eitaa logo
خط قرمز ها 🇮🇷 فاطمه کریمی
16 دنبال‌کننده
27 عکس
2 ویدیو
0 فایل
خواب دیدم دستم بی اختیار می نویسه ،یه صدا بهم گفت : اینا وصیت نامه نیست ولی باید بنویسی. خط من نبود! اما صدا آرومم کرد از خواب بیدار شدم .اون خط دایی شهیدم بود.اگر چیزی نوشتم که به دل نشست . مال اون قلم هست اگر هم دلنشین نبود مال ناخالصی منه @f_karimi67
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی وقت بود کتابی در مورد شهدا که راوی مادر یا همسر شهید باشد، نخریده بودم. یعنی از وقتی ازدواج کردم و مادر شدم ! این سال ها حتی مستند و مصاحبه های مادران و همسران شهدا را هم کمتر دیده ام . راستش نمی توانم خودم را جای مادری بگذارم که برای لحظه لحظه بزرگ شدن بچه اش چه سختی ها کشیده ، اما موقع امتحان راضی به رضای خدا می شود. یا جای همسری بگذارم که عاشق همسرش هست ، اما وقت اش که می رسد راضی می شود به رفتن اش. من اینقدر دل بزرگی ندارم که حتی جرات کنم  داستان زندگی شان رابخوانم. اما کتاب نود و نهمین نفر ، فرق داشت . روایت شهید مدافع حرم ، مهدی موحد نیا .البته اولش فکر کردم روایت از زبان دوستان و هم رزمان شهید باشد . عکس روی جلد را که دیدم ، انگار شهید دقیقا تو را نگاه می کند. اینکه قرار بود روایت متفاوتی بخوانم برایم جذاب بود.  سفارش خرید را انجام دادم . چند روز بعد کانال نویسنده کتاب را باز کردم. دیدم از یک خاطره در مورد کتاب مطلبی نوشتند. با این مضمون که کار مصاحبه کتاب گره خورده بود ، همسر شهید مایل به ادامه مصاحبه نبودند. انگار شهید به خواب شون میان و می پرسن که چرا مصاحبه نمی کنی ؟ همسرشون هم میگن چون می ترسم حالم بد بشه . شهید بهشون می گن :« ما رفتیم جون مون رو دادیم ، شما حتی نمی خوای یه مصاحبه بدی ؟ نگران نباش خودم هوا تو دارم »  این خاطره را که توی کانال خواندم ، دلم ریخت . با خودم گفتم: « حرف شهید به تو هم هست . اونا رفتن جون شون رو دادن ، تو حتی جرات نمی کنی کتاب روایت هاشون رو بخونی ؟!»  خیلی منتظر کتاب بودم. اما ظهر روز قبل از شهادت حضرت زهرا ، به دستم رسید. خبر حال بد یکی از جوان های فامیل خیلی ذهنم را بهم ریخته بود. از بچگی آن پسر را می شناختم . حالا روی تخت بیمارستان منتظر عمل بود. رو به عکس آقا مهدی کردم و گفتم:« شما امروز اومدی پیش ما ، بی حکمت نیست . می خوام واسطه بشید برای شفای مریض مون پیش حضرت زهرا »  شروع به خواندن کردم. چند روایت اول از همسر شهید بود . دروغ چرا داشت حالم بد میشد . نفسم به شماره  افتاده بود. کتاب را بستم . رو به عکس آقا مهدی گفتم:« آقا مهدی خودت کمک کن بتونم کتاب رو بخونم . اصلا خودت جوابم رو بده » کتاب را بی هدف باز کردم . اواخر کتاب بود ، روایت همسر شهید از مریضی پسرشون بود که از شهید خواسته بودن که خودش کمک شون کنه. اسم پسرشون ابوالفضل هست ، هم اسم مریضی که ما نگران اش بودیم. باز کتاب را بستم . رو به عکس شهید گفتم:« شما این خاطره رو الکی جلوی چشم من قرار ندادید ، برای مریض ما هم واسطه بشید پیش خانم فاطمه زهرا »  دوباره کتاب را باز کردم. این بار خاطره روزی هست که خبر شهادت را به خانواده شون اطلاع می دهند. از دل بزرگ همسر و مادر شهید خجالت کشیدم. تیر خلاص رو وقتی خوردم که مصاحبه مادر شهید را خواندم. آن جایی که گفتند، دوستان و آشنایان و مسولین پول بنر و تاج گل را برای زلزله زدگان کرمانشاه واریز کنند . از ذهنم گذشت ، من هم به نیت آقا مهدی نذری کنم تا واسطه شفای مریض مان شوند . هر چند  شنیده بودم  هر کس سر مزار شان رفته دست خالی بر نگشته ، اما دلم میخواست نذری داشته باشم.  ادامه دارد  https://eitaa.com/redlines
روز شهادت حضرت زهرا ، دوباره رو به عکس روی جلد گفتم : « آقا مهدی می خوام از اول کتاب شروع کنم به خوندن، خودتون کمکم کنید ، به من باشه طاقت ندارم » . روایت های مادر شهید از تولد آقا مهدی شروع می شود. شهید فرزند آخر خانواده ای خوب و انقلابی بوده که مادرش برایشان سنگ تمام می گذارد. اما ماجرا همین قدر خوب پیش نمی رود. شاید دلیل تفاوت روایت همین صداقت در ماجراست.  شیطنت های بچگی آقا مهدی در بعضی لحظات با مزه است اما خیلی جاها  ، آدم را حسابی کفری می کند. با خودت می گویی ، مادرش چی کشیده از دست این پسر ! بزرگ تر که می شود ، شیطنت همراه خطاهای ریز و درشت ، تو را به شک می اندازد که واقعا شهدا می توانند اینطوری باشند ؟! از بس تمام کتاب های رایج زندگی شهدا را آنقدر شسته و رفته روایت کرده بودند که هیچ خطای کوچکی را هم از آن ها انتظار نداری .  آقا مهدی شاید شیطنت داشته ، خطا داشته اما خط قرمز هم داشت. خط قرمز هایی که همه جوره پای آن می ایستاد . این ایستادن چقدر حالت را خوب می کند . خیلی از ما به ظاهر آدم هذهبی و بچه مثبتی هستیم . اما توی اوج ماجرا ممکن است جرات نکنیم پای خط قرمز مان بمانیم. وقتی کسی مزاحم ناموس مردم میشد ، نمی گفت این طرف چند برابر من هیکل دارد . می زد به دل ماجرا. ما زن ها قدر این غیرت را خوب می دانیم. در هر موقعیتی بوسیدن دست پدر و مادر را کنار نمی گذاشت و با افتخار هم این کار را می کرد. اگر کاری می کرد که مادرش ناراحت می شد تا راضی اش نمی کرد ولی کن ماجرا نبود. وقتی آن قسمت را خواندم که نوشته بود ، طرف حالت طبیعی نداشت ، به آقای خامنه ای فحشی داد. غیرتی شد و رفت حسابی از خجالتش در آمد . دوستش گفته بود : حالا با این کار تو انقلابی شد ؟! گفت :« مخالف نظام است باشد ، حق ندارد فحش بدهد» دیگر اشکم بند نیامد.  کتاب را بستم. روز شهادت بود ، روضه  نیاز نبود . رو به عکس کردم، گفتم : « آقا مهدی این روزها کجایی کار از فحش گذشته ، اینقدر شهر پر از گناه شده که دیگر نفس کشیدن سخت هست . »  آقا مهدی بسیجی بود. نه از آن بسیجی های بچه مثبت که توی سفر راهیان نور یکسره در حال گوش دادن مداحی و روایت های راوی باشد . حتی اینقدر شیطنت می کرد و سر به سر بچه ها می گذاشت که از آوردن اش پشیمان می شدند .اما وقتی سیم دلش وصل میشد ، دور از همه هیاهو ها می نشست گوشه ای از یادمان و به آسمان خیره می شد. شاید راه مشهد را با بازیگوشی طی می کرد اما زیارت اش باعث غبطه ی خیلی ها می شد . این شاید اثر رفت و آمد زیادش به گلزار شهدا بود. هر بار آقا مهدی با آدم های با ربط و بی ربط می رفت گلزار شهدای سبزوار ، منم دلم راهی اونجا می شد . آدم هایی که قبل از رفاقت با مهدی پایشان به گلزار شهدا نرسیده بود. دلش می خواست آنها را وصل کند به شهدا .   جایی که می خواندی شلینگ می انداخت قبور شهدا را بشوید ، چقدر به حالش غبطه خوردم . دلم برای شستن قبور شهدا تنگ شد. گریه کردم بی روضه. اینقدر این کارهای آقا مهدی بالا و پایین داشت که دوستانش هم احتمال شهادتش را نمی دادند. حتی در لیست صد نفره احتمال شهید شدن بچه های پایگاه ، به زور نفری یکی مانده به آخری شد ، نود و نهمین نفر!  ادامه دارد … https://eitaa.com/redlines
بین الحرمین شیرازی(۱) آخ بین الحرمین ، چقدر دلم برایت تنگ شده .هر بار که از دور چراغ های قوس دار سبز یا قرمز دو طرف موکب را میبینم ، این جمله از دلم می گذرد.  آن عکس دو گنبد نورانی دو طرف مسیر ، دیگر نور علی نور است. «السلام علیک یا اباعبدالله» را می گویم .گاهی حال دلم خوب باشد ، اشکی گوشه چشمم را خیس می کند.  اسم موکب ،عزیزم حسین است. اما هر کس یک مدل صدایش می زند. یکی می گوید موکب چمران ، آن یکی موکب بچه های کافه شهدا ، بعضی هم می گویند موکب بین الحرمین!  اگر شیرازی باشید ،  بگویم  چمران ، دیگر تا ته قصه را می خوانی . اما برای غیر شیرازی ها در گوشی می گویم. بلوار چمران یکی از توریستی ترین خیابان های شیراز است . به برکت باغ های قدیمی هوای دلپذیری دارد. برای تفریح عالی است ، از حلال گرفته تا غیر حلال !  زمینی در چمران مسطح شده بود برای اسکیت و بازی های جمعی . خانواده ها دور تا دور می نشستند و بچه ها وسط بازی می کردند . آن سال فراخوانی دادند برای تجمع دختر و پسرهای اسکیت سوار شیرازی ! فیلم آن برنامه که پخش شد حسابی خبر ساز شد. پسر های نوجوان با ظاهر های نامناسب و دختران کم حجاب و  بی حجاب یک برنامه به ظاهر نمایشی ورزشی اجرا کردند. از یک طرف عده ای تشویق و دست و هورا برای شجاعت این نوجوان ها و از یک طرف فریاد وا اسلاما عده ای دیگر که همه چیز از دست رفت . هنوز اغتشاشات زن زندگی آزادی شروع نشده بود. این ماجرا شاید نقطه عطفی محسوب میشد. اما یک سری خانواده مذهبی تصمیم متفاوتی گرفتند. گفتند تا موقعی که ما نباشیم و صحنه را خالی کنیم وضع همین می شود . ما هم بعضی عصر ها آن جا قرار بگذاریم . بچه ها بازی کنند و ما هم با هم وقت بگذاریم . غروب که شد با هم نماز جماعت کوچکی برپا کنیم. تا فضا کمی تغییر کند.  کم کم این جمع بزرگ تر شد. پذیرایی و یک سیستم صوت کوچک اضافه شد . تا شهرداری اجازه داد برای مراسم های خاص میز و داربستی اضافه شود. تا کار به موکب برسد خیلی ها خون دل خوردند، حرف شنیدند. اما بالاخره یک موکب متفاوت اما دلنشین به شیراز اضافه شد.  ادامه دارد….. https://eitaa.com/redlines
بین الحرمین شیرازی (۲) ۲۲ میلیارد تومان برای خرید زمین موکب باید جمع شود! خبر سنگین و باور نکردنی بود . حداقل برای یکی مثل من که توکل اش کم است.  ایام زیارت اربعین خبر خرید زمین پخش شد. زمین بالای موکب ، ملک شخصی بود و شهرداری هم اعلام کرده بود نمی خواهد آن زمین را بخرد. اگر هم قرارداد اجاره زمین تمام میشد و مالک تصمیم دیگری می گرفت، حق شرعی و قانونی اش بود. شهرداری هم در هر دوره تصمیم های متفاوت و حتی متناقض می گیرد. این یعنی ممکن بود آن موکب بزرگ و پر برکت به یک فضای تفریحی متفاوت تبدیل شود ! هر چند امام حسین بی موکب نمی ماند، اما کسی دلش نمی آمد در زمینی که این همه نماز و دعا و اشک به خودش دیده چیز دیگری علم شود.  چند سال بعد از رونق گرفتن موکب ، شهرداری می خواست یک پل دور برگردان آنجا بسازد . حتی در بین عملیات ساخت پل هم موکب برنامه های خودش را داشت. اما حساب محرم جداگانه بود. شهرداری قول داده بود برای محرم زمین بالای فضای فعلی را با اجازه صاحب زمین مسطح کند و در اختیار موکب بگذارد برای محرم. نزدیک دهه اعلام کردند فعلا برنامه عوض شده و محرم هیچ برنامه ای نیست ! دیگر خون بچه ها به جوش آمد . اینقدر پیگیری کردند که دهه دوم بالاخره در زمین خاکی مراسم ها دوباره شروع شد.  شیراز نبودم ، اما هر وقتی خبر کنسل شدن برنامه محرم را شنیدم حسابی بهم ریختم. خبر شروع مجدد برنامه و فضا سازی قشنگ آن حسابی ذوق زده ام کرد. مراسم های بزرگ  از جشن و عزاداری ، پیاده‌روی جاماندگان اربعین از توریستی ترین قسمت شهر تا حرم شاهچراغ. عکس ها و فیلم ها را در کانال موکب دنبال می کردم و حال دلم خوب میشد. اما امسال فرق داشت ، استرس تمام شدن همه این برنامه ها ، حسابی همه ما را بهم ریخت. وقتی تنها راه نگه داشتن موکب خرید زمین اعلام شد ، دیگر گفتم تمام است. با خودم گفتم نهایت مقداری جمع می شود اما نه به اندازه ، بعد مجبور هستند محل موکب را عوض کنند.  کار که به انتها نزدیک شد برای اینکه از قافله جا نمانم ، یک بار به نیت تولد دخترم مبلغی را پرداخت کردم. یک بار به خاطر شفای یک مریض به نیت دو شهید ، در این بهشت زمینی شریک شدم. یکی شهید مهدی موحد نیا که شب شهادت حضرت زهرا با کتاب اش وارد زندگی ما شد تا حال مان را عوض کند . یکی دایی شهیدم ، محمود شمس که همه مراحل زندگی تنهایم نگذاشت.  داستان جمع شدن این پول ، یکی دو روایت نیست. یکی پول پس انداز اش ، یکی طلای روز مبادا ، آن یکی حلقه ازدواج ، هر کس هر چه داشت گذاشت وسط . شب جمعه بعد از شهادت اعلام کردند خرید زمین نهایی شد . انگار خانه خریده باشیم . همان اندازه خوشحال شدم. نمی توانستم جلوی گریه گریه ام را بگیرم .ان شاا…قسمت شود این بهشت زمینی ، میزبان مزار شهید گمنام باشد. برویم نماز شکر بخوانیم که ما ملت امام حسین هستیم . https://eitaa.com/redlines
تکه آخر پازل تا نیمه های کتاب را خوانده بودم. ذهن حسابگرم می گفت رد نشدن از خط قرمز ها لایق شهادتش کرده. اما از نیمه دوم کتاب کم کم فهمیدم آقا مهدی موحد نیا پازل زندگی اش را قطعه قطعه چید تا ختم به خیر شد. اوایل شاید چیدن پازل کند بود اما از جایی به بعد سرعت گرفت . مثل بقیه منتظر پشت میز نشینی نماند ، رفت دنبال کسب و کار.سودبالایی نداشت اما حواسش به بچه های محله های پایین شهر بود. به جای کمک برای لباس شب عید ، خودشان را می آورد کار کنند تا مزه پول حلال زیر دندان شان برود. همین کاری بودن اش نظر پدر زن اش را جلب کرد. بعد از ازدواج بیشتر از قبل دستش به خیر می رفت . خدا همسری همراه و همدل نصیب اش کرده بود. حاضر شدند هزینه های ازدواج شان را کم کنند . اما تعداد خانه هایی که بعد از متاهلی سر می زدند بیشتر شد . پیش امام رضا عقد محبت شان را بسته بودند. بالا و پایین زندگی و بحث های زن و شوهری از هم دورشان نکرده بود . هر روز بیشتر از قبل عاشق می شدند. پوشیدن لباس سبز پاسداری بعد از ازدواج خودش داستان دارد. اول زندگی دوری سختی تر است .‌ شهادت رفیق اش برای دفاع از حرم بی بی زینب حسابی هوایی اش می کند. داستان می افتد روی دور تند . به زمین و زمان می زند برای رفتن. نه یک بار و دوبار ، هر در بسته ای را می زند. همسرش راضی نیست ، حق هم دارد . کار آسانی نیست ، رضایت به رفتن کسی دل ات بند دلش باشد مثل جان کندن است. باید بخوانی و ببینی چه به آنها گذشته است . مادر شهید ناراضی نیست خودش دوست داشته لباس سبز پاسداری را تن پسر ببیند. اما می گوید مادر نمی شود خدمت کنی بعد از اینکه بزرگ شدن بچه هایت را دیدی شهید شوی ؟ آخر تازه دامادی ، همسرت بعد از مدت ها که منتظر بودید ، باردار شده الان وقت خوبی برای تنها گذاشتنش نیست . اما آقا مهدی با همه عشقی که به مادر و همسرش دارد باز هم دست از تلاش برای رفتن بر نمی دارد. وقتی می خوانم همسرش همان سالی مادر شده که من هم برای اولین بار مادر شدم، بغضم می گیرد. در دلم می گویم:" آقا مهدی نمی شد بی خیال شوی" . دیگر نمی توانم ادامه دهم کتاب را می بندم . کنجکاوی امانم نمی دهد ، باز خواندن کتاب را را شروع می کنم. بعد از این همه تقلا راهی سوریه می شود . ماموریت اش می شود ، توزیع توپ بین مناطق عملیاتی ، اما نه توپ جنگی ، توپ فوتبال و والیبال! حتی مسخره اش می کنند تو اگر شهید شوی باید بگوییم شهید راه فوتبال دستی ! یکی مثل من بود که قطعا بیخیال می شد. قبلا زود جوش بود همه این صفت بارزش را می شناختند اما آنجا مشق صبر کرد. کارش خوب بود بهش مسولیت اضافه کردند ، سواد آموزی ! دیگر جا داشت آمپر بچسباند و برگردد . اما باز هم ماند و کار کرد . خوب کار کرد، آنقدر که مسولیت اطلاعات عملیات را هم به واحد آنها سپردند . یعنی رفتن به آن طرف خط مقدم وسط دل دشمن . دل نترس و مهارت موتور سواری مهدی این جا به کارش آمد .‌ با اینکه چند بار تا چند قدمی شهادت رفته بود و نشده بود ، نا امید نشد . تکه آخر پازل را از امام رضا گرفت . روز آخر عملیات آزاد سازی ابو کمال آخرین مقر داعش، تک تیر انداز گلویش را نشانه گرفت. خانمش شب روضه حضرت علی اصغر راضی به شهادتش شده بود .در حالی که ابوالفضل چهار ماهه اش را بغل کرده بود.شوهرش فدای علی اصغر امام حسین شد. شب شهادت امام رضا! خبر خرید زمین موکب که به نیت شهید موحد نیا شب شهادت حضرت زهرا در آن شریک شدم را شنیدم . بیماری هم که به آقا مهدی رو انداخته بودم برای شفا ، بعد از یک عمل سنگین به بخش آوردند. فقط می شد بگویم . دمت گرم آقا مهدی! حالا شهید مهدی موحد نیا ماموریت جدید دارد. کتاب اش شهر به شهر می چرخد و دست می گیرد . https://eitaa.com/redlines
امام زادگان عشق  روی تخت دراز کشیده بود. یک دستش سرم وصل بود . با دست دیگرش به سختی موبایل را سمت من گرفت. عکسی را نشانم داد. شهید سید مجتبی علمدار بود. می گفت : «یک شب که حسابی مستأصل شده بودم ، با گریه خوابم برد . توی عالم خواب این عکس رو بهم نشون دادن گفتن ، هر چی می خوای از این شهید بخواه ، پرسیدم ،اسمش چیه جوابم رو ندادن ، از خواب بیدار شدم . حالم حسابی بهم ریخته بود . توی گوگل زدم عکس شهدا . اینقدر گشتم تا این عکس رو دیدم . فهمیدم عکس شهید علمدار هست. بهش گفتم من رو به شما حواله دادن ، خودت کمکم کن .» بغض کرد. خواستم حال و هوا عوض بشه خندیدم و گفتم:« خوبه دیگه کار رو تخصصی کردن ، دیدن سادات هستی به شهید سید سپردن ات. » خنده اش گرفت . تعریف کرد که بعد از اون خواب و توسل به شهید ، از دستش که باید عمل می شد عکس گرفتند و بهش گفتند:« مگه میشه ، دفعه قبل توی دستت یه سوزن شکسته بود که باید عمل می شد اما الان هیچی نیست !» دلم لرزید . من همون موقع تو گوگل زدم شهید علمدار ، دیدم اون عکس مال روی جلد کتاب شهید هست .بهش گفتم:« چه جالب عکس روی جلد کتاب هم بهت نشون دادن ، می خوای کتابش رو گیر آوردم برات بیارم ؟» ذوق کرد اما یه دفعه دیدم باز رفت توی هم . گفت :« من دیگه چشم هام خوب نمی بینه سخته کتاب بخونم اما تو اگر پیدا کردی برام بیار ، شاید تونستم بخونم »  چند تا کتاب فروشی پرسیدم ، نداشتند . تا بالاخره تو سایت یکی شون دیدم . وقتی رفتم راجع کتاب پرسیدم . با اطمینان گفت نداریم ! گفتم تو سایت زده بود موجود دارید. یک خانم  از بین راهرو های کتابفروشی آمد و کتاب دستش بود . گفت :« همین یک جلد بود رفته بود توی قفسه های دیگه داشتید صحبت می کردید اتفاقی دیدم اش .» به حدی ذوق کرده بودم که نگو ! دقیقا همان عکس بود. توی اینترنت گشته بودم ، چاپ های مختلف عکس های متفاوت داشت. حاشیه های کتاب شهید علمدار توی زندگی دوستم خودش یک کتاب میشود. هم مونس دوستم شده ، هم رفت پیش پرستاری که دلش می خواست بچه دار شود . بعد از توسل به شهید خبر بارداری بدون درمان اش را داده بود. تازه شهید دعوت نامه حضوری هم داشت . وقتی عکس دوستم را کنار مزار شهید در ساری دیدم . اشک امانم نمی داد. قرار شده سر فرصت از رسیدگی اختصاصی شهید به پرونده پزشکی اش برایم تعریف کند ! شاید همین داستان به دلم انداخت ، شب شهادت حضرت زهرا که کتاب آقا مهدی موحد نیا دستم رسید به شهید رو بیاندازم و شفای مریض مان را بخواهم. آقا مهدی هم حسابی سنگ تمام گذاشت . ابوالفضل ما هم عمل اش به خیر گذشت ، از بخش مراقبت های ویژه به بخش منتقل شد .  نمی دانستم چه نذری بکنم ، هر چند می دانستم نذر من قابل شهید نیست . اما به دلم افتاد به نیت آقا مهدی موحد نیا در خرید زمین موکب شریک شوم . هم خبر انتقال به بخش مریض مان هم خبر تکمیل پول خرید زمین را شب جمعه با هم شنیدم . ما بی معرفت هستیم و گرنه همه گرفتاری هایمان پیش این «امام زادگان عشق» در چشم بهم زدنی حل می شود .  https://eitaa.com/redlines