eitaa logo
هم‌رزم
44 دنبال‌کننده
108 عکس
6 ویدیو
0 فایل
و مگر نه اینکه زندگانی جز با مبارزه، در جانِ آدمیزاد جریان نمی‌یابد؟ پس خوشا به هنگامه‌ی رزم، مرگ را در آغوش کشیدن... 🦋📬: @abes059
مشاهده در ایتا
دانلود
« بعضی از آدم‌ها، دوست داشتن را حیف می‌کنند» . .
۹. امید... حالا برای همیشه رفته‌اید عزیزم؟ باشد؛ اما جهان بی‌ شما، خیلی خالی‌ست. روی سنگِ مزارتان می‌نویسند شهید. می‌آییم و می‌خوانیم ما مدعیان صف اول بودیم، از آخر مجلس... بعد مثل خود شما، بغضمان می‌شکند. ما مدعی بودیم که می‌میریم برایتان، که دورتان می‌گردیم. خیلی سخت است که حالا ما ایستاده باشیم و جسم شما، در خاک باشد. خدا را شکر که شهیدید. که به آرزویتان رسیدید. و خدا را شکر که ما در زمانی زندگی کردیم که شما رهبرمان بودید. ممنون بابت همه چیز. بابت اینکه ایستادید. که با ظلم دست بیعت ندادید. ممنون که مسئولی صادق و شایسته بودید و خواستِ مردم را دیدید. ممنون که به ما، ایستادگی و مقاومت را یاد دادید. حلال کنید... کم بودن‌هایمان را. دنبال حرف شما ندویدن‌هایمان را. عمل نکردن‌هایمان را. فکر دلتنگی ما نباشید؛ که ما دلتنگی‌مان را به امید متصل می‌کنیم. ما هرگاه دلتنگ شدیم، به حضورِ مجتبی خامنه‌ای عزیز فکر می‌کنیم. به لبخندتان قسم، که امید داشتن را از شما یاد گرفته‌ایم...
نگران نباش؛ کار دست امام عباسه:) @razm59
وقتی اردن رو می‌زنیم، خیلی خوشحال می‌شم.💅
هم‌رزم
آخه ما خیلی شما رو دوست داشتیم...💔
اومدم بنویسم یعنی چی که دیگه نیستید؟ ولی دیدم شهیدید، هستید؛ اما ما نمی‌بینیم. و حقیقتاً که: «پندار ما این است که ما مانده­‌ایم و شهدا رفته­‌اند؛ اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده­‌اند...»
در غم‌ها، فقط ماییم که تمام می‌شویم... «برخیز و مخور غم جهان گذران» @razm59
آرزوهای زیادی را در خود کشتیم و با هر آرزو، یک تکه از «من» را هم کنارش دفن کردیم... بعد هم، بر سر مزار خویش، سخت گریستیم و بلند شدیم و باز زندگی را پی گرفتیم برای قتل‌های بعدی‌ای که بر گردنمان است. @razm59
هم‌رزم
نگران نباش؛ کار دست امام عباسه:) @razm59
خودم که به حرم‌تون نرسیدم؛ کاش سلامم برسه...
گفت: خدا تنها نور و روشنایی زندگی منه و همه‌ی آدم‌ها و چیزهای قشنگی که دارم و ازشون حس خوب می‌گیرم، انگار آینه‌هایی هستن که نور اون رو ساطع می‌کنن. خدا تنها دارایی من تو زندگیه...🌕
در هیاهوی روزگار، «تو را داشتنم» کم است... @razm59
محکوم بود به دوام آوردن، به نفس کشیدن، به ادامه دادن... به لوح زندگی‌اش می‌نگریست و به خودش و پیوسته به خدا می‌گفت: این همه رنج؟ خدا جواب می‌داد: پاداشش بزرگ است. دوباره می‌نگریست و با حلقه‌ی اشک در چشم، می‌گفت: اگر روحم این همه رنج را تاب نیاورد؟ اگر نفس ببُرم؟ اگر دیگر نتوانم بلند شوم؟ خدا لبخند زد. لبخندی شیرین که آرامش را به دل پرهیاهوی دختر سرریز کرد. خدا گفت: نگران نباش عزیزم... من همراهت خواهم بود. تاب می‌آوری. تو از منی، مگر می‌شود ببازی؟ مگر می‌شود خم شوی؟ تو تاب می‌آوری... دختر گفت: اگر روزی دلتنگت شدم می‌آیی؟ خدا جواب داد: من نرفته‌ام که بیایم، من همیشه کنارت هستم. حالا برو و پا به زندگی بگذار. دختر حرکت کرد... به عقب ننگریست؛ چون خدا بود، خدا همه جا بود. او خدا را پست سر نگذاشته بود که حالا بخواهد با نگاه به عقب، او را بیابد... اما... چیزی یادش رفت. دوباره خدا را صدا زد: خدایا، چطور دوام بیاورم؟ با چه؟ صدایی نشنید؛ به زندگی پرت شد و روح را زندانی جسمی دید. جسم قد کشید، روح قد کشید، و غمش هم، رنجش هم، دلتنگی‌اش هم. و هنوز می‌خواست بداند چطور دوام بیاورد؟ با چه؟ روزی، کاغذی سفید پیش چشمش دید و قلمی به سرخیِ عشق. یادِ لوحِ زندگی‌اش افتاد؛ یادِ خدا. و نوشت... درهم و پشت سر هم نوشت. انگار که با نوشتن بار غمش کم می‌شد و دردِ روحش تسکین می‌یافت. برایش مهم نبود چه می‌نویسد، مهم فقط نوشتن بود... و دریافت که دوامش در نوشتن است. و تسکین و مرهمش هم...