17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلاش خادمیاران شهرهای استان مازندران در مرز مهران به سرپرستی جناب کلانتری ؛بمنظوربرپایی موکب امام رضایی و ارائه خدمات به زائران اربعین حسینی
امروز پنج شنبه دوم شهریور
مدیر کانون خدمت رضوی مازندران اعلام کرد ؛ ۱۵۰نفر از خادمیاران استان مازندران در قالب سه شیفت مجزا درموکب امام رضا (ع)در نقطه صفرمرزی مهران روزانه به سه هزار نفرزائر حسینی در سه وعده غذا و میان وعده از اربعین حسینی پذیرایی می نمایند.
#قسمت چهارم
#خادم امام رضا _زائرکربلا _مازندران
نشر: روابط عمومی کانون های خدمت رضوی استان مازندران
کانالهای ما را با محتوای امام رضایی دنبال کنید و به دیگر دوستان معرفی نمایید
https://eitaa.com/shamim_razavi101
https://eitaa.com/aqr_mazandaran
🌷اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـت
🎬 #کلیپ زیبای «با امام زمان حرف بزن»
◾️ قبر امام حسین، امام رضا و... مشخصه؛ میتونیم بریم زیارت. کجا باید بریم زیارت امام زمان؟؟
▫️ شروع کن با امام زمان حرف زدن. جواب میده...
17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلاش خادمیاران شهرهای استان مازندران در مرز مهران به سرپرستی جناب کلانتری ؛بمنظوربرپایی موکب امام رضایی و ارائه خدمات به زائران اربعین حسینی
امروز پنج شنبه دوم شهریور
مدیر کانون خدمت رضوی مازندران اعلام کرد ؛ ۱۵۰نفر از خادمیاران استان مازندران در قالب سه شیفت مجزا درموکب امام رضا (ع)در نقطه صفرمرزی مهران روزانه به سه هزار نفرزائر حسینی در سه وعده غذا و میان وعده از اربعین حسینی پذیرایی می نمایند.
#قسمت چهارم
#خادم امام رضا _زائرکربلا _مازندران
نشر: روابط عمومی کانون های خدمت رضوی استان مازندران
کانالهای ما را با محتوای امام رضایی دنبال کنید و به دیگر دوستان معرفی نمایید
https://eitaa.com/shamim_razavi101
https://eitaa.com/aqr_mazandaran
🌷اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـت
شغل شما چیست؟
من دکتر «س. ص» متخصص اطفال هستم.سال ها قبل، چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم؛
کنار بانک دستفروشی بساط باتری، ساعت، فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود. دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته.
آن زمان تلفن های عمومی با سکه های دو ریالی کار می کرد.
جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده؛ او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: اینها «صلواتی» است!
گفتم: یعنی چه؟
گفت: برای سلامتی خودت «صلوات» بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد.
(دو ریالی «صلواتی» موجود است)
باورم نشد ، ولی چند نفر دیگر هم
مراجعه کردند و به آنها هم دوریالی مجانی داد.
گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی می دهی؟
با کمال سادگی گفت:
۲۰۰ تومان؛ که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی می گیرم و صلواتی می دهم.
مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر برای پول دویدن و حرص زدن، دیدم این دستفروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خداو کمک به همنوعانش می دهد.
در صورتی که من تاکنون به جرأت می توانم بگویم یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم.
احساساتی شدم و دست کردم جیبم، ده تومان به طرف او گرفتم.
آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت:
برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم.
این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف داشتم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم.
به او گفتم : چه کاری می توانم بکنم؟
گفت: خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟ گفتم: پزشکم.
گفت: آقای دکتر! شب های جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمی دانید چقدر مردم نیازمند هستند.!
صورتش را بوسیدم و خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم.
دگرگون شده بودم
ما کجا اینها کجا؟
از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار
مطبم نوشتند با این مضمون؛
«شبهای جمعه مریض صلواتی می پذیریم.»
دوستان و آشنایان طعنه ام زدند
اما گفته های آن دستفروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی:
«گفت باور نمی کردم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و من خاموش...»
راستى یك سوال:
«شغل شما چیه؟»
برای بخشنده بودن، پول مهم نیست باید ببینیم چی داریم؟
گاهی با بخشیدن یک لبخند کوچک می توانیم بزرگترین بخشنده باشیم.
«خدا» را فقط با « رکوع و سجودطولانی » و امتداد مدّ «والضالین» نمی توان شناخت.
شغل شما چیست؟
چه کاری در راه خدا میتوانید انجام بدهید؟
«دریغ نکنید»
🌷
کفن را باز نکردند. ریحانه پرسید «اگر دوست باباست پس چرا عکس بابا مهدیِ من روی اونه؟»
آرام در گوشش گفتم « این پیکر بابامهدی است.»
یکهو دلش ترکید و داد زد «این بابا مهدی منه؟»
از صدای گریههای ریحانه مردم به هق هق افتادند.
▫️دوباره در گوشش گفتم «ریحانه جان یک کار برای من میکنی؟»
با همان حال گریه گفت «چه کار؟»
بوسیدمش و گفتم «پاهای بابا را ببوس.»
پرسید «چرا خودت نمیبوسی؟» گفتم «همه دارند نگاهمان میکنند. فیلم میگیرند. خجالت میکشم.»
گفت «من هم نمیبوسم.»
▫️یک نگاهی توی صورتم کرد. انگار دلش سوخته باشد. خم شد و پاهای مهدی را بوسید. سرش را بلند کرد و دوباره بوسید. آمد توی بغلم و گفت:مامان از طرف تو هم بوسیدم.
یکهو ساکت شد و شروع کرد به لرزیدن. بدنش یخ یخ بود. احساس کردم ریحانه دارد جان میدهد. به برادرم التماس کردم ببردش. گفتم اگر سر بابایش را بخواهد من چه کار کنم؟اگر میدید طاقت میآورد؟ نه، به خدا که بچهام دق میکرد. همه حواسم به ریحانه بود و از مهرانه غافل بودم.
شهید مدافع حرم مھدی نعمایی
خدایا مارامدیون فرزندان شهدا نگردان
•┈┈••✾🕊🕊✾