همرزم
آخه ما خیلی شما رو دوست داشتیم...💔
اومدم بنویسم یعنی چی که دیگه نیستید؟ ولی دیدم شهیدید، هستید؛ اما ما نمیبینیم.
و حقیقتاً که: «پندار ما این است که ما ماندهایم و شهدا رفتهاند؛ اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا ماندهاند...»
همرزم
نگران نباش؛ کار دست امام عباسه:) @razm59
خودم که به حرمتون نرسیدم؛ کاش سلامم برسه...
گفت: خدا تنها نور و روشنایی زندگی منه و همهی آدمها و چیزهای قشنگی که دارم و ازشون حس خوب میگیرم، انگار آینههایی هستن که نور اون رو ساطع میکنن. خدا تنها دارایی من تو زندگیه...🌕
محکوم بود به دوام آوردن، به نفس کشیدن، به ادامه دادن... به لوح زندگیاش مینگریست و به خودش و پیوسته به خدا میگفت: این همه رنج؟
خدا جواب میداد: پاداشش بزرگ است.
دوباره مینگریست و با حلقهی اشک در چشم، میگفت: اگر روحم این همه رنج را تاب نیاورد؟ اگر نفس ببُرم؟ اگر دیگر نتوانم بلند شوم؟
خدا لبخند زد. لبخندی شیرین که آرامش را به دل پرهیاهوی دختر سرریز کرد. خدا گفت: نگران نباش عزیزم... من همراهت خواهم بود. تاب میآوری. تو از منی، مگر میشود ببازی؟ مگر میشود خم شوی؟ تو تاب میآوری...
دختر گفت: اگر روزی دلتنگت شدم میآیی؟
خدا جواب داد: من نرفتهام که بیایم، من همیشه کنارت هستم. حالا برو و پا به زندگی بگذار.
دختر حرکت کرد... به عقب ننگریست؛ چون خدا بود، خدا همه جا بود. او خدا را پست سر نگذاشته بود که حالا بخواهد با نگاه به عقب، او را بیابد...
اما... چیزی یادش رفت. دوباره خدا را صدا زد: خدایا، چطور دوام بیاورم؟ با چه؟
صدایی نشنید؛ به زندگی پرت شد و روح را زندانی جسمی دید. جسم قد کشید، روح قد کشید، و غمش هم، رنجش هم، دلتنگیاش هم. و هنوز میخواست بداند چطور دوام بیاورد؟ با چه؟
روزی، کاغذی سفید پیش چشمش دید و قلمی به سرخیِ عشق. یادِ لوحِ زندگیاش افتاد؛ یادِ خدا. و نوشت... درهم و پشت سر هم نوشت. انگار که با نوشتن بار غمش کم میشد و دردِ روحش تسکین مییافت. برایش مهم نبود چه مینویسد، مهم فقط نوشتن بود...
و دریافت که دوامش در نوشتن است. و تسکین و مرهمش هم...
کاش میشد برگردم به دورانی که منتظر بودم تا برم کلاس چهارم و بتونم مشقام رو با خودکار بنویسم.