همرزم
شما هم دلتون برای ما تنگ میشه؟ از اونور، غصههای دل ما رو میبینید؟ سنگینی غمِ نبودنتون روی قلبمون
من که خیلی دلم تنگ شده...
کاش هنوزم بودید. کاش هنوزم داشتیم شما رو.
۵. اول محرم است...
همهی چیزهای خوب، سهم حسیناند. همهی چیزهای بهشتی، خرجِ راه او میشوند. همهی انسانهای خوب تاریخ، شهیدِ راه حسیناند.
مثل حسینیهی شما، مثل سربازان شما، و سرداران شما. و شما هم. شما سهم حسین بودید و خون شما، بعثتآفرین شد. از جوشش خون شما، هزاران زن و مرد و کودک روییدند. هزاران پرچم بلند شد و قطرههای اشک، خیابانهای ایران رو بارانی کرد. و حالا جوشش این خون، وصل به محرم شده است.
عزای حسین را با خودمان به خیابان آوردهایم. با هم وعده کردهایم که بارِ خیابانمان را بسته و سر ساعت، کنار هم، برای حسین حاضر باشیم. در کولهبار ما، تا دلتان بخواهد، اشک پیدا میشود، و حزن و اندوه و مقاومت. صد البته که مقاومت. آمدهایم که از راه حسین پا پس نکشیم.
در وعدهی دیشب، از مسلم خواندند و فکر کردم که قطعاً مسلم، حسین را به قتلگاه میدید. یعنی اگر نمیدید هم، از شواهد، حدس میزد که چه خواهد شد. و تصور کشته شدن ولی، بهقدری براش سخت بود که خود را از یاد برده و برای حسین گریه میکرد. بیچاره مسلم...
من هم گریه کردم. هم به حال مسلم، هم به حال ما مردمانِ نه اسفند دیده.
اول محرم است. از بهشت، برای ما دعا کنید...
گفت انیس النفوس که میگن یعنی چی؟
گفتم انیس النفوس یعنی امام رضا، میشنوه. میشینه کنارت و میگه دردت چیه عزیزم؟ کی اذیتت کرده؟
انیس النفوس یعنی هر جا گیر کردی، دستت رو پیش کسی دراز نکنیا. اشکات رو در خونهی هر کسی نبریا... امام رضا رو صدا کن، میشنوه.
انیس النفوس یعنی «در مهر تفاوت نکند بعد مسافت.» اون سر دنیا هم باشی و صداش بزنی، میگه جانم؟! چی میخوای بگی بهم؟ چیکارم داری که صدام زدی؟
تازه، اونی که من میشناسم، فراتر از این حرفاست. خودش پیت رو میگیره که یه نوکری داشتم، یه زائری داشتم، کجاست؟ بعد یهو همون لحظه میبینی گوشیت زنگ میخوره، یه پیام برات میاد، یه زائر از حرم برمیگرده و میگه: «حرم امام رضا به یادت بودم». انیس النفوس یعنی فکر نکنی اون شخص خود به خود به یادت بوده ها؛ نه جانم. امام رضا یادت کرده. امام رضا دلش تنگ شده. امام رضا رنجت رو دیده. دیگه کی و کجا دردت رو خونده نمیدونم.
آره، تا اونجایی که من میدونم، انیس النفوس یعنی همین...
همرزم
۵. اول محرم است... همهی چیزهای خوب، سهم حسیناند. همهی چیزهای بهشتی، خرجِ راه او میشوند. همهی ا
۶. اگر ماشین زمان داشتم...
اگر ماشین زمان داشتم، برمیگشتم به عاشورای سال قبل و تا ابد همانجا میماندم.
حافظهام را هم یکجوری پاک میکردم که وقایع نه اسفند به ذهنم هم خطور نکند؛ چه رسد به تجربهاش...
اما نه ماشین زمان دارم و نه میتوانم حافظهام را پاک کنم. فقط میتوانم در این عاشورای بیشما، سرم را زیر چادر ببرم و بابت تشییع چند روز بعد، گریه کنم...
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم - شب نهم - میدانم درخواست نابجایی است. آن هم بعد از هزار و اندی سال. میدان
ای کاش برخیزد فقط عباس از جایش...💔
«سعید تاجمحمدی»
همرزم
انگار حتی دیگر نشدنیها را هم شدنی نمیخواهم و دنبال معجزه نیستم. فقط میخواهم زندگیام راه خودش را
ـ من ازتون نمیترسم ـ
نشدنهای عزیز! من از شما نمیترسم.
هر چقدرم بهم زخم بزنید، هر چقدر شمشیرهای تیزتون، به قلب و معده و زندگیم بخوره، بازم ازتون نمیترسم.
هر چقدر که زمینم بزنید، باز بلند میشم. بعد از بلند شدنم، باز اگه زمینم بزنید، دوباره بلند میشم. هر بار بلند میشم. هر بار حرکت میکنم.
هر چقدر از وجودم خون بچکه، بازم تو چشمهاتون نگاه میکنم و میخندم.
نشدنهای عزیز!
شما یکی از بزرگترین و موثرترین استادهای زندگیم بودید و تسلط روی خودم رو بهم یاد دادید. شما یادم دادید بیشتر بایستم، بیشتر تسلیم نشم، بیشتر مقاومت کنم.
اگه از خندههام بپرسید، بهتون میگن که چقدر زخمی بودم اما دووم آوردم...
نشدنهای عزیز!
هر چقدر دوست دارید بهم ضربه بزنید؛ اما واقعیت اینه که، من «دووم آوردن» رو دیگه یاد گرفتم.
@razm59
۷. «ما همه سرباز توایم خامنهای»
تا ابد، از ما با عنوان سرباز شما یاد کنند. تا ابد، ما آن نسلی باشیم که شما تربیت کردید. آن نسلی که پای سخنرانیهای شما قد کشید. آن نسلی که بعد از شما خیابانگرد شد. آن نسلی که یک شب هم خیابان را ترک نکرد و انتقام شما را خواستار شد.
ما آن نسلی باشیم که لبخندمان شما بودید و اشکمان هم شما.
حالا کجایید؟ کجایید عزیزم؟ بدون نسلی که تربیت کردید، کجا رفتید؟
نسلی که شما ساختید، دارد میسوزد. آتش به جانش افتاده. خون به چشمانش نشسته. که چگونه عزیزش را برای همیشه بدرقه کند؟ چگونه خداحافظی کند؟ چگونه دل بکند؟
دل نمیکنیم عزیزم... ذهنهایمان، در زمانهایی که شما بودید جا میماند. هر که بگوید آقا، یاد شما میفتیم. هر که بگوید شهید، یاد شما میفتیم. هر که بگوید رهبر، قلبمان تیر میکشد.
کاش ما هم آوینی بودیم. کاش زودتر از شما میرفتیم و شما به تشییع پیکر ما میرسیدید. نه اینکه ما به تشییع شما بیاییم. نه اینکه فکر کنیم چه زمانی دوباره شما را میبینیم؟ چه زمانی دوباره آن نوای زیبا را میشنویم؟
خلاصه اینکه، ما تا ابد همان نسلی میمانیم که شما تربیت کردید. تا ابد «ما همه سرباز توایم خامنهای»؛ سربازانی سخت دلتنگ و مشتاق پیوستن به معشوق.
سفر به سلامت...
۸. دیدار خصوصی...
این چند روز، بسیاری از کسانی که حسرت به دل دیدار خصوصی با شما بودند، بالاخره یک دیدار خصوصی نصیبشان شد. شما رو به رویشان بودید و حرفهایشان را میشنیدید. قطعاً میشنیدید؛ چون شهید زنده است.
دیدار خصوصی من هم، دیروز بود. آمدم و تمام حرفهایی که دوست داشتم به شما بزنم را، زدم. حتی برایتان شعر هم خواندم و یادم آمد که خیلی شعر دوست داشتید.
اما... این دیدار خصوصی خیلی فرق داشت با دیدارهای قبلیتان. نمیدانم... مثلاً یکطوری بود که من فکر کردم دیدار خصوصی نمیخواهم. ترجیح میدهم مثل نماز عید فطر، شما را ایستاده ببینم و حتی دیدم هم واضح نباشد؛ ولی بدانم که هستید. بدانم که تابوتتان جلویم نیست تا هر لحظه شهادتتان را به صورتم بکوبد.
ترجیح میدادم هیچوقت برایتان شعر نخوانم تا نخواهم در دیدار خصوصی الآنم مدام زمزمه کنم که «حکم پیشانیام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم».
به نظرم، خودتان هم این دیدار خصوصی را چندان مطلوب نمیدانستید اگر بودید. یعنی دیدن گریهی بچههایتان، دلتان را ریش نمیکرد؟ گریه که چه عرض کنم، هق هق میکردند. نفسشان میرفت و بعد به سختی بالا میآمد. خودشان را زمین میانداختند و به سر میزدند و به تابوت شما نگاه میکردند.
به نظرم همهی آنها، مثل من، حاضر بودند تا ابد دیدار خصوصی نداشته باشند.
حاضر بودند شما را ایستاده، حتی از پشت قاب دوربینها، ببینند؛ نه در تابوت.
حاضر بودند آن عمامهی مشکی را، روی سر شما ببینند، نه روی تابوت.
حاضر بودند هیچوقت دیدار خصوصی نداشته باشند، یا حتی دیدار هم نه، حاضر بودند بمیرند و در آتش بسوزند؛ اما آتش سوگ شما به جانشان نباشد.
این دیدار خصوصی، تا آخر عمرم به یادم میماند و همیشه برایش اشک میریزم. این دیدار خصوصی، جانم را گرفت و از زندگی تهیام کرد.
اما، بعد چه؟ باز هم میشود شما را ببینم؟ میشود دیدار بعدی، آن هنگامی باشد که در خون خود غلطانم و بعد، شما باشید که با لبخند، به استقبالم میآیید؟
که اگر اینگونه باشد، به امید دیدار خصوصی بعدی، زندگیام را میگذرانم.
تا آن موقع، خدا نگهدار ما در مسیرتان باشد.