۴. ما چه خوشبخت بودیم آقای رئیسی. ما در چه عصری زندگی کردیم.
شاید در عالم ذر، این دوران پر غم را خواستیم برای آنچه همراه با غمش، میدیدیم.
برای دویدنهای شما در راه مردم،
برای کارخانههایی که زنده کردید،
برای مردمی که مهمان عطوفتتان کردید،
برای گرفتن حقِ مظلومان،
برای دیدن خاکی شدن عبایتان در راه سفرهای استانی،
برای دیدنِ علیوار زیستن...
ما چه خوشبخت بودیم آقای رئیسی. چه دوران پرافتخاری را دیدیم.
در کشور ما، رئیس جمهور در راه آبادی وطن شهید میشود. سردارانش در راه دفاع از وطن. رهبرش دور از پناهگاه و روی زمین؛ ایستاده و مقاوم، با مشت گره کرده. در کشور ما، همهی مشتها گره کرده است، به یاد آن دستی که تا لحظهی آخر، حلقوم کفر را گرفته بود و رها نکرد.
ما هر چند برای خامنهای شهید و سربازانش غمِ بسیار دیدیم؛ اما با دیدن زندگی و راه آنها، خیلی خوشبخت بودیم.
همرزم
دلم حتی واسه گرمای قم، شلوغی اعصاب خردکن خوابگاه و غذاهای دانشگاه که باعث معدهدردم میشد هم تنگ شد
کاش مثلاً مشبکهای ضریح بودم
یا پرچمی که رو گنبد تکون میخوره
یا سنگ زیر پای زائرا.
کاش هر چیزی که به شما نزدیکه و ازتون دور نمیشه، بودم.
انسان بودن زیادی سخته... و دوری از اون هم سختتر.
همرزم
شما هم دلتون برای ما تنگ میشه؟ از اونور، غصههای دل ما رو میبینید؟ سنگینی غمِ نبودنتون روی قلبمون
من که خیلی دلم تنگ شده...
کاش هنوزم بودید. کاش هنوزم داشتیم شما رو.
۵. اول محرم است...
همهی چیزهای خوب، سهم حسیناند. همهی چیزهای بهشتی، خرجِ راه او میشوند. همهی انسانهای خوب تاریخ، شهیدِ راه حسیناند.
مثل حسینیهی شما، مثل سربازان شما، و سرداران شما. و شما هم. شما سهم حسین بودید و خون شما، بعثتآفرین شد. از جوشش خون شما، هزاران زن و مرد و کودک روییدند. هزاران پرچم بلند شد و قطرههای اشک، خیابانهای ایران رو بارانی کرد. و حالا جوشش این خون، وصل به محرم شده است.
عزای حسین را با خودمان به خیابان آوردهایم. با هم وعده کردهایم که بارِ خیابانمان را بسته و سر ساعت، کنار هم، برای حسین حاضر باشیم. در کولهبار ما، تا دلتان بخواهد، اشک پیدا میشود، و حزن و اندوه و مقاومت. صد البته که مقاومت. آمدهایم که از راه حسین پا پس نکشیم.
در وعدهی دیشب، از مسلم خواندند و فکر کردم که قطعاً مسلم، حسین را به قتلگاه میدید. یعنی اگر نمیدید هم، از شواهد، حدس میزد که چه خواهد شد. و تصور کشته شدن ولی، بهقدری براش سخت بود که خود را از یاد برده و برای حسین گریه میکرد. بیچاره مسلم...
من هم گریه کردم. هم به حال مسلم، هم به حال ما مردمانِ نه اسفند دیده.
اول محرم است. از بهشت، برای ما دعا کنید...
گفت انیس النفوس که میگن یعنی چی؟
گفتم انیس النفوس یعنی امام رضا، میشنوه. میشینه کنارت و میگه دردت چیه عزیزم؟ کی اذیتت کرده؟
انیس النفوس یعنی هر جا گیر کردی، دستت رو پیش کسی دراز نکنیا. اشکات رو در خونهی هر کسی نبریا... امام رضا رو صدا کن، میشنوه.
انیس النفوس یعنی «در مهر تفاوت نکند بعد مسافت.» اون سر دنیا هم باشی و صداش بزنی، میگه جانم؟! چی میخوای بگی بهم؟ چیکارم داری که صدام زدی؟
تازه، اونی که من میشناسم، فراتر از این حرفاست. خودش پیت رو میگیره که یه نوکری داشتم، یه زائری داشتم، کجاست؟ بعد یهو همون لحظه میبینی گوشیت زنگ میخوره، یه پیام برات میاد، یه زائر از حرم برمیگرده و میگه: «حرم امام رضا به یادت بودم». انیس النفوس یعنی فکر نکنی اون شخص خود به خود به یادت بوده ها؛ نه جانم. امام رضا یادت کرده. امام رضا دلش تنگ شده. امام رضا رنجت رو دیده. دیگه کی و کجا دردت رو خونده نمیدونم.
آره، تا اونجایی که من میدونم، انیس النفوس یعنی همین...
همرزم
۵. اول محرم است... همهی چیزهای خوب، سهم حسیناند. همهی چیزهای بهشتی، خرجِ راه او میشوند. همهی ا
۶. اگر ماشین زمان داشتم...
اگر ماشین زمان داشتم، برمیگشتم به عاشورای سال قبل و تا ابد همانجا میماندم.
حافظهام را هم یکجوری پاک میکردم که وقایع نه اسفند به ذهنم هم خطور نکند؛ چه رسد به تجربهاش...
اما نه ماشین زمان دارم و نه میتوانم حافظهام را پاک کنم. فقط میتوانم در این عاشورای بیشما، سرم را زیر چادر ببرم و بابت تشییع چند روز بعد، گریه کنم...
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم - شب نهم - میدانم درخواست نابجایی است. آن هم بعد از هزار و اندی سال. میدان
ای کاش برخیزد فقط عباس از جایش...💔
«سعید تاجمحمدی»