eitaa logo
رازِدِل 🫂
15.2هزار دنبال‌کننده
13.5هزار عکس
2.8هزار ویدیو
2 فایل
اینجا همه چی واقعیت داره💯 سرگذشت زندگی مخاطبان کانال اینجا گذاشته میشه رازدل تو اینجا بگو تا هم کمک بگیری هم آروم بشی🥰 @setaraaaam اصلا هرچی دل تنگت میخواد بگو🥰💗 ❣️برای تبلیغات خصوصی به اینجا مراجعه کنید👇 https://eitaa.com/tabligat_poro
مشاهده در ایتا
دانلود
شوهرم ادامه میدادو شکایت منو به پدرش میکردمیگفت غذا درست نمیکنه لباسارو نمیشوره خونه رو تمیز نمیکنه به حرف من گوش نمیکنه ولخرجه😳 خداییش این آخریش دیگه خیلی چیز داشت..! گفتم آخه وقتی چیزی ندارم با باد هوا غذا بپزم، لباسارم که لباسشویی میشوره خونه هم کی کثیف بوده آخه..؟ 🧐به کدوم حرفش گوش ندادم، هر جا رفتم دو روز قبلش بهش میگم هرجا خواست نمیزاره!؟ ولخرج رو راس میگه صبح تا شب یه پام تو آرایشگاست یه پام فروشگاه انقد پول دارم که نمیدونم چی بخرم..!! پدرش آخرش اومد جمعش کنه گفت بسته دیگه ول کنید فردا میریم باهم فروشگاه تو هر چی لازم داشتی بخر گفتم باشه خدا خیرت بده🌷 شوهرم سریع پرید که نه این جنبه فروشگاه نداره بره همه چی میخره من نمیام.. 😒 پدرشم گفت، ول کنید دیگه دعوارو انقد کشش ندین من صبح میام دنبالتون بریم بلند شد و رفت.. با دخترم رفتیم تو اتاق خوابیدیم اونم رفت تو پذیرایی دیگه عادت کرده بودیم جدا باشیم.. صبح زود شوهرم لباس پوشید و رفت، مادر شوهرم یساعت بعدش اومد در زد و گفت آماده شو بریم فروشگاه گفتم آقاجون گفت باهم بریم اونکه رفت گفت کارت شو داده به باباش و رفته سرکار😏 خوشم اومد، گفتم انشالله تموم شد دعواهامون.. ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_بیست_یکم اشک جلوی دیدمو گرفته بود،🥺😭 جاریم که شک کرده بود دست دخترمو محکم تر گرفت و دخترمم
شوهر خانم مدیر رسید، یه مرد فوق‌العاده مذهبی، با یقه بسته و ریش بلند.. از دیدن ما شوکه شدو سلام کرد به زنش گفت چخبر شده! خانم مدیر با آرامش شروع کرد به حرف زدن که قضیه رو بدون دعوا حل کنه، ازینکه تو اون شرایط پر استرس انقد قشنگ مدیریت میکرد خیلی خوشم اومد، رو به شوهرش گفت : شما با این خانم رو چند باری دیدم که باهم صحبت میکنید، حالا من سوال پیچ نشدم که درباره چی حرف میزنین گفتم لابد همکار هستین و پیگیر نشدم، اما تا امروز که این خانم اومدن و اشاره کرد بمن یچیزی گفتن که من شوکه شدم، و حرفشون هم حقیقت داره شوهرش گفت : چه حرفی؟؟ خانم مدیر ادامه داد : دختر این خانم در اصل دخترشون نیست و دختر ایشونه.. جاریم از جاش پرید و بلند گفت یعنی چی این چه حرفیه خجالت بکشید!! دست دخترمو کشید و راه افتاد سمت در دیگه منتظر اونا نشدم و بدو رفتم جلوی در واییستادم، با اخم و جدی گفتم :کجا!؟ 🤨 جیغ زد گمشو کنار!.. خنده ی عصبی کردمو گفتم : ببین، یا همین جا قضیه رو حلش میکنیم یا من میرم با مامور میام، چنگ زد به بازومو پرتم کرد زمین، گفت هر غلطی دلت میخواد بکن!! درو باز کردو بدو رفت.. ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_بیست_یکم با ترس و صدای که می‌لرزید گفتم خجالت نمی‌کشی بی ناموس بی غیرت رحم نداری ولم کن!! ب
با امیر علی تو پارک نشسته بودیم چشم هایش خیره بود بهم ازم پرسید گریه کردی ؟😕 گفتم چطور گفت خودت رو تو آینه دیدی چشمات قرمز و پف کرده است!! 🤔 گفتم آره ولی نپرس چرا بی حرف بغلم کرد، منم حوصله دعوا نداشتم همون طور منم محکم بغلش کردم توی این شهر شلوغ و آدم های آشغالش بهم آرامش میداد... سوار ماشین شدیم بهم گفت میخواد با چند تا از دوستاش بره شمال منم باهاشون برم شاید فکر خوبی بود، یکم از اون حال و هوا در بیام گوشیم رو چک کردم بابا و فریماه و آیلار کلی بهم زنگ زده بودن پیام دادن ولی الان حوصله هیچ کس رو نداشتم 😔🥺 فردا با یاسمین یکی از دخترا رفتیم بیرون و واسه رفتن با امیر علی خرید کردم غروب امیر علی اومد دنبالم ‌. ............................. تو راه یه آهنگ پخش شد انگار حرف دلم رو میزد آسمون هم مثل دلم ناراحت بود و بارون میومد تو آهنگ می‌گفت دوستش داشتم ولی حیف 🎶 اون بی مرام بی معرفت 🎵 رفت و دلم شکست 🎶 وقتی که بهش نیاز داشتم نبود 🎵 وقتی که باید می‌بود نبود 🎶 آره تنها موندم مثل همیشه 🎵 آره مثل قدیم شدم این قانونشه🎶 بازم تنها موندم مثل همیشه 🎶 چرا هرچی بیشتر جلو میروم اون دور تر میشه 🎶 بازم تنها موندم مثل همیشه 🎵 ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══