ماجرای گناه نکردن و تحول از زبان خود شهید
🌷شهید احمدعلی نیّری
تاریخ تولد: ۲۹ / ۴ / ۱۳۴۵
تاریخ شهادت: ۲۷ / ۱۱ / ۱۳۶۴
محل تولد:آینه ورزان،دماوند
محل شهادت:اروندرود
*🌷یه روز با رفقا رفته بودیم دماوند.یکی از بزرگترها گفت احمد آقا برو کتری رو آب کن بیار…🌱منم راه افتادم راه زیاد بود، از بین بوته ها به رودخانه نزدیک شدم.تا چشمم به رودخانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین و همان جا نشستم بدنم شروع کرد به لرزیدن⚡️نمیدانستم چه کار کنم.همان جا پشت درخت مخفی شدم،🥀میتوانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم.پشت آن درخت و کنار رودخانه چندین دختر جوان مشغول شنا بودن،💧همان جا خدا را صدا زدم و گفتم خدایا کمک کن.خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمیشود اما خدایا من به خاطر تو از این گناه میگذرم،🥀 از جایی دیگر آب آوردم و رفتم پیش بچه ها و مشغول درست کردن آتش شدم.⚡️خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بود یادم افتاد حاج آقا حق شناس گفته بود هرکس برای خدا گریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.🌙گفتم از این به بعد برای خدا گریه میکنم حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم واشک میریختم و مناجات میکردم خیلی با توجه گفتم یا الله یا الله…📿به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همه طرف شنیده میشد به اطرافم نگاه کردم صدا از همه سنگریزه های بیابان و درختها و کوه می آمد!❗️همه میگفتند سبوح القدوس و رب الملائکة والروح…❗️از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد*🕊🕋
ادامه دارد
#شهید_احمدعلی_نیری
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
شهیدی بین زمین و آسمان
🌷شهید احمد علی نیّری
تاریخ تولد: ۲۹ / ۴ / ۱۳۴۵
تاریخ شهادت: ۲۷ / ۱۱ / ۱۳۶۴
محل تولد: آینه ورزان،دماوند
محل شهادت: اروندرود
*🌷آیتالله حقشناس تعریف کردند: من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم.به جز بنده و خادم مسجد،این شهید بزرگوار هم کلید مسجد را داشت.🌱به محض اینکه در را باز کردم دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است.دیدم که یک جوانی در حال سجده است.📿اما نه روی زمین بلکه بین زمین و آسمان.مشغول تسبیح حضرت حق است.❗️جلوتر که رفتم دیدم احمد آقا است! بعد که نمازش تمام شد پیش من آمد و گفت: تا زنده ام به کسی حرفی نزنید..🌙یکی از همرزمانش میگفت: در لحظه ی شهادت ترکشی به پهلویش اصابت کرد.💥وقتی به زمین افتاد از ما خواست که او را بلند کنیم. وقتی روی پایش ایستاد رو به کربلا دستش را به سینه نهاد و آخرین کلام را بر زبان جاری کرد: (السلام علیک یا ابا عبدالله) بعد هم به همان حالت به دیدار ارباب بی کفن خود رفت.🕊آيت الله حق شناس در عظمت شهید فرمود: در این تهران بگردید و ببینید کسی مانند این احمد اقا پیدا میکنید!؟ این شهید را شبی در عالم رویا دیدم از احمد پرسیدم چه خبر؟❓به من فرمود: تمامی مطالبی که (از برزخ و...)میگویند حق است . از شب اول قبر و سوال و ..اما من را بی حساب و کتاب به بهشت بردند.»🕊بعد استاد فرمود :رفقا آیت الله العظمی بروجردی حساب و کتاب داشت اما نمیدانم این جوان چه کرده بود چه کرد تا به این جا رسید.🌙او در تاریخ 27 بهمن ماه 64 در سن 19 سالگی در عملیات والفجر8 به آرزوی دیرینهاش یعنی شهادت رسید*🕊🕋
#شهید_احمدعلی_نیری
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
چشمان برزخی شهید
🌷شهید محمدحسین یوسف الهی
تاریخ تولد: ۱۳۴۰
تاریخ شهادت: ۲۷ / ۱۱ / ۱۳۶۴
محل تولد: کرمان
محل شهادت:والفجر۸(بیمارستان)
*🌷از ۱۹ سالگی تا ۲۴ سالگی که شهید شد تمام سالها بغیر از ۴ روز حرام را روزه بود،🌙نماز شب ایشان ۲ تا ۳ ساعت طول می کشید دائما ذکر خدا می گفت،قبل از جبهه تمام هم و غمش کمک به فقرای محل بود هیچگاه دل کسی را نشکست و بسیار مهربان بود🌱چشمان برزخی ایشان سالهای سال باز شده بود و به هیچکس نمیگفت،⚡️خبرهای غیبی را فقط به حاج قاسم و برای پیروزی در عملیات ها میگفت.پیروزی ها و شکست ها را می دانست باطن افراد را می دید و عاقبت شان را پیشگویی میکرد..🌙این شهید اینقدر والامقام بودن که شهید قاسم سلیمانی وصیت کرده بودن کنار ایشون دفن شن و همسایه همیشگی حاج قاسم شد،🌱روزهای آخر عمرش به بعضی بسیجی ها و پاسدارها عاقبت کارشان را گفته بود.🌙یکی از خاطراتی که نشان دهنده این کمالات در این جوان عرفانی و خدایی بود، این گونه است: زمستان ۶۴ بود با بچه های واحد اطّلاعات در سنگر بودیم.⚡️حسین وارد شد و بعد از کلی خنده و شوخی گفت: در این عملیات یک راکت شیمیایی به سنگر شما اصابت می کند.💥بعد با دست اشاره کرد و گفت: شما چند نفر شهید میشوید من هم شیمیایی میشوم.🕊حسین به همه اشاره کرد به جز من! چند روز بعد تمام شهودهای حسین،در عملیات والفجر ۸ محقّق شد!⚡️و خودش هم در عملیات والفجر ۸ به دلیل مصدومیت حاصل از بمبهای شیمیایی در ۲۷ بهمن ماه سال ۱۳۶۴🌙در بیمارستان لبافی نژاد تهران به شهادت رسید*🕊🕋
#شهید_محمدحسین_یوسفالهی
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
خاطرهای از چشمان برزخی شهید محمد حسین یوسف الهی
*🌷همرزم شهید: دو تا از بچّه های واحد شناسایی از ما جدا شدند.آنهم با لباس غوّاصی در آبها فرو رفتند.⚡️هر چه معطّل شدیم باز نگشتند. به ناچار قبل از روشن شدن هوا به مقرّ برگشتیم.🥀 محمّدحسین که مسؤول اطّلاعات لشکر41 ثارالله کرمان بود، موضوع را با شهید حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر ـ در میان گذاشت.🌱حاج قاسم گفت: باید به قرارگاه خبر بدهم. اگر اسیر شده باشند، حتماً دشمن از عملیّات ما با خبر میشود.🥀امّا حسین گفت: تا فردا صبر کنید. من امشب تکلیف این دو نفر را مشخّص میکنم.🌱صبح روز بعد حسین را دیدم. خوشحال بود. گفتم: چه شده؟ به قرارگاه خبر دادید؟ گفت: نه. پرسیدم چرا؟❓حسین مکثی کرد و گفت: دیشب هر دوی آنها را دیدم. هم اکبر موسایی پور هم حسین صادقی را.با خوشحالی گفتم: الآن کجا هستند؟ گفت: در خواب آنها را دیدم.🌙اکبر جلو بود و حسین پشت سرش. چهره اکبر نور بود! خیلی نورانی بود. می دانی چرا؟ اکبر اگر درون آب هم بود،نماز شبش ترک نمیشد. در ثانی اکبر نامزد هم داشت.🌱او تکلیفش را که نصف دینش بود انجام داده بود، امّا صادقی مجرّد بود.⚡️اکبر در خواب گفت: که ناراحت نباشید؛ عراقی ها ما را نگرفته اند، ما بر میگردیم.پرسیدم: چه طور؟! گفت: شهید شده اند.🕊جنازه های شان را امشب آب می آورد لب ساحل.🌊من به حرف حسین مطمئنّ بودم. شب نزدیک ساحل ماندم. آخر شب نگهبان ساحل از کمی جلوتر تماس گرفت و گفت: یک چیزی روی آب پیداست.⚡️وقتی رفتم، دیدم پیکر شهید صادقی به کنار ساحل آمده! بعد هم پیکر اکبر پیدا شد.!*🕊🕋
#شهید_محمدحسین_یوسفالهی
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
شهادتی همچون مولا امام حسین (ع)
🌷شهید خلیل مُطهرنیا
تاریخ تولد: ۱۳۳۸
تاریخ شهادت: ۳۰ / ۱۰ / ۱۳۶۵
محل تولد: فارس،جهرم
محل شهادت: شلمچه
*🌷همرزم← یک شب سردار خلیل مطهرنیا از عملیات شناسایی برگشته بود خیلی خسته و دو روز چیزی نخورده بود🥀برای شناسایی تا نزدیک عراقی ها رفته بود و همه غذا و آبش روز اول تمام شده بود🍲 به بچه ها گفتم برای خلیل شام بیاورند🍲 کنسرو لوبیا با نون آوردند🍲 تا گذاشتم جلوش خلیل نگاه کرد و گفت: بچه های گردان امشب شام چی خوردند ؟❓گفتم: تو بخور خیالت راحت امشب به بچه ها شام رسیده،باز پرسید بچه ها چی خوردند؟ گفتم: بچه ها سیب زمینی آب پز با نون⚡️گفت برای من هم از همان بیاورید همه برابر هستیم هر چی اصرار کردم قبول نکرد.🥀حاج قاسم خیلی شهید مطهرنیا را قبول داشت هر دو اینها از عشایر بودند با هم حرف میزدند و صحبت میکردند.🌱همرزم← سردار مطهرنیا وسعت دید عجیبی داشت برای رزمندها میسوخت.⚡️یکی از روزها یک گوشه خلوت نشسته بود حال غریبی داشت تا آمدم حرف بزنم گفت: «چیزی به شروع عملیات نمونده،بعد از عملیات هم دیگه منو نمیبینی،🕊کار من با دنیا تموم شده ،کار دنیا هم با من تموم شده!نه من دیگه با دنیا کار دارم نه دنیا با من..»🌱درست چند روز بعد از عملیات کربلای 5 خبر شهادتش در تمام شهر پیچید.🕊آتش دشمن سنگین بود💥یک مرتبه نگاه کردم کنار دستم دیدم که شهید مطهرنیا سرش از بدن جدا شده🥀و خون سر و مغز ایشان روی لباس بنده ریخته بود🥀در نهایت او همانند مولایش حسین(ع) سر از بدنش جدا شد و به شهادت رسید*🕊️🕋
#سردار_شهید_خلیل_مطهرنیا
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
شهادتی همچون مولا امام حسین (ع)🕊️
🌷شهید عبدالعلی ناظم پور
تاریخ تولد: ۱۸ / ۱۰ / ۱۳۴۰
تاریخ شهادت: ۴ / ۱۱ / ۱۳۶۵
محل تولد: فارس/جهرم
محل شهادت: شلمچه
*🌷همرزم← فرمانده گردان تخریب لشکر33 المهدی (عج) بود، فرماندهی تخریب شدن یعنی قبول یکی از مشکل ترین مسئولیت های جنگ و دست تقدیر.⚡️عبدالعلی دلبسته فرمانده اش خلیل مطهرنیا بود خلیل هم خیلی به او علاقه داشت❣او در حالی که 17 ماه و شش روز از ازدواجش میگذشت🎊 با اصابت گلوله توپ به شهادت رسید🕊️علی و خلیل هر دوتایشان از جهرم به جبهه رفته بودند،هر دو رفته بودند لشکر المهدی (عج)، هر دو فرمانده بودند🌙با هم دویده بودند با هم زخم خورده بودند با هم خندیده و گریه کرده بودند🥀عملیات به عملیات پا به پای هم⚡️و آخر کار هم هر دوتایشان در عملیات کربلای 5 شهید شدند🕊️محل شهادت هر دو شلمچه است،هر دو ترکش به سرشان💥و هر دو مثل مولایشان حسین(ع) سر بر بدن نداشتند🥀 ایام میلاد حضرت زهرا(س) بود میهمان همان کسی شده بودند که خیلی دوستش داشتند و خیلی برایش می سوختند.🌙آیت الله حق شناس بالای سر خودش برای عبدالعلی و خلیل دو تا قبر در نظر گرفت کنار بقیه ی شهدا، گلزار شهدای فردوس.🌙و تو دوست عزیز هر وقت آمدی جهرم و گذارت به گلزار شهدای فردوس افتاد خواهی دید که هر دو کنار هم خوابیده اند آرام آرام، اما بدون سر🥀 یادت نرود قبل از این که فاتحه بخوانی بگویی : السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)*🕊️🕋
#سردار_شهید_عبدالعلی_ناظمپور
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
نخبه علمی بود
به قدری باهوش بود که
در۱۳سالگی به راحتی
انگلیسی حرف میزد
درجبهه آموزش زبان مۍداد
والفجر۸ شیمیایی شد
و در۱۷سالگی به شهادت رسید
#شـهید_محمود_تاجالدین
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
گمشدهے مجنون...
🌷شهید محمد رضا کارور
تاریخ تولد: ۵ / ۱۲ / ۱۳۳۶
تاریخ شهادت: ۴ / ۱۲ / ۱۳۶۲
محل تولد: درده،فیروزکوه،تهران
محل شهادت: جزیره مجنون
*🌷همرزم← بچّهها محاصره شده بودند نیروهای پشتیبانی نمیتوانستند کمک برسانند، همه تشنه و گرسنه بودند🥀شهید کارور هرچه تلاش کرد و خودش را به آب و آتش زد تا بتواند لااقل کمی آب💦برای رفع تشنگی نیروهایش تهیّه کند،موفّق نشد🥀در همین لحظه، بچّهها کارور را دیدند که به طرف تپّهها رفت.🗻 تیمّم کرد و روی یکی از تپّهها ایستاد تکبیره الاحرام را با صدای بلند گفت🌙و شروع کرد به نماز خواندن📿مدّتی طول کشید تا به رکوع رفت و بعد به خاک افتاد.📿نمازش که تمام شد،🌙 دستهایش را بالای سرش برد⚡ و چشمهایش را بست.🪄نمیدانم با چه حالی، با چه اخلاصی،چگونه دعا کرد🌙که در همان لحظه،صدای «الله اکبر» و فریاد شادی بچّهها به گوش رسید.🎊 و ناباورانه باران،نم نم شروع به باریدن کرد.»🌧️همیشه توی عکس دست جمعی ها کنار میرفت،مادرش میگفت:محمدرضا چرا وقتی دارن از عملیات ها فیلم میگیرن تو هیچ وقت توی فیلم نیستی ؟❓او جواب میداد من که توی عملیات نیستم مادر،من پشت جبهه ام کاری نمیکنم که منو نشون بدن.⚡️همیشه دوست داشت گمنام باشه🥀و میگفت« نمیدونی! چه لذّتی داره، آدم برای خدا تکّه تکّه بشه و هیچّی ازش باقی نَمونه که کسی بشناسدش.»🥀محمد دلش نمیخواست پیکرش برگردد عاقبت این فرمانده ۴ اسفند ماه ۱۳۶۲ در جزیره مجنون بر اثر اصابت ترکش خمپاره💥به شهادت رسید و اَثری از پیکرش به دست نیامد و همچنان مهمان جزیره مجنون است*🕊️🕋
جاویدالاثر
#سردار_شهید_محمدرضا_کارور
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
از شهردارے ارومیه تا شهادت در جزیره مجنون
🌷شهید حمید باکرے
تاریخ تولد:۱۳۳۴
تاریخ شهادت:۶ /۱۲/ ۱۳۶۲
محل تولد:میاندوآب
محل شهادت:جزیره مجنون
*🌷حمید باکری کسی است که:در شهرداری ارومیه به عنوان مسئول اداره بازرسی شهرداری،یار برادرش مهدی باکری بود🌙اما دستشویی ها را هم تمیز میکرد و آنچنان برق میانداخت که مورد تمسخر قرار میگرفت🥀او را بی دلیل از سپاه ارومیه اخراجش کردند،بسیجی به جبهه رفت با زدن انگ و تهمت او را برگرداندند گفتند صلاحيت جبهه رفتن نداری،🥀مجددا خواست جبهه برود او را وادار به نوشتن توبه نامه نمودند،گفت:(کشور نیاز دارد،آبرو برای چه میخواهم)🥀او را وادار به خواندن توبه نامه در نماز جمعه کردند اما زیر بار این نقشه موذیانه نرفت.⚡️رفت جبهه پیش بچه های آذربایجان و کنار برادرش مهدی باکری و دیگر به شهر برنگشت.🕊جنگید تا عاقبت ۶ اسفند۱۳۶۲ در عملیات خیبر کنار پل(پلی که به افتخارش پل حمید نامیده شد)به شهادت رسید و پیکرش در معرکه جا ماند.🕊همانهایی که حمید را اذیت کردند حاضر به قبول و اعلام شهادت او نشدند.گفتند:از کجا معلوم پناهنده نشده باید پیکرش را بیاورید تا شهید اعلام کنیم.⚡️عاقبت مهدی هم به حمید پیوست و شهید شد و مخالفان و تهمت زنندگان به باکری ها نفس راحتی کشیده و بعدها لقب میلیاردی را به خود اختصاص دادند.»✍ما تا الان چقدر پای کار انقلاب بودیم؟از وقت و مال و آبرو هزینه کردیم برای دفاع از اسلام؟یا فقط طلبکار و مدعی بودیم و در برابر بیمهری فلان مسئول و فلان نهاد قیافه حق به جانب گرفتیم و مدعی انقلابیگری شدیم*❗️
سردار جاویدالاثر
#شهید_حمید_باکری
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
شهیدے که حضرت زینب(س) را به دو قلوهایش ترجیح داد
🌷شهید هاشم دهقانی نیا
تاریخ تولد: ۶ / ۳ / ۱۳۶۷
تاریخ شهادت: ۷ / ۱۲ / ۱۳۹۴
محل تولد: دارالارشاد،اردبیل
محل شهادت: سوریه
*🌷همسرشهید← فردای روزی که دوقلوها بدنیا آمدند ولادت امام علی و روز پدر بود؛🌙هفت ماهه متولد شدن حسام و شهنام،این هفت ماهگی حکمتی داشت که هاشم دو ماه بیشتر بچه ها را ببیند،🌱موقع اعزام،دو قلوها به گریه افتادند،هاشم برگشت و بغلشان کرد و هر سه خندیدند،این عکس یادگار ماند برای روزهای بیپدریشان.»🥀دوباره که خواست برود بچه ها گریه کردند🥀این بار برنگشت تا ته کوچه رفت فقط یکبار از دور به من و بچه ها و مادرش نگاه غریبانهای کرد و رفت.🥀همرزم← ۷ اسفند ماه بود تکفیریها به روستا حمله ور شده بودند💥در این عملیات هاشم بر اثر مجروحیت قطع نخاع شده و حرکت برایش غیر ممکن شده بود و سپس خبر شهادتش را شنیدیم🕊️پیکر هاشم چند ماهی در خاک دشمن از دید چشمان تروریست ها مخفی ماند،⚡️مادرش چهل روز میهمان امام زاده شد و در این چله پیکر پسرش را از حضرت زینب(س) طلب کرد،🥀روز چهلم از هوش رفت،در خواب دید چند خانم جلوی درشون اومدن و یه خانم چادری و با کرامت گفت: امانتی این زن رو بهش برگردونید.»🌙۲ ماه بعد از شهادت هاشم دوباره اون روستا توی سوریه فتح شد و پیکر هاشم از گوشه و کنار پیدا شد.🌱ایشان نخستین شهید مدافع حرم اردبیل است که بعد از پیادهروی اربعین و زیارت شهدای کربلا🌙عشق زینب(س) را به پسران دو قلوی شش ماههاش ترجیح داده🌱و مجوز شهادتش را در راه دفاع از حرم آل الله از امام حسین(ع)گرفت*🕊️🕋
#شهید_هاشم_دهقانی_نیا
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین(ع)
🌷شهید حاج حسین خرّازی
تاریخ تولد: ۱ / ۶ / ۱۳۳۶
تاریخ شهادت: ۸ / ۱۲ / ۱۳۶۵
محل تولد: اصفهان
محل شهادت: شلمچه
*🌷قمقمهاش هنوز آب داشت اما نمیخورد🥀از سر کانال تا انتهای کانال میرفت و می آمد لبهای بچه ها را با آب قمقمهاش تر میکرد💦ریگ گذاشته بود توی دهنش که خشک نشود و به هم نچسبد🥀او در عملیات خیبر ترکش به دستش خورد و دست راستش را از دست داد دستش زودتر از خودش به بهشت رفت🕊با آنکه یک دست بیشتر نداشت ولی در تمام عملیات ها برای تامین و تدارک نیروها تلاش فراوانی مینمود🌙در بسیاری از عملیات ها حاج حسین مجروح شد⚡اما حاضر نمیشد به پشت جبهه انتقال یابد.🌙میخواست بره فاو ماشین رو برداشت و رفت ساعتی بعد دیدم پیاده داره برمیگرده گفتم چیشده ؟چرا نرفتی؟ماشینت کو؟❓گفت: داشتم رانندگی میکردم که اطلاعیه ای از رادیو پخش شد مث اینکه مراجع فرمودند رعایت نکردن قوانین راهنمایی رانندگی حرامه،⚡️من هم یه دستم قطع شده و رانندگی کردنم خلاف قانونه،تا اطلاعیه رو شنیدم ماشین رو زدم کنار جاده برگشتم یه راننده پیدا کنم که منو تا فاو ببره.🌱همرزم←ترکش توپ خورده بود به گلوی حاج حسین و رانندهاش💥خونریزی حاجی شدیدتر شده بود اما نمیذاشت زخمش رو ببندم،میگفت اول رانندهام🌙بعد آروم گفت: اون زن و بچه داره امانته دست من..اینارو گفت و بیهوش شد.🥀حاج حسین ۸ اسفند ۶۵ در عملیات کربلای 5 هنگام آتش دشمن💥رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود او پیگیر جدی این کار شد🌙که در همان حال خمپاره ای در نزدیکی اش منفجر شد و به شهادت رسید*🕊🕋
#سردار_شهید_حاج_حسین_خرازی
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷
@razechafieh
مُشتے خاڪ به پیشگاه خداوند متعال...
🌷شهید علی قاریان پور
تاریخ تولد: ۱۴ / ۵ / ۱۳۴۳
تاریخ شهادت: ۱۰ / ۱۲ / ۱۳۶۵
محل تولد: قزوین
محل شهادت: شلمچه
*🌷همرزم← علی افتاده و خون اطراف او را گرفته بود،🥀دستم را بردم زیر پيكر علی که او را بلند کرده و به عقب ببریم ولی به قدری از بدنش خون خارج شده بود که از دستانم لیز خورد و به زمین افتاد.🥀تصمیم گرفتیم هر طور شده او را به عقب منتقل کنیم. گفتم پلاکش را بردارم، همین کار را هم کردم،🌱پلاکش را که از گردنش در آوردم، علی گفت: چرا پلاکم را در می آوری، مگر من شهید میشوم؟⁉️ گفتم: نه، دیدم پلاک گردنت را اذیت میکند، به خاطر همین برداشتم.🌙محمد باریک بین که همراه ما بود با وسایلی که داشت زخم علی را بست و او را فرستادیم عقب که زیر دست و پاها نماند.🥀اما او قبل از رسیدن به درمانگاه به شهادت رسید.»🕊️در وصیت نامه این شهید آمده است: «مجالس من به اسم شهدای گمنام باشد🌙و چون همه ما از خاک هستیم و به خاک هم برمیگردیم و روی سنگ قبرم هم نوشته شود: مُشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال..🕊و برای شناختن من فقط از عکس استفاده شود و نه از اسم،»🌙 او در ۱۰ اسفند ماه سال ۱۳۶۵ بر اثر اصابت ترکش💥در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید🕊️و فقط همان که گفته بود را بر روی مزارش نوشتند، بدونِ هیچ اسمی...🌙شهیدی که میخواست گمنام و بینامونشان بماند اما خداوند نام او را برای همیشه جاویدان کرد.🌱امروز همه او را نه «مُشتی خاک» بلکه «مَشتی شهدا» میدانند*🕊️🕋
#شهید_علی_قاریان_پور
#شادی_روح_پاکش_صلوات 💙🌷
@razechafieh