گشت به من گفت: «کجا میری! اعلام کرده می‌خواد اینجا رو بزنه.» ترسیدم! به خودم گفتم نکند واقعاً می‌خواهد بزند و من بی‌اطلاعم! چرا همه به من می‌گویند نرو. می‌گویند «هرچه بزرگتر میشوی جان عزیزتر می‌شوی!» دو به شک بودم بروم یا برگردم. جمعیت را نگاه کردم؛ کم نبودند. به خودم گفتم اگر بیشتر شدند من هم می‌روم. سری چرخاندم و آدم‌هایی را دیدم که خانوادگی به آنجا می‌آیند. زن، مرد، پیر و جوان، حتی کودکان. به خودم جرأت دادم و رفتم بین جمعیت. با این که دستانم می‌لرزید از ترس مردن، سعی کردم عکس‌های خوبی بگیرم. هر عکسی که می‌گرفتم، می‌فرستادم برای همکارم که خبرها را داغ، در کانال بارگذاری کند. کمی از جمعیت دور شدم تا از آنهایی که تازه می‌آیند عکس بگیرم. صدای جنگنده را شنیدم. با خودم گفتم پس دروغ نگفتند؛ آمد! به مردم نگاه کردم تا واکنش آنها را به صدای جنگنده ببینم. صدا را نمی‌شنیدند، چون صدای بلندگو زیاد بود. دوست داشتم بروم بینشان و داد بزنم جنگنده آمد! شاید بتوانم جانشان را نجات دهم. آنهایی که تازه داشتند می‌آمدند، صدا را شنیدند. به آسمان نگاه کردند. انتظار داشتم برگردند ولی برنگشتند. همه به سمت جمعیت می‌رفتند. بیشتر خانواده بودند. زن و مرد، همراه با بچه‌هایشان، بعضی‌ها با کالسکه. جنگنده هی دور می‌زد و من منتظر انفجار بودم. گاهی از ترس چشمم ریز می‌شد. سری چرخاندم و دنبال پناهگاه بودم. مغازه‌دارها هم آسمان را نگاه می‌کردند شاید جنگنده را ببینند. ترس در وجود کسی نبود. من که ترسی نمی‌دیدم. به مامور نیروی انتظامی نگاه کردم تا ببینم چه واکنشی دارد. او حتی به آسمان نگاه نکرد؛ که اگر نگاه می‌کرد ترس من چند برابر می‌شد. محکم و بی‌خیال قدم می‌زد. شجاعتش آرامم کرد. صدای انفجار شنیده شد. سریع به مادر زنگ زدم و خبر سلامتی‌ام را دادم. گفتم از آنجا رفته‌ام. خیالش راحت شد. مردم حتی بعد از شنیدن صدای انفجار، به سمت محل تجمع می‌رفتند. حتی مغازه‌دارها مغازه‌هایشان را نبستند. شاید بمب بعدی را بر سر جمعیت می‌انداخت! اما همه بیخیال بودند و محکم‌تر شعار می‌دادند. در این بین کسی صدایم زد: «سلام زِنی.» از مدل صدا کردنش متوجه صمیمیتش شدم. عمویم بود. او همیشه انقلابی بوده. دستی به هم دادیم. دستش را بین دستانم گرفتم و گفتم: «میگن می‌خواد جمعیت رو بزنه. چرا اومدی؟» نمی‌خواستم مردن عمویم را ببینم. گفت: «فدای رهبر؛ فدای میهن. من همین کار از دستم برمیاد. کوتاهی نمی‌کنم.» با همسرش آمده بود. او را به خدا سپردم و رفت بین جمعیت و به عکاسی ادامه دادم. آن روز، جمعیت، شیرخوارگاه و حتی خیابان انقلاب، بمباران نشد. شاید شایعه کرده بودند که مردم را بترسانند اما نتوانستند. 🔹زینب پناهی 18اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
https://ble.ir/ravimah/5921730060942119617/1773496358976 این شهدای من، هدیه به روح آقای خامنه‌ای... مراسم تشییع شهدای خانواده بازگیر/ چهارشنبه ۲۰اسفند1404 🎬 آزاده دریکوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸فقیه‌ دیگری می‌آید! در تجمع، یک محوطه‌ سه متری را قدم‌ می‌زد و زیر لب چیزی می‌خواند. پرسیدم: «ذکر می‌گی؟» گفت: «روزی ۵۰ بار آیة‌‌الکرسی می‌خونم‌ برای پیروزی انقلاب‌ و پیروزی بر اسرائیل و آمریکا‌.» پاهایش‌ درد می‌کرد و خوب نمی‌توانست راه برود‌. گفتم‌: «با این‌ حالت چرا اومدی؟» گفت: «من نیایم‌، تو نیایی‌، پس کی بیاد؟! من و تو باید پشت ایران‌ باشیم‌! نباید‌ جا بزنیم! چهل‌پنجاه ساله پشت نظامم‌! از این به بعد هم‌ هستم!» _ بدون رهبر شهیدمون چی؟ _ فقیه‌ دیگه‌ای میاد‌. همون‌ اندازه‌ مقتدر؛ همون‌ اندازه‌ عزیز ملت‌! _ از شهادت رهبر بگو؟ _ من داغ برادر برام‌ سنگین بود. اما داغ رهبر، داغ برادر رو از یادم برد! 🔹نسرین دالوند ۱۳اسفند۱۴۰۴/ تجمع در میدان‌ امام خمینی خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸شب‌های انقلاب چهارده روز از شروع جنگ گذشته؛ چهارده روزی که اندازه‌ی چند سال اتفاق داشته و اندازه‌ی دو سه ماه، کش آمده. بجز روز اول که تجمع، توی میدان شهدا بود و جمعیت کم، و بجز شب اول که تجمع نداشتیم و عوضش بچه‌ها دور میدان شهردار ساکی و چندجای دیگر، درگیر شدند با اغتشاشگرها، سیزده روز و شب شده که با جمعیت زیاد توی خیابانیم. قرارِ تجمعات روز، متغیر است و بهانه‌هایش متفاوت. از پاچنار و میدان شهدا و امام و آرش تا حوزه کمالیه و مسجد امام هادی؛ و از تجمع ایلات و عشایر تا بیعت دانشجویان با امام جدید. قرارِ ثابت‌ شب‌ها اما خیابان انقلاب است. چند شب اول، جلوی بیمارستان بودیم و کنار موکب «فرزندان روح‌ا...» و حالا چند شبی است که می‌رویم نبش خیابان «بعثت»! شب‌های اول، حاج‌آقا آنقدر شعار می‌داد و مداح‌های مختلف، آنقدر از هر دری می‌خواندند که وقت بگذرد و ساعت به حوالی دوازده برسد. حالا اما همه‌چیز منظم شده. ساعت هشت، بچه‌های جایگاه می‌آیند و سیستم صوت را علم می‌کنند. بعد کم‌کم مردم می‌رسند و خودشان دورهمی شعاری می‌دهند. جمعیت که زیاد شد، حدودِ ساعت نه، برنامه شروع می‌شود. قاری، قرآن می‌خواند؛ سرود ملی پخش می‌شود؛ حاج‌آقا با لباس نظامی و عمامه‌، شعارهایش را که تنوع بیشتری پیدا کرده، سر می‌دهد و از مردم جواب می‌گیرد؛ سخنران از رهبر شهید و امام جدید و ایستادگی ملت و مقابله با دشمن می‌گوید؛ مداح بعدِ خواندن یکی دوتا نوحه‌ی حماسیِ تکراری، در وسط رمضان، گریز می‌زند به شب دهم محرم. (و تذکر بچه‌های جایگاه تا حالا در این یک مورد اثر نداشته)؛ آخر برنامه، مردم رو به قبله، سلام می‌دهند؛ بعد دست‌ها می‌روند بالا و با هر دعا، تکانی می‌خورند و بعد از تمام شدن «الهی عظم البلا» کشیده می‌شوند به صورت‌ها. بعد هرکسی سواره یا پیاده، پرچمی یا عکسی به دست، راه می‌افتد توی خیابان و تا برسد به خانه‌اش، می‌شود یک ستادِ سیار. اما این‌ها فقط کلیت شب‌های انقلاب است و جرئیتش (اگر واژه‌ی درستی باشد) مفصل‌تر و دل‌انگیزتر؛ مثل دسته‌های چندتاییِ زن‌ها که قبل از مردها می‌آیند روبروی جایگاه. و دخترهای جوان، هشتادی یا نودی، که لیدری می‌کنند، پرچم می‌چرخانند و شعار می‌دهند؛ و تلاش بزرگترها برای یاد دادن شعار به بچه‌هایشان که البته بی‌فایده نیست و بچه‌ها شعارها را طور بامزه‌ای خوب از آب درمی‌آورند؛ و «الله اکبر» که بااختلاف بهترین شعار است؛ و نفی سازش و تاکید بر انتقام. و تشکر از سپاهی و ارتشی و نیروی انتظامی (چرا بسیجی نه؟)؛ و شعارهای لریِ غیرقابلِ ذکر در جمع‌های خودمانی مردانه؛ و «اهل نبرد و جنگیم» که برادرها می‌گویند و «بجنگ تا بجنگیم» که جواب خواهرهاست؛ و شهدایی که می‌آورند به جایگاه؛ از دو ساله تا بیست‌وچند ساله؛ و صدای جنگنده که به کتف همه است؛ و سرمای هوا و باران؛ و کسی که سفره یکبارمصرف خریده بود و تکه‌تکه می‌کرد و می‌داد به آدم‌ها که بکشند روی خودشان تا کمتر خیس شوند؛ و نماز خواندن عده‌ای گوشه و کنار خیابان؛ و شب‌های قدر و دعا و گریه و قرآن به سر گرفتن؛ و روضه‌هایی که گریز به مقتل نمی‌زند و از اربابا نمی‌گوید؛ صدای آقاست که تا پخش می‌‌شود، دل‌ها را نرم می‌کند و چشم‌ها را خیس؛ و پیرمردها و پیرزن‌هایی که خسته از ایستادن، هر شب می‌آیند و با خودشان صندلیِ تاشو می‌آورند؛ و پیرمردِ عصا به‌دستِ کفن‌پوش؛ و مردی که با پرچم ایران، پیراهن دوخته بود و «الله» دقیقاً افتاده بود روی سینه‌اش؛ و دخترهای بدحجاب و بی‌حجاب با آرایش‌های غلیط که محکم شعار می‌دهند و پرچم می‌چرخانند و عکس امام جدید را روی دست بالا می‌گیرند و عجیب اشک می‌ریزند؛ و این‌ها اگر قبلاً توی راهپیمایی‌ها کم‌تعداد گیر می‌آمدند و می‌شدند سوژه عکس‌ها، حالا تعدادشان خیلی زیاد شده؛ و بعضی کاسب‌ها که از روی تیپ و قیافه، تا چهارده روز پیش، فکر نمی‌کردم یکیشان انقلابی باشد و حالا شبی نیست که نبینمشان؛ و املاکیِ پایین‌تر از جایگاه که هر شب با آن ظرف‌های طلاییِ عربی، قهوه می‌دهد به مردم؛ و آن پیرمردِ قطع‌نخاعی که ویلچرش را گذاشته پشت موتورِ سه‌چرخش و هر شب گوشه‌ای از خیابان، جمعیت را همراهی می‌کند؛ و مردی با سبیل‌های دسته‌موتوری که هرشب دربه‌درِ عکسی از رهبرِ شهید و امامِ جدید است؛ و روحانی‌ها که برخلاف روزهای عادی که توی خیابان خیلی به چشم نمی‌آمدند، تعدادشان زیاد شده؛ و بچه‌ها که خیابان انقلاب برایشان شده زمین بازی؛ و ما که تجمعاتمان غیر 13آبان و 22بهمن و روز قدس و عاشورا، رفته بود توی چهاردیواری مسجد و حسینیه؛ و غفلت‌مان از خیابان؛ و ندیدنِ این همه تنوع و تکثر؛ و ورَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا. فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا. 🔹امین ماکیانی 22اسفند1404 🔻@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
📌*درّ یتیم خلیج فارس* ♦️از دیشب که به‌‌خاطر رصد اخبار، ساعت سه‌ِ شب از خواب بیدار شدم، مدام دوستان نگرانم از جای‌جای ایران عزیز پیام می‌دهند و زنگ می‌زنند. دلیلش هم در بوق و کرنا کردن حمله به خارگ توسط پروپاگاندای دشمن آمریکایی_صهیونی است. ♦️جزیره‌ی زیبای ما و به تعبیر جلال آل احمد از آغازین ساعات جنگ که من در کلاس درس با دانش‌‌آموزانم بودم، مورد هجوم موشک‌های دشمن قرار گرفت. این‌که آن روز چه اتفاقاتی افتاد و چه بر هشت‌هزار سکنه‌ی جزیره چه گذشت، در مقالی دیگر می‌گنجد. ♦️می‌خواهم بگویم که هر روز قسمت‌های نظامی و پدافندهای ما در جزیره مورد هجوم بوده‌اند. شدت موشک‌‌باران هم قطع به یقین در شب‌های سوم و چهارم، بسیار بیشتر از حملات شب گذشته‌ی دژخیم به خارگ بود. ♦️در تماس با تعدادی از همکاران و ساکنین جزیره از دیشب، متوجه شدم که اتفاق تازه‌ای در جزیره رخ نداده است و به کسی آسیبی نرسیده است. پنج سکوی نفتی، شرکت‌ها، پتروشیمی و سکنه آسیبی ندیده‌اند، تازه دو نفت‌کش وطنی هم امروز از اسکله‌ی تی بارگیری کرده‌اند‌ ♦️آنچه باعث شده که آن بابا در بوق و کرنا کند که خارگ را بهمان کردیم، فقط و فقط ضعف و ناتوانی‌اش در برابر پاسبانی ایران از شاهراه هرمز است. ♦️دشمن نیاز داشت که در برابر این برگ برنده، برگ برنده‌ای رو کند، اما باخت بعدی‌اش را پیشاپیش رقم زده است، زیرا پای تفنگداران آمریکایی اگر به خارگ برسد، باید از هزاران تابوت از انجیرهای معابد خارگ برایشان تراشید‌. ♦️خارگ عزیز صرفاً یک پایانه‌ی صادرات نفت نیست، بلکه به لحاظ دیرینگی و محیط زیست، یکی از میراث‌های هنوز و همیشه‌ی وطن است‌. جزیره‌ی مرجانی‌ ما از آثار تاریخی از قبیل گورمعبدهای پالمیریان، کتیبه‌ی هخامنشی، کلیسای نسطوریان، زیارتگاه محمدحنفیه مربوط به دوره‌ی سلجوقی و قنات‌های بسیار زیبا سرشار است. از طرفی این جزیره زیستگاه گله‌های آهوی تیزپا و تیزچشم بسیاری است که هر صبح هنگام خروج از سوئیتم، چشمم به دیدنشان روشن می‌شد. درخت‌های لیل یا انجیر معابد با آن فیزیک جادویی و شگفت‌انگیزشان نیز بخشی از میراث طبیعی جزیره‌ی خارگ هستند. ♦️علاوه‌ بر هشت‌هزار سکنه‌ی جزیره، تمام این آثار ذی‌قیمت زنده یا تاریخی، در معرض آسیب حملات دشمن هستند. ♦️البته که خارگ تا ابد متعلق به ایران خواهد ماند، آن‌چنان‌که پرتقابی‌ها توسط میرمحنا از آن‌جا بیرون رانده شدند و جز کشتی‌ سوخته‌شان چیزی از آن‌ها به‌حای نماند. البته که خارگ زنده خواهد ماند، آن‌چنان‌که بیش از ۲۰۰۰ بار بمبارانش طی جنگ هشت‌ساله‌، نتوانست آن را از پای درآورد. ♦️لازم است که اجازه ندهیم دشمن با پروپاگاندا، دستاوردسازی کند و از خیالاتش قصه‌های قهرمانانه بسازد؛ چیزی که در هالیوود در انجام آن استاد است. پ.ن: عکسی به یادگار از روایت من از دست‌یابی ایران به فناوری هسته‌ای در مدرسه‌ی ابتدایی پسرانه‌ی رازی در آذرماه ۱۴۰۴ در جزیره‌ی عزیز خارگ. 🔹رحمت‌اله رسولی‌مقدم ۲۳اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸روایتی از تخریب خیریه آبشار عاطفه‌ها در بمباران خرم‌آباد با طلوع آفتاب، غرشی مهیب شهر را فرا گرفت؛ همزمان، به چندین نقطه از شهر، حمله شد. در میان ویرانی‌ها، خیابانی که دفتر خیریه‌مان در آن قرار داشت هم بدون آسیب نماند. تصاویری که از دل حادثه مخابره می‌شد، نمک بر زخم دل‌هایمان می‌پاشید و عمق اندوهمان را می‌افزود. آرام نداشتم؛ امانت‌های مردم دست ما بود و حالا در مکانی که حتی امکان تردد و جابجایی نبود، چگونه می‌توانستیم پاسخگو باشیم! بارها برای حضور در منطقه، با مسئولین ارتباط گرفتیم، اما به دلیل شرایط خاص و ممنوعیت تردد، راه ورودمان بسته بود. غروب، به هر سختی‌ای که بود، اجازه تردد گرفتیم؛ آن هم با دلهره‌‌ی تهدید سلامتِ دلیرمردانی که داوطلبانه برای بیرون کشیدن اقلام حیاتی پا پیش گذاشته بودند. در وضعیت قرمز، زیر سایه تردد جنگنده‌ها، دل به دریا زدیم. در مسیر، برای سلامتی‌شان، دعا می‌کردم. لحظاتی که با شوقِ خدمت به مردممان آمیخته بود، بر دلهره‌ام می‌چربید. با هماهنگی‌های امنیتی، وارد منطقه شدیم؛ هشدار می‌دادند که برای تسریع در کار. شیشه‌های ساختمان، کاملاً ریخته بود. موج انفجار، عاملی بود تا در ورودی را پس از ده دقیقه تقلا، با کمک نیروهای امدادی و ابزار لازم، باز کنیم. صحنه‌ای دلخراش، قلبم را به درد آورد؛ مکانی که امید و پناه بی‌کسان و محل التیام درد یتیمان و بیماران بود، در چشم‌به‌هم‌زدنی به ویرانه بدل شده بود. آهی از عمق وجود، راه نفسم را بند آورد؛ زمان کوتاه بود و مجالِ مرورِ افکار، کم. با عجله و حسی سرشار از مسئولیت‌پذیری، خیلی سریع، مواد غذایی و اقلام ضروری به بیرون منتقل شد تا به دست نیازمندانِ همشهری برسد. همزمان، اعلام وضعیت قرمز، جمعیت را به مکانی دورتر و امن هدایت کرد. اما نیروهای امنیتی و جهادی، دلاورانه در منطقه ماندند؛ ماندنی که دلهره‌اش قلبم را می‌فشرد، اما می‌دانستم که آن‌ها مانده‌اند تا محافظ خانه‌های مردم باشند و احیاگر زندگی. رفتیم تا امانات را به دست نیازمندانی برسانیم که شرایط جنگ، زندگی و امرار معاش را برایشان دشوارتر از پیش کرده بود. هنوز دلم پیش گلی پرطراوت و شاداب بود؛ گلی که زمزمه‌اش را در دل طوفان می‌شنیدم که می‌گفت: «مرا نیز با خودتان ببرید.» موج انفجار، او را از گلدان زیبایش جدا کرده بود. در ذهنم مرور می‌کردم که یادم نرود آن را با خود ببرم. اما همزمان اعلام وضعیت قرمز شد و نتوانستم. زمزمه گل از ذهنم کنار نمی‌رفت تا اینکه به خودم یادآور شدم؛ چه گل‌هایی که پرپر شدند، عزیزتر از جانمان، و جوانانی که برای امنیت این آب و خاک جان دادند تا ما با آرامش زندگی کنیم. من یقین دارم که آه مظلوم، دودمان ظالم را به باد خواهد داد. 🔹نرجس خاتون ۱۵رمضان۱۴۴۷ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸حساب خانمِ حسینی همسرم طلافروش است. این روزها مدام تلفنش زنگ می‌خورد؛ یکی نگرانِ دارایی‌اش است، یکی قیمتِ لحظه‌ای را می‌خواهد و دیگری به‌ دنبالِ پناهگاهی امن برای طلاهایش می‌گردد. از این‌ همه هیاهوی مادی و تماس‌های تکراری، حسابی کلافه شده‌ایم. بعد از افطار بود؛ همان لحظاتی که آدم دلش کمی خلوت می‌خواهد. دوباره گوشی همسرم لرزید. آهی کشیدم و گفتم: «باز هم همون سوال‌های همیشگی و قصه‌ی بی‌انتهای دنیا.» اما این‌بار، سکوتِ همسرم طولانی شد؛ فقط گوش می‌داد. در چشمش برقی از احترام نشسته بود. آخر سر، با لحنی که بویِ دعا می‌داد، برای کسی که زنگ زده بود، آرزوی سلامتی کرد و گوشی را کنار گذاشت. به چهره‌اش نگاه کردم؛ حالش دگرگون شده بود. با صدایی آرام‌تر از قبل، گفت: «خانم فلانی بود؛ از اقوام دورمون توی تهران. هر ماه تماس می‌گیره و مقداری طلا به اسم دوستش می‌خره و امانت می‌زاره، پیشم. هر سال هم سرِ تاریخ مشخصی، تماس می‌گیره و همه‌ رو یکجا می‌فروشه. الان پرسید "امانتی‌هایی که به اسم دوستم «رقیه حسینی» پیش شما دارم یادتونه؟" گفتم "بله، همه‌ رو یادداشت کردم." گفت "راستش من این طلاها رو دونه‌دونه به نیتِ حضرت رقیه می‌خرم و هرسال روز شهادتش، می‌فروشم. همه پولش رو هم خرجِ راهِ خودش می‌کنم. داداش، اگه یه وقت دستم از دنیا کوتاه شد، تو رو خدا شما زحمتش رو بکشید و هر جا که صلاح دیدین، برای خانم هزینه کنید."» 🔹زهرا مومن‌زاده ۱۹اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah