eitaa logo
خط قرمز ها 🇮🇷 فاطمه کریمی
16 دنبال‌کننده
27 عکس
2 ویدیو
0 فایل
خواب دیدم دستم بی اختیار می نویسه ،یه صدا بهم گفت : اینا وصیت نامه نیست ولی باید بنویسی. خط من نبود! اما صدا آرومم کرد از خواب بیدار شدم .اون خط دایی شهیدم بود.اگر چیزی نوشتم که به دل نشست . مال اون قلم هست اگر هم دلنشین نبود مال ناخالصی منه @f_karimi67
مشاهده در ایتا
دانلود
یک شب خواب دیدم ، خودکار دست گرفتم و می نویسم . اختیار نوشتن با من نبود ، خط من هم نبود! نمی دیدم چی می نویسم ، ترسیده بودم. صدایی به من گفت:« اینها وصیت نامه نیست ، اما باید بنویسی » بعد از شنیدن آن صدا دلم آرام گرفت. از خواب که بیدار شدم ، حسابی بهم ریخته بودم. فکرم در گیر بود که معنی خواب چیست.  بعد از چند روز یک دفعه یادم افتاد ، از دایی خواسته بودم برای نوشتن کمکم کند. چند وقتی بود وبلاگ نویسی می کردم. اوایل در حد ثبت خاطرات نیمه شخصی بود . کم کم دیدم مسائل مهم تری هستند که باید در حد خودم در مورد آن ها می نوشتم. آن روزها کشور های اسلامی حسابی بهم ریخته بود . جوان های کشور های مسلمان علم انقلابی بلند کرده بودند. سکوت در این باره زمانی واقعا جایز نبود. اما قلم قوی و تاثیر گذاری نداشتم. یک شب پای کامپیوتر نشسته بودم. رو کردم به عکس دایی ، گفتم :« دایی من قلم خوبی برای نوشتن این همه اتفاق ندارم ، خودت کمکم کن »  من یک سال بعد از شهادت دایی ، دنیا آمدم . با این که هیچ وقت او را ندیدم ، اما حضورش را همیشه در زندگی ام حس کردم. هر وقت جایی گرفتار شدم از خودش کمکی بر خواستم. برای نوشتن هم باز سراغ خودش رفتم. اما این بار به خوابم آمده بود. چهره اش را ندیدم اما حضورش را حس کردم. بعد از آن خواب هر وقت با وضو و حال خوش پای کامپیوتر نشستم ، توانستم مطلبی بنویسم که حداقل به دل چند نفر بنشیند و آن ها را هم به نوشتن در مورد آن موضوع ترغیب کند. هر وقت با غرور و حس کاربلدی پشت سیستم نشستم ، مطلبم به درد خودم هم نمی خورد ، چه رسد برای تغییر حال دیگری ! امروز بعد از دو  سال قسمت شد دوباره برم زیارت مزار دایی . ریحانه یازده ماهه بار اولی بود که پیش دایی می آمد. اما بچه ها با گلزار شهدای هفشجان آشنا بودند. مثل بچگی خودم در آن گلزار شهدای بالای تپه شهر حسابی بازی می کنند. امروز باز هم از دایی خواستم کمکم کند . این بار برای مسیری سخت تر و مهم تر وبلاگ نویسی و مطلب نوشتن برای شبکه های اجتماعی. می دانم مثل همیشه هوامو داره ، به شرطی که غرور منو بگیره که اگر خوب شد کار خودم بوده .  https://eitaa.com/redlines
گلزار شهدای هفشجان  از آن بالا همه شهر پیدا بود . کوه های برفی و زمین های کشاورزی یک طرف ، خانه ها طرف دیگر . تپه گلزار شهدا برایم از همه پارک هایی که رفته بودم جذاب تر بود. آن جا برای ما یک قرار سالیانه داشت.  سال مان  را کنار مزار دایی تحویل می شد. غیر از سال های که ساعت سال تحویل نصف شب بود . تپه انگار چسبیده بود به آسمان ، مستقیم خودت را در آغوش خدا حس می کردی . عطر گلاب و اسپند و گلدان های بالای سر قبور شهدا ، بوی بهشت میداد . دایی من کوچک ترین فرزند خانواده بود. برای سربازی راهی جبهه شده بود اما ماموریت آخر  انتخاب خودش بود نه دستور فرمانده. شب سال تحویل سال ۱۳۶۶ وصیت نامه اش را می نویسد و دوم فروردین به شهادت می رسد. دسته ۲۰ نفره برای یک عملیات شناسایی می روند. سنگر ها به ظاهر خالی بودند و قصد برگشت داشتند که غافل گیر می شوند. با اینکه می توانسته جایی پناه بگیرد اما به بقیه می گوید بروید و خودش سعی می کند با آرپی جی سنگری که عراقی ها در آن مخفی شده بودند و بچه ها را هدف قرار می دادند را بزند. گلوله آرپی جی به هدف می خورد اما خودش همان جا آسمانی می شود. سالی که دایی شهید شد، مادر بزرگم از آبادان به خاطر جنگ به شهر خودشان ، هفشجان برگشته بود و آنجا زندگی می کرد . برای همین دایی را در گلزار شهدای آنجا دفن کردند. مادربزرگم بعد از جنگ گفت: من بچه ام رو تنها نمی گذارم. همان جا ماندگار شد . قرار سالیانه ما شد ، عید ها و آخر تابستان همگی خانه مادربزرگ ، در خانه ای حیاط دار ، با منظره کوه و مزرعه های سرسبز و یک باغچه پر از درخت و سبزی.  هر بار که می رفتیم ، تپه گلزار شهدا ، با خودمان چند ظرف پلاستیکی  برای شستن قبور شهدا می بردیم. مسابقه داشتیم هر کس می تواند مزار چند شهید را بشوید . بعد از بازی شستن مزار ها به شیب خاکی کنار تپه میرفتیم و اینقدر بالا می رفتیم که بقیه بین انگشتان مان جا شوند .  الان  آن بالا مهمان  پنج شهید گمنام شده . من با بچه هایم هنوز این بازی ها را انجام می دهم. هر چند دیگر خانه مادربزرگی نیست که ما را هر سال دور هم جمع کند.  https://eitaa.com/redlines
خیلی وقت بود کتابی در مورد شهدا که راوی مادر یا همسر شهید باشد، نخریده بودم. یعنی از وقتی ازدواج کردم و مادر شدم ! این سال ها حتی مستند و مصاحبه های مادران و همسران شهدا را هم کمتر دیده ام . راستش نمی توانم خودم را جای مادری بگذارم که برای لحظه لحظه بزرگ شدن بچه اش چه سختی ها کشیده ، اما موقع امتحان راضی به رضای خدا می شود. یا جای همسری بگذارم که عاشق همسرش هست ، اما وقت اش که می رسد راضی می شود به رفتن اش. من اینقدر دل بزرگی ندارم که حتی جرات کنم  داستان زندگی شان رابخوانم. اما کتاب نود و نهمین نفر ، فرق داشت . روایت شهید مدافع حرم ، مهدی موحد نیا .البته اولش فکر کردم روایت از زبان دوستان و هم رزمان شهید باشد . عکس روی جلد را که دیدم ، انگار شهید دقیقا تو را نگاه می کند. اینکه قرار بود روایت متفاوتی بخوانم برایم جذاب بود.  سفارش خرید را انجام دادم . چند روز بعد کانال نویسنده کتاب را باز کردم. دیدم از یک خاطره در مورد کتاب مطلبی نوشتند. با این مضمون که کار مصاحبه کتاب گره خورده بود ، همسر شهید مایل به ادامه مصاحبه نبودند. انگار شهید به خواب شون میان و می پرسن که چرا مصاحبه نمی کنی ؟ همسرشون هم میگن چون می ترسم حالم بد بشه . شهید بهشون می گن :« ما رفتیم جون مون رو دادیم ، شما حتی نمی خوای یه مصاحبه بدی ؟ نگران نباش خودم هوا تو دارم »  این خاطره را که توی کانال خواندم ، دلم ریخت . با خودم گفتم: « حرف شهید به تو هم هست . اونا رفتن جون شون رو دادن ، تو حتی جرات نمی کنی کتاب روایت هاشون رو بخونی ؟!»  خیلی منتظر کتاب بودم. اما ظهر روز قبل از شهادت حضرت زهرا ، به دستم رسید. خبر حال بد یکی از جوان های فامیل خیلی ذهنم را بهم ریخته بود. از بچگی آن پسر را می شناختم . حالا روی تخت بیمارستان منتظر عمل بود. رو به عکس آقا مهدی کردم و گفتم:« شما امروز اومدی پیش ما ، بی حکمت نیست . می خوام واسطه بشید برای شفای مریض مون پیش حضرت زهرا »  شروع به خواندن کردم. چند روایت اول از همسر شهید بود . دروغ چرا داشت حالم بد میشد . نفسم به شماره  افتاده بود. کتاب را بستم . رو به عکس آقا مهدی گفتم:« آقا مهدی خودت کمک کن بتونم کتاب رو بخونم . اصلا خودت جوابم رو بده » کتاب را بی هدف باز کردم . اواخر کتاب بود ، روایت همسر شهید از مریضی پسرشون بود که از شهید خواسته بودن که خودش کمک شون کنه. اسم پسرشون ابوالفضل هست ، هم اسم مریضی که ما نگران اش بودیم. باز کتاب را بستم . رو به عکس شهید گفتم:« شما این خاطره رو الکی جلوی چشم من قرار ندادید ، برای مریض ما هم واسطه بشید پیش خانم فاطمه زهرا »  دوباره کتاب را باز کردم. این بار خاطره روزی هست که خبر شهادت را به خانواده شون اطلاع می دهند. از دل بزرگ همسر و مادر شهید خجالت کشیدم. تیر خلاص رو وقتی خوردم که مصاحبه مادر شهید را خواندم. آن جایی که گفتند، دوستان و آشنایان و مسولین پول بنر و تاج گل را برای زلزله زدگان کرمانشاه واریز کنند . از ذهنم گذشت ، من هم به نیت آقا مهدی نذری کنم تا واسطه شفای مریض مان شوند . هر چند  شنیده بودم  هر کس سر مزار شان رفته دست خالی بر نگشته ، اما دلم میخواست نذری داشته باشم.  ادامه دارد  https://eitaa.com/redlines
روز شهادت حضرت زهرا ، دوباره رو به عکس روی جلد گفتم : « آقا مهدی می خوام از اول کتاب شروع کنم به خوندن، خودتون کمکم کنید ، به من باشه طاقت ندارم » . روایت های مادر شهید از تولد آقا مهدی شروع می شود. شهید فرزند آخر خانواده ای خوب و انقلابی بوده که مادرش برایشان سنگ تمام می گذارد. اما ماجرا همین قدر خوب پیش نمی رود. شاید دلیل تفاوت روایت همین صداقت در ماجراست.  شیطنت های بچگی آقا مهدی در بعضی لحظات با مزه است اما خیلی جاها  ، آدم را حسابی کفری می کند. با خودت می گویی ، مادرش چی کشیده از دست این پسر ! بزرگ تر که می شود ، شیطنت همراه خطاهای ریز و درشت ، تو را به شک می اندازد که واقعا شهدا می توانند اینطوری باشند ؟! از بس تمام کتاب های رایج زندگی شهدا را آنقدر شسته و رفته روایت کرده بودند که هیچ خطای کوچکی را هم از آن ها انتظار نداری .  آقا مهدی شاید شیطنت داشته ، خطا داشته اما خط قرمز هم داشت. خط قرمز هایی که همه جوره پای آن می ایستاد . این ایستادن چقدر حالت را خوب می کند . خیلی از ما به ظاهر آدم هذهبی و بچه مثبتی هستیم . اما توی اوج ماجرا ممکن است جرات نکنیم پای خط قرمز مان بمانیم. وقتی کسی مزاحم ناموس مردم میشد ، نمی گفت این طرف چند برابر من هیکل دارد . می زد به دل ماجرا. ما زن ها قدر این غیرت را خوب می دانیم. در هر موقعیتی بوسیدن دست پدر و مادر را کنار نمی گذاشت و با افتخار هم این کار را می کرد. اگر کاری می کرد که مادرش ناراحت می شد تا راضی اش نمی کرد ولی کن ماجرا نبود. وقتی آن قسمت را خواندم که نوشته بود ، طرف حالت طبیعی نداشت ، به آقای خامنه ای فحشی داد. غیرتی شد و رفت حسابی از خجالتش در آمد . دوستش گفته بود : حالا با این کار تو انقلابی شد ؟! گفت :« مخالف نظام است باشد ، حق ندارد فحش بدهد» دیگر اشکم بند نیامد.  کتاب را بستم. روز شهادت بود ، روضه  نیاز نبود . رو به عکس کردم، گفتم : « آقا مهدی این روزها کجایی کار از فحش گذشته ، اینقدر شهر پر از گناه شده که دیگر نفس کشیدن سخت هست . »  آقا مهدی بسیجی بود. نه از آن بسیجی های بچه مثبت که توی سفر راهیان نور یکسره در حال گوش دادن مداحی و روایت های راوی باشد . حتی اینقدر شیطنت می کرد و سر به سر بچه ها می گذاشت که از آوردن اش پشیمان می شدند .اما وقتی سیم دلش وصل میشد ، دور از همه هیاهو ها می نشست گوشه ای از یادمان و به آسمان خیره می شد. شاید راه مشهد را با بازیگوشی طی می کرد اما زیارت اش باعث غبطه ی خیلی ها می شد . این شاید اثر رفت و آمد زیادش به گلزار شهدا بود. هر بار آقا مهدی با آدم های با ربط و بی ربط می رفت گلزار شهدای سبزوار ، منم دلم راهی اونجا می شد . آدم هایی که قبل از رفاقت با مهدی پایشان به گلزار شهدا نرسیده بود. دلش می خواست آنها را وصل کند به شهدا .   جایی که می خواندی شلینگ می انداخت قبور شهدا را بشوید ، چقدر به حالش غبطه خوردم . دلم برای شستن قبور شهدا تنگ شد. گریه کردم بی روضه. اینقدر این کارهای آقا مهدی بالا و پایین داشت که دوستانش هم احتمال شهادتش را نمی دادند. حتی در لیست صد نفره احتمال شهید شدن بچه های پایگاه ، به زور نفری یکی مانده به آخری شد ، نود و نهمین نفر!  ادامه دارد … https://eitaa.com/redlines
بین الحرمین شیرازی(۱) آخ بین الحرمین ، چقدر دلم برایت تنگ شده .هر بار که از دور چراغ های قوس دار سبز یا قرمز دو طرف موکب را میبینم ، این جمله از دلم می گذرد.  آن عکس دو گنبد نورانی دو طرف مسیر ، دیگر نور علی نور است. «السلام علیک یا اباعبدالله» را می گویم .گاهی حال دلم خوب باشد ، اشکی گوشه چشمم را خیس می کند.  اسم موکب ،عزیزم حسین است. اما هر کس یک مدل صدایش می زند. یکی می گوید موکب چمران ، آن یکی موکب بچه های کافه شهدا ، بعضی هم می گویند موکب بین الحرمین!  اگر شیرازی باشید ،  بگویم  چمران ، دیگر تا ته قصه را می خوانی . اما برای غیر شیرازی ها در گوشی می گویم. بلوار چمران یکی از توریستی ترین خیابان های شیراز است . به برکت باغ های قدیمی هوای دلپذیری دارد. برای تفریح عالی است ، از حلال گرفته تا غیر حلال !  زمینی در چمران مسطح شده بود برای اسکیت و بازی های جمعی . خانواده ها دور تا دور می نشستند و بچه ها وسط بازی می کردند . آن سال فراخوانی دادند برای تجمع دختر و پسرهای اسکیت سوار شیرازی ! فیلم آن برنامه که پخش شد حسابی خبر ساز شد. پسر های نوجوان با ظاهر های نامناسب و دختران کم حجاب و  بی حجاب یک برنامه به ظاهر نمایشی ورزشی اجرا کردند. از یک طرف عده ای تشویق و دست و هورا برای شجاعت این نوجوان ها و از یک طرف فریاد وا اسلاما عده ای دیگر که همه چیز از دست رفت . هنوز اغتشاشات زن زندگی آزادی شروع نشده بود. این ماجرا شاید نقطه عطفی محسوب میشد. اما یک سری خانواده مذهبی تصمیم متفاوتی گرفتند. گفتند تا موقعی که ما نباشیم و صحنه را خالی کنیم وضع همین می شود . ما هم بعضی عصر ها آن جا قرار بگذاریم . بچه ها بازی کنند و ما هم با هم وقت بگذاریم . غروب که شد با هم نماز جماعت کوچکی برپا کنیم. تا فضا کمی تغییر کند.  کم کم این جمع بزرگ تر شد. پذیرایی و یک سیستم صوت کوچک اضافه شد . تا شهرداری اجازه داد برای مراسم های خاص میز و داربستی اضافه شود. تا کار به موکب برسد خیلی ها خون دل خوردند، حرف شنیدند. اما بالاخره یک موکب متفاوت اما دلنشین به شیراز اضافه شد.  ادامه دارد….. https://eitaa.com/redlines
بین الحرمین شیرازی (۲) ۲۲ میلیارد تومان برای خرید زمین موکب باید جمع شود! خبر سنگین و باور نکردنی بود . حداقل برای یکی مثل من که توکل اش کم است.  ایام زیارت اربعین خبر خرید زمین پخش شد. زمین بالای موکب ، ملک شخصی بود و شهرداری هم اعلام کرده بود نمی خواهد آن زمین را بخرد. اگر هم قرارداد اجاره زمین تمام میشد و مالک تصمیم دیگری می گرفت، حق شرعی و قانونی اش بود. شهرداری هم در هر دوره تصمیم های متفاوت و حتی متناقض می گیرد. این یعنی ممکن بود آن موکب بزرگ و پر برکت به یک فضای تفریحی متفاوت تبدیل شود ! هر چند امام حسین بی موکب نمی ماند، اما کسی دلش نمی آمد در زمینی که این همه نماز و دعا و اشک به خودش دیده چیز دیگری علم شود.  چند سال بعد از رونق گرفتن موکب ، شهرداری می خواست یک پل دور برگردان آنجا بسازد . حتی در بین عملیات ساخت پل هم موکب برنامه های خودش را داشت. اما حساب محرم جداگانه بود. شهرداری قول داده بود برای محرم زمین بالای فضای فعلی را با اجازه صاحب زمین مسطح کند و در اختیار موکب بگذارد برای محرم. نزدیک دهه اعلام کردند فعلا برنامه عوض شده و محرم هیچ برنامه ای نیست ! دیگر خون بچه ها به جوش آمد . اینقدر پیگیری کردند که دهه دوم بالاخره در زمین خاکی مراسم ها دوباره شروع شد.  شیراز نبودم ، اما هر وقتی خبر کنسل شدن برنامه محرم را شنیدم حسابی بهم ریختم. خبر شروع مجدد برنامه و فضا سازی قشنگ آن حسابی ذوق زده ام کرد. مراسم های بزرگ  از جشن و عزاداری ، پیاده‌روی جاماندگان اربعین از توریستی ترین قسمت شهر تا حرم شاهچراغ. عکس ها و فیلم ها را در کانال موکب دنبال می کردم و حال دلم خوب میشد. اما امسال فرق داشت ، استرس تمام شدن همه این برنامه ها ، حسابی همه ما را بهم ریخت. وقتی تنها راه نگه داشتن موکب خرید زمین اعلام شد ، دیگر گفتم تمام است. با خودم گفتم نهایت مقداری جمع می شود اما نه به اندازه ، بعد مجبور هستند محل موکب را عوض کنند.  کار که به انتها نزدیک شد برای اینکه از قافله جا نمانم ، یک بار به نیت تولد دخترم مبلغی را پرداخت کردم. یک بار به خاطر شفای یک مریض به نیت دو شهید ، در این بهشت زمینی شریک شدم. یکی شهید مهدی موحد نیا که شب شهادت حضرت زهرا با کتاب اش وارد زندگی ما شد تا حال مان را عوض کند . یکی دایی شهیدم ، محمود شمس که همه مراحل زندگی تنهایم نگذاشت.  داستان جمع شدن این پول ، یکی دو روایت نیست. یکی پول پس انداز اش ، یکی طلای روز مبادا ، آن یکی حلقه ازدواج ، هر کس هر چه داشت گذاشت وسط . شب جمعه بعد از شهادت اعلام کردند خرید زمین نهایی شد . انگار خانه خریده باشیم . همان اندازه خوشحال شدم. نمی توانستم جلوی گریه گریه ام را بگیرم .ان شاا…قسمت شود این بهشت زمینی ، میزبان مزار شهید گمنام باشد. برویم نماز شکر بخوانیم که ما ملت امام حسین هستیم . https://eitaa.com/redlines