eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
119 دنبال‌کننده
23 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای‌کاش خونه بودم و رگ‌های حیاتم رو بهتون میگفتم ولی؛ شما رو نمی‌دونم اما امام ِخراسان نبض ِحیات منه 🥲🌿🌙.
‹ رایحۀمـٰاه ›
ای‌کاش خونه بودم و رگ‌های حیاتم رو بهتون میگفتم ولی؛ شما رو نمی‌دونم اما امام ِخراسان نبض ِحیات منه
به عنوان یه انسان، طبیعیه رگ‌های مختلفی داشته باشم مثل: کتاب، خانواده، نوشتن، شعر و... اما خب نتونستم مابقی اون‌ها رو بزارم، به نظرم شاهرگ ِهر انسان اون چیزیه که دوستش داره 🙃♥️*
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان ✨
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_113 از وقتی که علی آمده بود به گفته خان
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› هیجان زده میگویم: - خب حاج آقا دیگه درمورد چیا صحبت میکنن؟ با خنده میگوید: - ای ناقلا خودت باید بیای بشینی ، جلساتشون رو گوش بدی! من گاهی وقتا تو جلسه های کلاس قرآنشون تو مسجد شرکت میکنم. ولی گاهی هم پای منبر از اینجور حرفا هم میزنن. شنیدی که؟ سری تکان می دهم: - آره داشتم شوخی میکردم! حاج آقا توی خونه مخصوص برای من کلاس میذارن. با خنده سری تکان میدهد و با خداحافظی طولانی می رود. میدانستم که وقت رفتن بود و خانم ها یکی یکی درحال رفتن بودن. قبل از همه سمیه نزدیکم می شود، اصلاً انتظارش را نداشتم. بی‌مقدمه می گوید: - حالت خوبه؟ سعی می کنم خیلی بی‌تفاوت نباشم اما نمیتوانستم لبخند بزنم، سری تکان میدهم: - ممنون خوبم! متشکرم! با کنجکاوی می گوید: - عجیبه ها تونستی اینجا بمونی، فکر میکردم با این شرایط بخوای برگردی خونتون. سر تکان میدهم: - برگردم؟ یا برگردیم؟ به سقف خیره می شود: - خب اصولاً فکر میکنم طرح حاج‌آقا هنوز تموم نشده باشه اما شما بخوای برگردی. تا حرفش تمام میشود، خون زیر پوستم میجوشد، اصلاً هرکار میکردم نمیتوانستم از این جمله تعبیر درست و مثبتی بکنم، داشت چه میگفت؟ منظورش از این حرف ها چه بود؟ بی‌اختیار عصبی میشوم، تا بخواهم چیزی بگویم لیلاخانم با همان لبخند همیشگی و مادرانه‌اش نزدیکم میشود؛ حیف... حیف که که لیلاخانم اینجا بود به حرمت لیلاخانم سکوت میکنم، حقا که چنین دختری از لیلاخانم بعید بود و خوب فهمیده بودم که اصلاً این دختر از خون لیلاخانم نبود. - خوبی مادرجان؟خوبی عزیزکم؟ لبخندگرمی می زنم و انگار نه انگار که سمیه آنجا حضور دارد: - خیلی خوبم لیلاخانم! ممنون بابت زحمت هاتون. واقعا من رو شرمنده میکنید از این همه سر زدن های هروزتون و گاهی وقت ها غذا درست کردن تون. علی آقا میگه خودم غذا میکنم؛ اما وقتی میاد میبینه شما غذا درست کردید کلی ناراحت میشه. لیلاخانم دست روی دست می گذارد: - این چه حرفیه مادرجان؟ من اگر پاهام این طوری نبود خودم خادمیتون رو میکردم. سمیه اخمی می کند: - مامان جان؟ بهتره دیگه بریم! شماهم پاتون درد می کنه، خسته می شید. با سر تائید می کنم: - بله لیلاخانم، شما بهتره برید استراحت کنید! نگران مام نباشید، توکل به خدا! خدا بالاسرمونه! سری تکان می‌دهد: - حقا که دختر خودمی، حقا که شما لیاقت‌ همین حاج آقای مایی! اصلاً جمله‌اش که تمام میشود انگار روح تازه‌ای می گیرم، انگار جان تازه‌ای میگیرم. جانم جلاء پیدا میکند... آن هم در مقابل سمیه! سمیه این بار با حرص بازوی مادرش را میگیرد: - کاری نداری خانم حاج آقا؟ پوزخند می زنم: - نه! چه کاری می خوام با شما داشته باشم؟ تیکه کلامم را می گیرد، خداروشکر لیلاخانم متوجه نیش حرفم نمی شود. - باشه دخترم! سلام ما رو به حاج آقا برسون. می خواید امشب براتون شام بپزم؟ تندتند دست تکان میدهم: - نه لیلاخانم دستتون دردنکنه... احتمالاً فردا، پس فردا مهمون داشته باشیم. دیگه تنها نیستیم. دست شمام دردنکنه بابت این همه مدت. لیلاخانم خوشحال میشود: - تنها نیستید دیگه مادرجان؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_114 هیجان زده میگویم: - خب حاج آقا دیگه
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -نه خداروشکر! مادرم و مادربزرگ و پدربزرگ‌ام قراره بیان! خوشحال می شود: - الهی شکرمادر... خیلی خبر خوشی بود! حتماً اون مادرم دل نگرون شماست. سمیه پوزخند می زند: - چه عجب مامانتون بالاخره فهمید که باید بیاد! بعد این همه مدت؟ سری تکان میدهم: - البته میدونم فکر میکنم به شما ربطی نداشته باشه اما خب... مادر من از موضوع که من این جوریم هیچ اطلاعی نداره. لیلاخانم میگوید: - خوب کردی مادر! او یک مادره! خوب کردی ...خوب کردی نگفتی. الانم من نگرانشم، میترسم یهویی بیاد و تو رو این طوری ببیننه. چه اتفاقی میافته؟ دست به آسمان بلند میکنم: - سپردم به خدا! انشاءالله که همه چی خوب پیش میره. حاج آقا هم قراره زمینه سازی هاش رو بکنه. نگران نباشید شما! با لبخند سری تکان میدهد: - باشه دخترم! ما دیگه بریم. تو این مدت مهمون داشتی هرکاری داشتی به خودم بگو، چیزی‌ام لازم داشتی به خودم بگو، تازه اگر بخوای خودم براتون شام و ناهار می پزم. چشم روی هم می گذارم: - لطفتون خیلی زیاده لیلاخانم! انشاءالله خیر ببینید، دست شما دردنکنه! با خداحافظی مختصری می روند. همین که مطمئن میشوم مسجد خالی شده با دستانم چرخ های ویلچر را هل میدهم و به سمت درب می روم. از آن جا به بعدش دیگه سخت بود. منتظر علی می مانم. علی درحالی که از ورودی مردانه خارج میشد سمتم می‌آید: - سلام خانم قشنگم! صدایش را پایین می‌آورد: - چطوری؟ نمازت قبول باشه! با لبخند و از سر عشق نگاهش میکنم، چقدر محبت هایش زیبا بود، زیبا بود و دلنشین: - سلام، حالم خوبه، شما چطوری؟ کمک می کند تا از ورودی در خارج بشوم و به سمت ماشین حرکت می کنیم. - من که وقتی شما رو میبینم اینقدر حالم خوب میشه که خدا میدونه و بس! نزدیک ماشین که میشویم؛ بغلم می کند و روی صندلی شاگرد میگذاردم، پایم را به آرامی روی کف ماشین می گذارد. مشغول جمع کردن ویلچر بود که یک دفعه کسی علی را صدا میزند: -حاج آقا با دیدن سمیه رنگ از رویم عوض میشود. علی‌ هم متوجه تغییر حالتم می شود. بدون آن که از جایش تکان بخورد همان دم درب ماشین میگوید. -بفرماید! سمیه خجالت زده سر تکان می دهد. -ببخشید حاج آقا مزاحم که نیستم؟ میخواستم سرش داد بزنم مزاحمی. بدجور هم مزاحمی! کی قراره دست از سر زندگی ما برداری آخه؟ علی سر به زیر میگوید. -خواهش میکنم. بفرماید . . ! سعی میکنم نگاه به نگاه منفورش نیندازم. اما کنجکاوی امانم نمیدهد. از آینه بغل سمت علی صورتش را نظاره می کردم. -راستش حاج آقا..بابت ماجرای اونشب..دیگه قسمت نشد با همدیگه حرف بزنیم. علی به فکر فرو می رود. -بله درسته. یادم اومد. مشکلی نیست. فردا صبح بفرمایید منزل ما انشاءالله صحبت میکنیم. -آخه . . . علی حرفش را قطع میکند. -دیگه امری ندارید با بنده؟ باید بریم شرمنده کمی عجله داریم! از طرز صحبت علی خوشم می آید. دروغ است اگر بگویم قتد در دلم نمی سابیدن! سمیه که ساکت شده بود با سردی خداحافظی کرده و می رود. آخ آخ که چقدر دلم خنک شد! همین که علی سوار ماشین می شود با لبخند نگاهش میکنم! -ممنون! متعجب ماشین را روشن میکند. -بابت؟ شانه‌ای بالا می اندازم. -بابت همه چی! بابت بودنت! چشمک میزند. -آخ که چقدر این بودن رو دوست دارم! خب خانمی..امشب چی قراره بهم هدیه بدی؟! -چی دوست داری؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_115 -نه خداروشکر! مادرم و مادربزرگ و پد
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -الان که می‌ریم خرید. بعدش شما دستور یک غذای خوشمزه رو بهم میدی. منم برات میپزم -این هدیست؟! از روستا خارج می شویم. -علی واقعا به نظرت سخت نیست؟ -چی؟ -حضور مامانم. نگرانشم! چشمک میزند. -بسپر به خود خدا . · · ─ ·🍃· ─ · · از بیرون که برمی گردیم علی پلاستیک های خرید را وسط خانه میگذارد و به آشپزخانه میرود، بعد هم با یک سینی و چاقو بر میگردد.قبل از اینکه بنشیند میگویم. -لطفا برای منم سینی و چاقو بیار! متعجب می گوید: - مگه شما میخوای چیکار کنی؟ شانه‌ای بالا می اندازم: - میخوام کمکت کنم. علی نچی می کند و همان جا مینشیند: - لازم نکرده! شما استراحتت رو بکن...خیلی خسته شدی امروز؛ خودم تمومش میکنم. تا بخواهم چیزی بگویم گوشی علی زنگ میخورد، گوشی‌اش را به سرعت از جیبش درآورده و جواب می دهد: - الو سلام! خوبید شما؟ احتمالاً بابابزرگ بود! - خیلی ممنون! کی انشاءالله به سلامتی میرسید؟ - . . . . - واقعا؟! نگران می شوم! یعنی نزدیک بودند؟ - خیلی هم عالی! خوشحالم پس فردا میبینمتون. همین که میگوید فردا نفس راحتی میکشم، اصلاً امروز آمادگی‌اش را نداشتم؛ به شدت خسته بودم. - خیلی خب خدانگهدار. تماس را که قطع میکند خطاب به من با لبخند پر از آرامشی میگوید: - نگران هیچی نباش عزیزم! توکلت به خدا! فردا صبح انشاءالله میرسن. ماهم تا اون موقع هم خونه‌مون رو تمیز کردیم هم کارامون رو میکنیم. با استرس می گویم: - علی به نظرت غذا چی درست کنیم؟ یک دفعه می زند زیر خنده: -وسط این همه غوغا و درگیری شما به فکر درست کردن غذایی؟ ابرو بالا می اندازم: - خب چی کار کنم؟ برای اولین باره مادرم و مامان بزرگ و پدر بزرگ میان خونه مون تازه امین هم که هست! اگه غذا بد باشه مسخره‌مون می کننا... منم که این جوری. علی خیالم را راحت میکند: - غمت نباشه! تو یکی از چیزهایی که واقعا اوستا هستم، غذا درست کردنه لب میگزم: - علی ؟ یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ کنجکاو نگاهم می کند: - چی؟بگو! چرا ناراحت بشم؟ میخندم: - میشه به لیلاخانم بگم غذا درست کنه؟ دست روی دست میکوبد: - یعنی غذاهای من این قدر بد بوده تا الان؟ خنده‌ام میگیرد: - نه باور کن غذاهات عالیه! خیلی خوشمزه‌ان؛ ولی خب تو همیشه برای دونفر درست کردی. مطمئنی می تونی برای تعداد بیشترم غذا درست کنی؟ لبخند آرامش بخشی میزند: - نگران نباش! توکل بر خدا! مطمئن باش واسه یک هیئتم میتونم غذا درست کنم. پس چی فکر کردی؟فکر کردی تو هیئت کی غذا درست می کنه؟ میخندم: - مگه لیلاخانم درست نمی‌کنه؟ نچی میکند: - نه بابا! اکثرش رو ما مردا درست می کنیم! تازه آقاتون سرآشپزه. مشغول خورد کردن سبزی ها میشود، متعجب می گویم: - حالا سرآشپز قراره فردا برامون چی درست کنید؟ نیشخندی میزند: ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_116 -الان که می‌ریم خرید. بعدش شما دستور
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -فکر میکنی میخوام چی درست کنم؟ با خنده میگویم: - فکر کنم میخوای کوکوسبزی درست کنی؛ آره؟ بلند بلند می خندد: - آخه به نظر تو اول که مهمونا میان باید بهشون کوکوسبزی بدیم؟ نه! ولی یه چیز دیگه هست که توش سبزی داره. نگاه عاقل اندر سفیهانه‌ای بهش میاندازم: - خب دیگه قطعا میخوای قرمه سبزی درست کنی. بشکنی می زند: - احسنت!باریکلا! خوب زدی به هدف. با ناز صدایش می کنم: - علی آقا؟ - جان دلم؟ - میشه منم کمکت کنم؟ اینطوری من واقعا حوصله‌ام سر میده! لبخند می زند: - آخه خانم جان من دلم نمی خواد اون انگشتای قشنگ شما خسته بشه، بعدشم شما هیچ وظیفه‌ای نداری کار ی انجام بدی تو خونه من! متعجب می گویم: - من وظیفه ندارم؟ مگه زن نباید کارای خونه رو بکنه مرد کارای بیرون رو؟ با سر تایید می کند: - بله درسته! اما یک تقسیم کاری هستش که اهل بیت [ع] قرار دادند و قطعاً اینجوری بهتره اما کار کردن برای مرد واجبه ولی فعالیت و کار کردن تو خونه برای خانم واجب نیست. بلکه الان اگه شما بیای یه خیارم واسه من پوست بکنی به بنده لطف کردی و من باید جبران کنم. - یعنی اینکه خب خانم باید ظرف بشوره، کارای خونه رو انجام بده و بچه داری کنه؛ اینا واقعا وظیفه اش نیست؟ یعنی الان اینا رو انجام نده گناه کار نیست؟ علی با صراحت می گوید. - نه چرا گناه کار باشه؟ تازه منت سر ماهم گذشته! ببین آیه‌خانم، زن تنها وظیفه ای که داره این هستش که در بیرون رفتن از خونه باید از همسرش اجازه بگیره. البته در مواردی مثل امر واجب مثال به سختی افتاده، دیگه داره از دست میره یا اتفاقی افتاده باید مثال دارم میگم کار واجب اطاعت خداها. مثال حج واجب بهش افتاده اینجور موارد نیازی به اجازه همسر نیست. ولی در موارد دیگر باید از همسرش اجازه بگیره. ولی اینکه بخواد تو خونه ظرف بشوره، جارو کنه، آشپزی کنه اصلاً بهش واجب نیست و وظیفه‌اشم نیست بلکه وظیفه مرده، اما اهل بیت [علیه السلام] برای این که زن توی اجتماع اذیت نباشه اومدن یک تقسیم کار کردن که مرد بیرون کار کنه و زن تو خونه. چرا؟ چون زن باارزشه، زن ظریفه، مثل گله! امام علی[ع]میفرماید: زن ریحانه است! یعنی لطافت داره نمیتونه بره کارای سنگین و سخت انجام بده، نمیتونه بره بنایی کنه نمیدونم... خیلی کارای دیگه! زن منبع آرامش هست، می تونه خونه رو آرامش بده، بچه ها رو با آرامشش بزرگ کنه، محبت بده. همه اینا باعث میشه مقام زن بالا بره! ولی در کل اینکه خانم این کارا رو انجام بده همش براش ثواب نوشته میشه. ذوق زده می گویم: - ثواب نوشته میشه؟ واقعا؟ علی چشم روی هم میگذارد و تندتند سبزی خورد می کند: - بله! ثواب براش نوشته میشه! چطور؟ ببین اصلاً اسلام بدجوری به خانم ها بها داده، ما مردا میتونیم بیایم اعتراض کنیم، همون جوری که شما یک سری تفکرات فمنیستی  دارید، ماهم میتونیم بیایم بگیم ماهم یک تفکر مردینستی میخوایم. میخندم: - حتی تفکرشم خنده داره! فکر کن! بیان واسه حقوقشون اعتراض کنن... اونم کجا؟ توی اسلام! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_117 -فکر میکنی میخوام چی درست کنم؟ با خ
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› دستی که چاقو داشت را بالا می برد: - آفرین دقیقا به نکته ظریفی اشاره کردی. به خاطر چی؟ به خاطر اینکه خداوند متعال گفته زنی که یک دونه آب دست شوهرش بده براش توی بهشت کاخ می سازن . بعد شما فکر کن یک پارچ آب بده، این همه غذا بده... چیکارا میکنه! بعد تو فکر کن اینجا دیگه چی قراره بهش بدن. ولی مرد این جوری نیست، وظیفشه! واجبه بهش! برای چی می گن جهاد زن خوب شوهر داری کردنه؟علتش همینه! اگر بتونه همین همسر خودش رو بهش کمک کنه، برای خودش بهشتش رو ساخته دیگه ام نیاز به چیزی نداره. علی در ادامه میگوید: - این رو بدون زن بودن یک موهبته! همه اهل بیت[علیه‌السلام]از دامن حضرت زهرا‌[سلام الله علیها] به دنیا اومدن. نمیبینی میگن حسین فاطمه؟! و نسبت داده میشن به مادرشون!؟ همینقدر بدونید که زنها واقعا جایگاه ویژه‌ای دارند و خدا طور دیگه‌ای بهشون نگاه کرده و اگر بخوایم نگاه کنیم در اسلام به جنس زن بیشتر اهمیت داده شده. هیجان زده میگویم: - ولی علی الان من نباید عذاب وجدان داشته باشم؟ میخندد: - خانم جان! این وظیفه منه این کارا رو انجام بدم، حالم که من تو خونه‌ام، چه غصه‌ای داری؟ من باید خدمت گذار شما باشم که هستم، نوکری‌تونم می کنم؛ غیر اینه؟ شما ساداتی! من انگار دارم به بچه‌های اهل بیت [علیه السلام] خدمت میکنم. بی‌اختیار بغض می کنم: - علی؟ - جان دلم؟ - واقعا نمیدونم بهت چی بگم؟ خیلی خوبی! او هم انگاری حالش دگرگون می شود، سرخ شده سرش را پایین می اندازد، متوجه حالش نمیشوم: - علی خوبی؟ لبخند تلخی می زند: - وقتی اینجوری ازم تعریف می کنی واقعا خجالت زده و شرمنده می شوم! من خیلی آدم بدی‌ام. اصلاً در وصف اون همه تعریف شما نیستم. سرم سوت می کشد، چقدر این فرد می تواند متواضع باشد؟ - علی بس کن! میفهمی چی میگی؟ مگه غیر اینه؟ من حتی یه ذره ام نمی تونم جبران زحماتت رو بکنم. سر تکان می دهد: - اینا زحمت نیست، وظیفه است! میخندم: - علی ممنون که هستی! · · ─ ·🍃· ─ · · علی با تلفن حرف میزد، بابابزرگ بود. قرار بود تا ظهر برسند اینجا. بابابزرگ تمام ماجرا را برای مامان تعریف کرده بود. علی با شرمندگی به حرف های بابابزرگ گوش میداد. خیلی ناراحت بودم، خیلی غصه داشتم برای مامان! نمی دانستم باید چه واکنشی نشان بدهم؟ بابابزرگ می گفت زمانی که بهش گفته است خیلی حالش بد شده، حالش آنقدر خراب می شود که زنگ میزنند اورژانس! اما خب خداروشکر فقط فشارش افتاده بود و بعد از زدن یک سرم به خانه برمی گردند. تا زمانی که این جا برسند دل در دلم نبود! کاش مامان زودتر برسد! نیاز داشتم به آغوشش، به آغوش گرم مادرانه‌اش! خیلی دلتنگش بودم و می دانستم به مامان احتیاج دارم!مامان درست بود خیلی در خانه نبود اما واقعا هم برایم پدری کرده بود و هم مادری! نگذاشته بود آب در دلم تکان بخورد. اما حال این گونه قرار بود همین دیگر را ملاقات کنیم. خدایا هم به من هم به مادرم صبر بده! علی تماس را که قطع میکند سمت من بر میگردد، لبخند میزند: - نگران نباش خانمم! بابابزرگ می گفت حال مادرت بهتر شده، فقط دلش میخواد ببینتت! خواهش می کنم نگران نشو! غصه‌ام نخور! بغض میکنم. - مگه میشه علی؟همین که فشارش افتاده و رفته بیمارستان، از کجا معلوم؟ شاید اتفاقات بدتری افتاده و بابابزرگ سر بسته برامون تعریف کرده. چشم روی هم می گذارد. - نگران نباش! بابابزرگ دروغ که نمیگن. اینم خاطرت جمع، بعدشم تا ظهر می رسن، فکر کنم یک الی دو ساعت دیگه اینجا باشند. -راستی . . . چشمک می زند. - یک خبر خوشم بدم؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_118 دستی که چاقو داشت را بالا می برد: -
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› خوشحال می گویم: - چی؟ - امین هم قراره بیاد. - راست میگی؟ چیشده که آقا منت سر ما گذاشتن با اون همه مشغله های کاریشون؟ - دیگه گفته دلش واسه ما تنگ شده! - خیلی خبر خوبی بود! امیدوارم با اومدن امین خیلی جو متشنج نباشه! دست به آسمان بلند میکند: - قطعا همین طوره! توکل برخدا! سمت عبا و عمامه اش میرود: - خب خانم من تا اون موقع بروم مسجد، غذا که لیلاخانم میاد بهش سر می زنه؛ رو گازه! شما هم استراحت بکن، توکلت هم به خدا باشه! من زود برمی گردم... نماز رو که بخونم برگشتم! انشاءالله تا اون موقع هم بابابزرگ اینا میرسن. نزدیک درب می شود: - آیه خانم؟ - جانم؟ - نبینم فکرای تلخ کردی ها! توکلت به خدا باشه! لبخند که میزنم، دلش قرص می شود و میرود. همین که میرود بی‌اختیار گریه میکنم: - خدایا خودت درستش کن . . . ! · · ─ ·🍃· ─ · · بااسترس علی را صدا میزنم: - علی ؟ یک دقیقه بیا! علی ملاقه به دست نزدیکم می شود: - جانم؟ چیشده؟ - علی بیا همون لباس من رو بده، یهو میبینی میرسند! یهو می گوید: - آخ آخ راست میگی! بذار زیر گاز رو کم کنم، الان میام. دوباره به آشپزخانه برگشته و بعد از کم کردن زیر گاز نزدیکم میشود: - خب لباست کدومه؟ کدوم رو قراره بپوشی؟ دستی بین موهایم میکشم: - وای نمیدونم چی بپوشم، به نظرت چیکار کنم؟ - خب نمی دونم... میخوای چندتاش رو انتخاب کن، بعد باز از بین اون ها دوباره یکی انتخاب کن! از داخل سبد لباس هایم چندتا تونیک بیرون می کشد: - خب ببین اینا . . . یهو می گوید: - میگم آیه خانم؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦