نابغه های جنگ (۱)
مادر، حسین هایش را برای فرماندهی جبهه حق تربیت کرده بود.
غلامحسین را به حسن باقری می شناسیم. مادرش سرش را بالا می گیرد و از راز موفقیت پسرش می گوید: "پسرم عمیق فکر می کرد و به هیچ چیز سطحی نگاه نمی کرد".
شهید حسن باقری نوشته بود "این جنگ، فرصت های طلایی بسیاری برای رشد استعدادها به ما داده است. نیروهای ما با توجه به بُعد انقلابی که دارند و چشم و گوش بسته تابع قانون های از خارج آمده نیستند. می توانند از قالب های پیش ساخته خارج شوند و با فکر سازنده خویش روش هایی ابداع کنند که دشمن نخواهد توانست به سادگی با این نیروها به دفاع برخیزد."
محمدحسین را به محمد باقری می شناسیم، جمله برادر بزرگش را سر لوحه کارش کرده بود، همان جمله که بعد از سه ماه از جنگ زمانی که همه ناامید بودند نوشته بود "باید به خود جرأت داد، این نوع جنگیدن به درد نمی خورد و لازم است که استراتژی این جنگ عوض شود".
شهید محمد باقری استراتژی جنگِ ما را تغییر داد.
این حجم تحولات سریع و عظیم منطقه و دنیا و دست برتر ایران و جبهه مقاومت را مدیون شجاعت و درایت او هستیم.
دنیای استکبار حتی خواب عملیات های طوفان الاقصی و وعدههای صادق را هم نمی دید.
او به ما جرأت داد...
خط قرمز ها 🇮🇷 فاطمه کریمی
https://eitaa.com/redlines
مثل عموی شهیدش
خبر برایم خیلی سنگین بود ، سردار محمد باقری در خانه خود همراه همسر و دخترش به شهادت رسیده بود. اصلا دوست نداشتم این خبر را باور کنم. چرا دشمن جرات کرده در تهران فرماندهان ما را در خانه خودشان ترور کند .
هر کسی از راه می رسید می گفت شهادت آرزوی فرمانده هان ما بود !تبریک می گوییم به آرزوی خود رسیدند ! یکی نیست به این بزرگواران بگوید تسلا دادن بلد نیستید ! رجز خوانی بلد نیستید در زمان بحران سکوت کنید ! اگر پیام محکم رهبری نبود ، نمی دانستم چطور باید خودم را آرام کنم.
رهبری اول پیام فرمودند شهادت فرماندهان و دانشمندان برایمان سنگین است. بعد از انتقام سختی که در انتظار دشمن تروریست صهیونیستی است برایمان گفتند و خیال مان را راحت کردند.
اما باز نمی توانستم شهادت همسر و فرزند فرماندهان را بپذیرم . با خودم می گفتم : همسر فرمانده ای مثل سردار باقری قطعا یک عمر این اضطراب و نگرانی از دست دادن شوهرش را داشته و شهادت همراه همسرش شاید آرزویش بوده. اما دخترش چی ؟ فرشته فقط ۲۸ سال داشت . او چه گناهی کرده بود !
سعی کردم در مورد فرشته باقری در اینترنت جستجو کنم. دلم گرفت فقط یک گزارش در مورد او کار شده بود، چند سایت آن را عینا منتشر کرده بودند و چند سایت زرد هم بخش هایی از آن گزارش را با تیتر چالشی منتشر کرده بودند.
همان گزارش برایم خیلی از ابهام ها را بر طرف کرد. بر خلاف تصور من ، فرشته مظلوم ماجرا نبود. او خودش عاشق شهادت بوده و این را بارها به زبان آورده بود. چه شهادتی بهتر از اینکه کنار پدر و مادر توسط شقی ترین اهل زمین اتفاق بیوفتد.
فرشته آقا زاده ای بود که تنها بابت شهادتش از سهمیه پدر استفاده کرد . البته بهتر است بگویم از سهمیه عموی شهیدش استفاده کرده . یک بار به دوستش گفته : دلم می خواد مثل عمو شهید بشم ، من همه دست نوشته های عمویم رو خوندم ، از شهدای زیادی مطلب خوندم ، کاش منم شهید بشم !
دست نوشته های سردار باقری خودش چندین جلد کتاب است!همین آرزو و تلاشی که برای شهید زندگی کردن داشته کافی است تا عمو از خدا رزق شهادت اش را بگیرد. همان سن و سال عمویش حسن باقری را در زمان شهادت دارد. همان شغلی که عمو در زمان ورود به جبهه انتخاب کرده بود را دنبال کرده بود، خبرنگاری! نحوه شهادتش هم بی شباهت با عمو نیست !
فرشته دختر آخر بود. دهه هفتادی ! شاید در ذهن یک ترکیب عافیت طلب را تداعی کند. اما دهه هفتادی های مدافع حرم این ذهنیت ما را شکسته بودند. حالا نوبت دختران دهه هفتادی است که نشان مان دهند ، در هر دهه که باشی اگر بخواهی خریدار پیدا می کنی .
می توانست هر رشته ای را انتخاب کند ، اما خبرنگاری را انتخاب کرده بود مثل عمو. مثل همان سالی که تازه وارد جبهه شده بود. حالا که خبرنگاری خوانده حداقل می توانست به روابط عمومی ها برود یا هر خبرگزاری دیگر اما انتخابش خبرگزاری دفاع مقدس بود. هیچ برنامه میدانی به خصوص تشییع شهدا را از دست نمی داد.
نه محافظ داشت ، نه راننده شخصی ، با مترو به محل کارش می رفت. اینقدر ساده و صمیمی بود که کسی باورش نمی شد او دختر بالاترین فرمانده نظامی ایران باشد. هیچ وقت از اسم پدر برای پیشبرد کارش بهره نبرد . حتی اگر مدت ها برای یک مصاحبه منتظر می ماند!
غم مردمان غزه رهایش نمی کرد. دلش می خواست از وسط این صلح و آرامش به غزه برود برای کمک . اما خدا شهادت را در تهران نصیب اش کرد.
دلم می خواهد از فرشته و مادرش بیشتر بدانم و بیشتر بنویسم اما حیف که رسانه های ما مثل رسانه دشمن قهرمان سازی بلد نیستند ! آنها از هیچ کوه می سازند و ما از کوه ، هیچ !
بر خلاف تصورم ، مادر فرشته هم نه فقط از روی عشق به همسر بلکه با یک روحیه خاص و قوی ، عاشق شهادت بوده و من کجا و فهم این آدم ها کجا!
فرشته جان سلام ما را به عمو و پدر و مادرت برسان . دعایمان کن بتوانیم شما و خانواده ات را سر دست بگیریم و به جهان فخر بفروشیم که این است خانواده تراز انقلاب اسلامی .
فاطمه کریمی
https://eitaa.com/redlines
آقا محمد
شاید چند سال پیش،اگر شما را با لباس پاسداری در حال گشت می دیدم می گفتم : چقدر کم سن و سال است،خدا به مادرش رحم کند این گشت هم به خیر بگذرد.
اسم دهه هشتادی ها که می آید فوری ذهن ما می رود سمت قیافه های عجیب و غریب کوچه و خیابان.اما شما بی هیچ سر و صدا در این شهر نفس کشیدی ، روضه و هیئت رفتی ،کار فرهنگی و جهادی کردی و ثابت کردی نسل شما از دست رفته نیست فقط غربال ها سخت تر شده و جواهرات درشت در الک زمانه باقی می ماند.
آقا محمد ،شما شهادت را فقط آرزو نکردی برایش جنگیدی به معنای واقعی کلمه ، اینقدر به دنبالش رفتی تا به آن رسیدی. خواب دیده بودی شهادت در لباس پاسداری نصیب ات می شود.برای پوشیدن این لباس نه از سر جاه طلبی و رسیدن به پست های خاص بلکه برای رسیدن به شهادت تلاش کردی ،نذر کردی، دست به دامان دعای مادر شدی.
به دروغ می گویند فتنه ۱۴۰۱ از ۲۵ شهریور شروع شد ! شما و دوستانت از قبل در به در دنبال تروریست هایی بودید که برای نا امنی و قتل و غارت برنامه ریزی می کنند . گواه اش تاریخ شهادت شماست،دوم شهریور ۱۴۰۱ ! نه اغتشاشی بود نه کسی به دروغ کشته شده بود! اما شما در تعقیب و گریز کسانی به شهادت رسیدی آرامش و امنیت کشورمان را نشانه رفته بودند!
آقا محمد،روزهای جنگ ۱۲ روزه که بچه های امنیت همه جا دنبال انبار های پهپاد ها و بمب های دست ساز و ماشین های حمل کننده آن می گشتند.مرتب یاد شما می افتادم ، می دانستم این روزها هم کنار بچه های گشت امنیت دغدغه خواب راحت ما را داری .
سومین سالگرد شهادت ات روز شهادت امام رضا ست. برای مان دعا کن، شرمنده خون شهدا نشویم
https://eitaa.com/redlines
انگشتر های عاقبت به خیر
دخترم زینب موکب های محرم و صفر که نذری داشتند رو خیلی دوست داشت . مخصوصا موکب های پخش شربت !
پارسال اواخر ماه محرم گفت مامان میشه منم نذر شربت بدم ؟ گفتم: خب کجا می خوای نذری بدی ؟ گفت : توی باشگاه ورزشی مون به بچه ها!
گفتم مامان اونجا سخته شربت دادن تازه ممکنه اجازه ندن. گفتم بگذار فکر کنیم دیگه چه نذری میشه داد،قبول کرد .
چند روز توی صفحه های مختلف اینترنتی گشتم . تصمیم گرفتم انگشتر بچگانه برای شهادت حضرت رقیه نذری بدیم. می شد آماده سفارش بدم اما دلم می خواست خودم هم سهمی داشته باشم. وسایل رو سفارش دادم هر قسمتش از یه شهر ! اما خدا رو شکر سر وقت رسید.
زینب اولین نذری اش رو خودش بین بچه های باشگاه ورزشی شون پخش کرد چقدر بچه ها از این نذری ذوق کردن،انگشتر نذر حضرت رقیه...
ایام اربعین بود، بقیه انگشتر ها رو آماده کردم به این نیت که کسی پیدا بشه با خودش ببره کربلا برای بچه های توی مسیر . اما روزهای آخر بود و کسی رو پیدا نکردم. گفتم اشکال نداره تو مراسم های همین جا نذری ها رو پخش می کنم . یکی از دوستان همسرم زنگ زد برای خداحافظی ، ازش پرسید یه تعداد انگشتر بچگانه هست میبری ؟ گفت چرا که نه! ساعت ۱۲ شب رفتیم در خونه شون و انگشتر ها رو بهش رسوندیم. برامون از ذوق بچه ها که گفت حسابی ذوق کردم.
یه مقدار وسیله انگشتر باقی مونده بود. سرم که خلوت شد . آماده اش کردم و گذاشتم کنار . اما برای هر مراسمی نیت می کردم ببرم جور نمی شد یا می رفتم انگشتر ها رو فراموش می کردم.
گذشت تا امروز....
تولد شهید محمد اسلامی ، شهید دهه هشتادی و جشن امضاء کتاب شهید ،تو گلزار شهدا...
کتاب به قلم رقیه بانویی بود که بی وضو دست به نوشتن نبرده و مطمئنم سعادت نوشتن کتاب شهید عاشق حضرت رقیه به خاطر دل پاک اش هست و قلم اش که برای بچه ها از اهل بیت می نویسه. اسم نویسنده خودش یه روضه است... رقیه ی بابایی....
اسم کتاب هم یه روضه است... به وقت ۳۱۵
عصر جمعه بود تقریبا هیچ چیز جور نبود که برم ، ربع ساعت مونده به مراسم همسرم گفت بچه ها پیش من هستن برو خیالت راحت...
بسته انگشتر وکتاب رو گذاشتم توی کیفم و رفتم. با خودم گفتم ممکنه هیچ بچه ای تو مراسم نباشه ، نهایت برای یه برنامه دیگه میبرم.
توی راه خاطره پشت کتاب رو خوندم . رفتم اخرین خاطره رو هم خوندم و هر دو یک چیز مشترک داشت که تا حالا دقت نکرده بودم . ارادت شهید به حضرت رقیه...
وقتی رسیدم بچه های گروه سرود داشتن آماده می شدن ، گفتم چه فرصت خوبی ، اما دیدم الان انگشتر ها رو در بیارم نظم بچه ها به هم می ریزه گفتم صبر کنم بعد از برنامه شون . همه صندلی ها پر بود یه جایی پشت نرده های حسینه ایستادم و گوش می کردم .اون موقع مادر شهید داشت صحبت می کرد از ارادت خاص شهید اش به حضرت رقیه گفت....
صحبت های مادر شهید که تمام شد ، دیدم اومد پایین صحنه دم در جایی که ایستاده بودم . نا خود آگاه رفتم سمت شون ، گفتم خانم اسلامی ببخشید این انگشتر های نذری هست خدمت شما. تشکر کرد و رفت
انگار بار امانت از دوشم برداشته شد. رفتم یه جای مناسب تا از گروه سرود فیلم بگیرم. شعر شون مال حضرت رقیه بود. گریه ام بند نمی اومد فیلم رو قطع کردم و رفتم یه گوشه نشستم و دل سیر گریه کردم.
سرود که تمام شد، بچه ها از دست مادر شهید انگشتر ها رو گرفتن ، اینقدر ذوق کردن که نگو ، به همه می گفتند مادر شهید بهمون انگشتر هدیه داده....
رو کردم به عکس شهید اسلامی گفتم ممنونم آقا محمد که اجازه دادی بیام تولدت و انگشتر ها رو بیارم.
انگشتر ها ماه ها توی خونه مونده بودن کلی مراسم گذشته بود اما آخر قسمت مراسم شهیدی بود که عاشق حضرت رقیه است. مادر شهیدی که خودش سادات هست به بچه ها هدیه داد.
مادر شهید توی کتاب با خط خوش برامون می نوشت : ((الهی به حق پهلوی شکسته مادر سادات عاقبت به خیر باشید))
امضا ... ام شهید محمد اسلامی ....
خانم جان ، رقیه بانو به حق این شهید عزیز و دعای مادرش ما رو هم مثل انگشتر های نذری ات عاقبت به خیر کن....
https://eitaa.com/redlines
دور تا دور فنس کشیده بودند. شاید خواستند محصور باشد قبول . اما چرا در را قفل زدند ؟! حسابی حالم گرفته شد . از نگهبان پرسیدم :« چرا در قفله ؟» گفت :« فقط برای مراسم ها باز می کنیم !» گفتم :« آخه شهید گمنام دفن کردن ، مزار زدن که هر زمان خواستیم بشه زیارت کنیم ، حالا می گی فقط برای مراسم باز هست ؟» اصلا جوابم را نداد و رفت .
چند سال به خاطر کار همسرم ، یکی از شهر های شمالی زندگی می کردیم. بعد از چند سال دوری از خانواده توانستیم برای زندگی به شیراز برگردیم . امسال تابستان برای تفریح چند روزه راهی همان شهر شدیم. همان شب اول گفتم:« تا آخر خیابان دریا بریم ، ببینم سنگ فرش چه شکلی شده ؟ » تا به آخر خیابان رسیدیم ، نور سبزی از سمت چپ توجه ام را جلب کرد . نگاه کردم دیدم انتهای محوطه پارک جنگلی مقبره ای برای شهید گمنام ساختند . یک دفعه به همسرم گفتم : «میشه وایسی برم زیارت ؟ » گفت : « الان جای پارک نیست ، بریم فردا شب با هم بیایم زیارت ؟ » قبول کردم و از همان جا سلام دادم .
فردا با ذوق راهی شدیم . بچه ها به ذوق بازی در محوطه جدیدی که انتهای خیابان دریا سنگ فرش کرده بودند . من به ذوق زیارت شهید گمنام . ماشین را که پارک کردیم . دخترم گفت :« مامان نگاه کن اونجا مزار شهید هست ، برای اونها هم گلدون بخریم ؟» گفتم : « چشم مامان ، حالا بریم زیارت بعد گلدون هم می خریم » سال قبل با بچه ها برای مزاری شهدای گمنام لاهیجان ، گلدان خریدیم. هر وقت می رفتیم پارک به مزار شهدا و گلدان هایشان سر می زدند .
آن شب وقتی به در بسته خوردیم ، حسابی حالم گرفته شد . با خودم گفتم حتما پنج شنبه مراسم دارند . میام زیارت . اما پنج شنبه جشن برنج بود و بازیگر و خواننده دعوت کرده بودند ! دیگه اینجا مراسم نداشتند و باز هم به در بسته خوردیم !
دلم شکست ، گفتم شاید قسمت نیست از نزدیک زیارت کنم. با همان حال خداحافظی کردم تا سال بعد ! اما امروز یعنی دو ماه بعد از آن خداحافظی برای چند روز به همان شهر آمدیم. با بچه ها برای قدم زدن به آخر خیابان دریا رفتم. زینب گفت : «مامان بریم زیارت شهید گمنام ؟ شاید در قفل نباشه ! »گفتم:« باشه مامان اما اگر قفل بود از همین جا سلام میدیم »
رزق امشبم را گرفتم , در باز بود . از نزدیک زیارت کردیم . با زینب فاتحه خواندیم .تاریخ دفن شهید را نگاه کردم. ۱۵ آذر ۱۴۰۳، روز شهادت حضرت زهرا بود . همان روزی که برای بار سوم مادر شدم.
https://eitaa.com/redlines
روایت های امام رضایی
قرار بود برای کانال ، روایت هایی با حال و هوای امام رضا بفرستیم. خیلی ذوق داشتم برای نوشتن . چند سال بود ، زیارت نصیبم نشده بود.اما امام رضا هر وقت از ته دل سلام داده بودم ، جوابم را داده بود. روایت یکی از آن جواب سلام ها را نوشتم . چون مناسبت خاصی بود ، ادمین کانال حسابی سرش شلوغ شد و یادش رفت مطلب را در کانال بگذارد. دلم شکست ، خواستم پیام بدم برای یادآوری ، گفتم شاید امام رضا نخواسته این مطلب منتشر شود . آن فراموشی ادمین را به خیر گرفتم و پیگیری نکردم. بنده خدا موقع فرستادن پیام یک کارگاه آنلاین متوجه شد و حسابی عذر خواهی کرد . گفتم :« عذرخواهی نیاز نیست متوجه شدم به خاطر شلوغی آن بازه بود»
. چند روز بود به خاطر ماموریت همسرم به شمال آمده بودیم . پدر بچه ها از صبح تا شب گرفتار بود و اگر می رسید شبها دوری بزنیم. آن شب به بچه ها قول داده بودم برای بازی به یک فضای سرپوشیده یا خانه بازی برویم. نظرم روی یک مجموعه سر پوشیده بود ، اما بچه ها فکر می کردند ، قرار است به خانه بازی خیابان منتهی به دریا برویم. مثلا خواستم غافل گیر شان کنم ، خودم غافل گیر شدم! مجموعه سر پوشیده کلا تعطیل کرده بود. به بچه ها گفتم:« پس بریم خانه بازی »
آن ها هم چون آخر حرف خودشان شده بود حسابی خوشحال شدند.
به انتهای خیابان دریا که رسیدیم ، چشمم افتاد به نور سبز رنگ یادمان شهید. تازه فهمیدم خدا چقدر حواسش به من هست . خداحافظی با شهید گمنام را گذاشته بودم برای روز آخر ، اما این زیارت یک دفعه ای حسابی چسبید . زمان بازی بچه ها ، تمرین روزانه را نوشتم و کامل کردم . وقتی که تمرین را فرستادم ، نفس راحتی کشیدم.
پیام های ایتا را باز کردم ، دیدم کانال همان ساعتی که سر مزار شهید بودم ، مطلبم امام رضایی من را گذاشته بود . دلم لرزید ، زیر لب گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ….
https://eitaa.com/redlines
یک شب خواب دیدم ، خودکار دست گرفتم و می نویسم . اختیار نوشتن با من نبود ، خط من هم نبود! نمی دیدم چی می نویسم ، ترسیده بودم. صدایی به من گفت:« اینها وصیت نامه نیست ، اما باید بنویسی » بعد از شنیدن آن صدا دلم آرام گرفت. از خواب که بیدار شدم ، حسابی بهم ریخته بودم. فکرم در گیر بود که معنی خواب چیست.
بعد از چند روز یک دفعه یادم افتاد ، از دایی خواسته بودم برای نوشتن کمکم کند. چند وقتی بود وبلاگ نویسی می کردم. اوایل در حد ثبت خاطرات نیمه شخصی بود . کم کم دیدم مسائل مهم تری هستند که باید در حد خودم در مورد آن ها می نوشتم. آن روزها کشور های اسلامی حسابی بهم ریخته بود . جوان های کشور های مسلمان علم انقلابی بلند کرده بودند. سکوت در این باره زمانی واقعا جایز نبود. اما قلم قوی و تاثیر گذاری نداشتم. یک شب پای کامپیوتر نشسته بودم. رو کردم به عکس دایی ، گفتم :« دایی من قلم خوبی برای نوشتن این همه اتفاق ندارم ، خودت کمکم کن »
من یک سال بعد از شهادت دایی ، دنیا آمدم . با این که هیچ وقت او را ندیدم ، اما حضورش را همیشه در زندگی ام حس کردم. هر وقت جایی گرفتار شدم از خودش کمکی بر خواستم. برای نوشتن هم باز سراغ خودش رفتم. اما این بار به خوابم آمده بود. چهره اش را ندیدم اما حضورش را حس کردم. بعد از آن خواب هر وقت با وضو و حال خوش پای کامپیوتر نشستم ، توانستم مطلبی بنویسم که حداقل به دل چند نفر بنشیند و آن ها را هم به نوشتن در مورد آن موضوع ترغیب کند. هر وقت با غرور و حس کاربلدی پشت سیستم نشستم ، مطلبم به درد خودم هم نمی خورد ، چه رسد برای تغییر حال دیگری !
امروز بعد از دو سال قسمت شد دوباره برم زیارت مزار دایی . ریحانه یازده ماهه بار اولی بود که پیش دایی می آمد. اما بچه ها با گلزار شهدای هفشجان آشنا بودند. مثل بچگی خودم در آن گلزار شهدای بالای تپه شهر حسابی بازی می کنند. امروز باز هم از دایی خواستم کمکم کند . این بار برای مسیری سخت تر و مهم تر وبلاگ نویسی و مطلب نوشتن برای شبکه های اجتماعی. می دانم مثل همیشه هوامو داره ، به شرطی که غرور منو بگیره که اگر خوب شد کار خودم بوده .
https://eitaa.com/redlines