eitaa logo
خط قرمز ها 🇮🇷 فاطمه کریمی
16 دنبال‌کننده
27 عکس
2 ویدیو
0 فایل
خواب دیدم دستم بی اختیار می نویسه ،یه صدا بهم گفت : اینا وصیت نامه نیست ولی باید بنویسی. خط من نبود! اما صدا آرومم کرد از خواب بیدار شدم .اون خط دایی شهیدم بود.اگر چیزی نوشتم که به دل نشست . مال اون قلم هست اگر هم دلنشین نبود مال ناخالصی منه @f_karimi67
مشاهده در ایتا
دانلود
بین الحرمین شیرازی(۱) آخ بین الحرمین ، چقدر دلم برایت تنگ شده .هر بار که از دور چراغ های قوس دار سبز یا قرمز دو طرف موکب را میبینم ، این جمله از دلم می گذرد.  آن عکس دو گنبد نورانی دو طرف مسیر ، دیگر نور علی نور است. «السلام علیک یا اباعبدالله» را می گویم .گاهی حال دلم خوب باشد ، اشکی گوشه چشمم را خیس می کند.  اسم موکب ،عزیزم حسین است. اما هر کس یک مدل صدایش می زند. یکی می گوید موکب چمران ، آن یکی موکب بچه های کافه شهدا ، بعضی هم می گویند موکب بین الحرمین!  اگر شیرازی باشید ،  بگویم  چمران ، دیگر تا ته قصه را می خوانی . اما برای غیر شیرازی ها در گوشی می گویم. بلوار چمران یکی از توریستی ترین خیابان های شیراز است . به برکت باغ های قدیمی هوای دلپذیری دارد. برای تفریح عالی است ، از حلال گرفته تا غیر حلال !  زمینی در چمران مسطح شده بود برای اسکیت و بازی های جمعی . خانواده ها دور تا دور می نشستند و بچه ها وسط بازی می کردند . آن سال فراخوانی دادند برای تجمع دختر و پسرهای اسکیت سوار شیرازی ! فیلم آن برنامه که پخش شد حسابی خبر ساز شد. پسر های نوجوان با ظاهر های نامناسب و دختران کم حجاب و  بی حجاب یک برنامه به ظاهر نمایشی ورزشی اجرا کردند. از یک طرف عده ای تشویق و دست و هورا برای شجاعت این نوجوان ها و از یک طرف فریاد وا اسلاما عده ای دیگر که همه چیز از دست رفت . هنوز اغتشاشات زن زندگی آزادی شروع نشده بود. این ماجرا شاید نقطه عطفی محسوب میشد. اما یک سری خانواده مذهبی تصمیم متفاوتی گرفتند. گفتند تا موقعی که ما نباشیم و صحنه را خالی کنیم وضع همین می شود . ما هم بعضی عصر ها آن جا قرار بگذاریم . بچه ها بازی کنند و ما هم با هم وقت بگذاریم . غروب که شد با هم نماز جماعت کوچکی برپا کنیم. تا فضا کمی تغییر کند.  کم کم این جمع بزرگ تر شد. پذیرایی و یک سیستم صوت کوچک اضافه شد . تا شهرداری اجازه داد برای مراسم های خاص میز و داربستی اضافه شود. تا کار به موکب برسد خیلی ها خون دل خوردند، حرف شنیدند. اما بالاخره یک موکب متفاوت اما دلنشین به شیراز اضافه شد.  ادامه دارد….. https://eitaa.com/redlines
بین الحرمین شیرازی (۲) ۲۲ میلیارد تومان برای خرید زمین موکب باید جمع شود! خبر سنگین و باور نکردنی بود . حداقل برای یکی مثل من که توکل اش کم است.  ایام زیارت اربعین خبر خرید زمین پخش شد. زمین بالای موکب ، ملک شخصی بود و شهرداری هم اعلام کرده بود نمی خواهد آن زمین را بخرد. اگر هم قرارداد اجاره زمین تمام میشد و مالک تصمیم دیگری می گرفت، حق شرعی و قانونی اش بود. شهرداری هم در هر دوره تصمیم های متفاوت و حتی متناقض می گیرد. این یعنی ممکن بود آن موکب بزرگ و پر برکت به یک فضای تفریحی متفاوت تبدیل شود ! هر چند امام حسین بی موکب نمی ماند، اما کسی دلش نمی آمد در زمینی که این همه نماز و دعا و اشک به خودش دیده چیز دیگری علم شود.  چند سال بعد از رونق گرفتن موکب ، شهرداری می خواست یک پل دور برگردان آنجا بسازد . حتی در بین عملیات ساخت پل هم موکب برنامه های خودش را داشت. اما حساب محرم جداگانه بود. شهرداری قول داده بود برای محرم زمین بالای فضای فعلی را با اجازه صاحب زمین مسطح کند و در اختیار موکب بگذارد برای محرم. نزدیک دهه اعلام کردند فعلا برنامه عوض شده و محرم هیچ برنامه ای نیست ! دیگر خون بچه ها به جوش آمد . اینقدر پیگیری کردند که دهه دوم بالاخره در زمین خاکی مراسم ها دوباره شروع شد.  شیراز نبودم ، اما هر وقتی خبر کنسل شدن برنامه محرم را شنیدم حسابی بهم ریختم. خبر شروع مجدد برنامه و فضا سازی قشنگ آن حسابی ذوق زده ام کرد. مراسم های بزرگ  از جشن و عزاداری ، پیاده‌روی جاماندگان اربعین از توریستی ترین قسمت شهر تا حرم شاهچراغ. عکس ها و فیلم ها را در کانال موکب دنبال می کردم و حال دلم خوب میشد. اما امسال فرق داشت ، استرس تمام شدن همه این برنامه ها ، حسابی همه ما را بهم ریخت. وقتی تنها راه نگه داشتن موکب خرید زمین اعلام شد ، دیگر گفتم تمام است. با خودم گفتم نهایت مقداری جمع می شود اما نه به اندازه ، بعد مجبور هستند محل موکب را عوض کنند.  کار که به انتها نزدیک شد برای اینکه از قافله جا نمانم ، یک بار به نیت تولد دخترم مبلغی را پرداخت کردم. یک بار به خاطر شفای یک مریض به نیت دو شهید ، در این بهشت زمینی شریک شدم. یکی شهید مهدی موحد نیا که شب شهادت حضرت زهرا با کتاب اش وارد زندگی ما شد تا حال مان را عوض کند . یکی دایی شهیدم ، محمود شمس که همه مراحل زندگی تنهایم نگذاشت.  داستان جمع شدن این پول ، یکی دو روایت نیست. یکی پول پس انداز اش ، یکی طلای روز مبادا ، آن یکی حلقه ازدواج ، هر کس هر چه داشت گذاشت وسط . شب جمعه بعد از شهادت اعلام کردند خرید زمین نهایی شد . انگار خانه خریده باشیم . همان اندازه خوشحال شدم. نمی توانستم جلوی گریه گریه ام را بگیرم .ان شاا…قسمت شود این بهشت زمینی ، میزبان مزار شهید گمنام باشد. برویم نماز شکر بخوانیم که ما ملت امام حسین هستیم . https://eitaa.com/redlines
تکه آخر پازل تا نیمه های کتاب را خوانده بودم. ذهن حسابگرم می گفت رد نشدن از خط قرمز ها لایق شهادتش کرده. اما از نیمه دوم کتاب کم کم فهمیدم آقا مهدی موحد نیا پازل زندگی اش را قطعه قطعه چید تا ختم به خیر شد. اوایل شاید چیدن پازل کند بود اما از جایی به بعد سرعت گرفت . مثل بقیه منتظر پشت میز نشینی نماند ، رفت دنبال کسب و کار.سودبالایی نداشت اما حواسش به بچه های محله های پایین شهر بود. به جای کمک برای لباس شب عید ، خودشان را می آورد کار کنند تا مزه پول حلال زیر دندان شان برود. همین کاری بودن اش نظر پدر زن اش را جلب کرد. بعد از ازدواج بیشتر از قبل دستش به خیر می رفت . خدا همسری همراه و همدل نصیب اش کرده بود. حاضر شدند هزینه های ازدواج شان را کم کنند . اما تعداد خانه هایی که بعد از متاهلی سر می زدند بیشتر شد . پیش امام رضا عقد محبت شان را بسته بودند. بالا و پایین زندگی و بحث های زن و شوهری از هم دورشان نکرده بود . هر روز بیشتر از قبل عاشق می شدند. پوشیدن لباس سبز پاسداری بعد از ازدواج خودش داستان دارد. اول زندگی دوری سختی تر است .‌ شهادت رفیق اش برای دفاع از حرم بی بی زینب حسابی هوایی اش می کند. داستان می افتد روی دور تند . به زمین و زمان می زند برای رفتن. نه یک بار و دوبار ، هر در بسته ای را می زند. همسرش راضی نیست ، حق هم دارد . کار آسانی نیست ، رضایت به رفتن کسی دل ات بند دلش باشد مثل جان کندن است. باید بخوانی و ببینی چه به آنها گذشته است . مادر شهید ناراضی نیست خودش دوست داشته لباس سبز پاسداری را تن پسر ببیند. اما می گوید مادر نمی شود خدمت کنی بعد از اینکه بزرگ شدن بچه هایت را دیدی شهید شوی ؟ آخر تازه دامادی ، همسرت بعد از مدت ها که منتظر بودید ، باردار شده الان وقت خوبی برای تنها گذاشتنش نیست . اما آقا مهدی با همه عشقی که به مادر و همسرش دارد باز هم دست از تلاش برای رفتن بر نمی دارد. وقتی می خوانم همسرش همان سالی مادر شده که من هم برای اولین بار مادر شدم، بغضم می گیرد. در دلم می گویم:" آقا مهدی نمی شد بی خیال شوی" . دیگر نمی توانم ادامه دهم کتاب را می بندم . کنجکاوی امانم نمی دهد ، باز خواندن کتاب را را شروع می کنم. بعد از این همه تقلا راهی سوریه می شود . ماموریت اش می شود ، توزیع توپ بین مناطق عملیاتی ، اما نه توپ جنگی ، توپ فوتبال و والیبال! حتی مسخره اش می کنند تو اگر شهید شوی باید بگوییم شهید راه فوتبال دستی ! یکی مثل من بود که قطعا بیخیال می شد. قبلا زود جوش بود همه این صفت بارزش را می شناختند اما آنجا مشق صبر کرد. کارش خوب بود بهش مسولیت اضافه کردند ، سواد آموزی ! دیگر جا داشت آمپر بچسباند و برگردد . اما باز هم ماند و کار کرد . خوب کار کرد، آنقدر که مسولیت اطلاعات عملیات را هم به واحد آنها سپردند . یعنی رفتن به آن طرف خط مقدم وسط دل دشمن . دل نترس و مهارت موتور سواری مهدی این جا به کارش آمد .‌ با اینکه چند بار تا چند قدمی شهادت رفته بود و نشده بود ، نا امید نشد . تکه آخر پازل را از امام رضا گرفت . روز آخر عملیات آزاد سازی ابو کمال آخرین مقر داعش، تک تیر انداز گلویش را نشانه گرفت. خانمش شب روضه حضرت علی اصغر راضی به شهادتش شده بود .در حالی که ابوالفضل چهار ماهه اش را بغل کرده بود.شوهرش فدای علی اصغر امام حسین شد. شب شهادت امام رضا! خبر خرید زمین موکب که به نیت شهید موحد نیا شب شهادت حضرت زهرا در آن شریک شدم را شنیدم . بیماری هم که به آقا مهدی رو انداخته بودم برای شفا ، بعد از یک عمل سنگین به بخش آوردند. فقط می شد بگویم . دمت گرم آقا مهدی! حالا شهید مهدی موحد نیا ماموریت جدید دارد. کتاب اش شهر به شهر می چرخد و دست می گیرد . https://eitaa.com/redlines
امام زادگان عشق  روی تخت دراز کشیده بود. یک دستش سرم وصل بود . با دست دیگرش به سختی موبایل را سمت من گرفت. عکسی را نشانم داد. شهید سید مجتبی علمدار بود. می گفت : «یک شب که حسابی مستأصل شده بودم ، با گریه خوابم برد . توی عالم خواب این عکس رو بهم نشون دادن گفتن ، هر چی می خوای از این شهید بخواه ، پرسیدم ،اسمش چیه جوابم رو ندادن ، از خواب بیدار شدم . حالم حسابی بهم ریخته بود . توی گوگل زدم عکس شهدا . اینقدر گشتم تا این عکس رو دیدم . فهمیدم عکس شهید علمدار هست. بهش گفتم من رو به شما حواله دادن ، خودت کمکم کن .» بغض کرد. خواستم حال و هوا عوض بشه خندیدم و گفتم:« خوبه دیگه کار رو تخصصی کردن ، دیدن سادات هستی به شهید سید سپردن ات. » خنده اش گرفت . تعریف کرد که بعد از اون خواب و توسل به شهید ، از دستش که باید عمل می شد عکس گرفتند و بهش گفتند:« مگه میشه ، دفعه قبل توی دستت یه سوزن شکسته بود که باید عمل می شد اما الان هیچی نیست !» دلم لرزید . من همون موقع تو گوگل زدم شهید علمدار ، دیدم اون عکس مال روی جلد کتاب شهید هست .بهش گفتم:« چه جالب عکس روی جلد کتاب هم بهت نشون دادن ، می خوای کتابش رو گیر آوردم برات بیارم ؟» ذوق کرد اما یه دفعه دیدم باز رفت توی هم . گفت :« من دیگه چشم هام خوب نمی بینه سخته کتاب بخونم اما تو اگر پیدا کردی برام بیار ، شاید تونستم بخونم »  چند تا کتاب فروشی پرسیدم ، نداشتند . تا بالاخره تو سایت یکی شون دیدم . وقتی رفتم راجع کتاب پرسیدم . با اطمینان گفت نداریم ! گفتم تو سایت زده بود موجود دارید. یک خانم  از بین راهرو های کتابفروشی آمد و کتاب دستش بود . گفت :« همین یک جلد بود رفته بود توی قفسه های دیگه داشتید صحبت می کردید اتفاقی دیدم اش .» به حدی ذوق کرده بودم که نگو ! دقیقا همان عکس بود. توی اینترنت گشته بودم ، چاپ های مختلف عکس های متفاوت داشت. حاشیه های کتاب شهید علمدار توی زندگی دوستم خودش یک کتاب میشود. هم مونس دوستم شده ، هم رفت پیش پرستاری که دلش می خواست بچه دار شود . بعد از توسل به شهید خبر بارداری بدون درمان اش را داده بود. تازه شهید دعوت نامه حضوری هم داشت . وقتی عکس دوستم را کنار مزار شهید در ساری دیدم . اشک امانم نمی داد. قرار شده سر فرصت از رسیدگی اختصاصی شهید به پرونده پزشکی اش برایم تعریف کند ! شاید همین داستان به دلم انداخت ، شب شهادت حضرت زهرا که کتاب آقا مهدی موحد نیا دستم رسید به شهید رو بیاندازم و شفای مریض مان را بخواهم. آقا مهدی هم حسابی سنگ تمام گذاشت . ابوالفضل ما هم عمل اش به خیر گذشت ، از بخش مراقبت های ویژه به بخش منتقل شد .  نمی دانستم چه نذری بکنم ، هر چند می دانستم نذر من قابل شهید نیست . اما به دلم افتاد به نیت آقا مهدی موحد نیا در خرید زمین موکب شریک شوم . هم خبر انتقال به بخش مریض مان هم خبر تکمیل پول خرید زمین را شب جمعه با هم شنیدم . ما بی معرفت هستیم و گرنه همه گرفتاری هایمان پیش این «امام زادگان عشق» در چشم بهم زدنی حل می شود .  https://eitaa.com/redlines
دختری خطرناک تر از بمب اتم  وقتی مجری از مهمان ویژه دعوت کرد ، او را با ویلچر آوردند . جا خوردم ، بیشتر وقتی دیدم هنوز نمی تواند درست صحبت کند . اما با آوردن اسم آقا چشمانش پر از اشک شد و گفت : آرزو دارم ایشان را ببینم.  وقتی او را  در فیلم حسینیه امام خمینی دیدم به نظرم آشنا آمد. اسم اش را شنیده بودم اما به خاطر نداشتم کجا از او خوانده ام. در اینترنت که جستجو کردم ، یادم آمد .استوری خانم پیرانی ، همسر شهید رضایی نژاد را دیده بودم. عکسی سه نفره با آرمیتا و فهیمه گرفته بود. فهیمه بعد از انفجار خانه شان در جنگ ۱۲ روزه و شهادت پدر و مادرش ، ۱۱۲ روز در کما بوده . حافظه اش را از دست داده بود. بعداز برگشت حافظه اش با جستجو در اینترنت از شهادت پدر و مادرش مطلع می شود. آخر اطرافیان به سفارش پزشک نمی خواستند به این زودی این خبر را به او بدهند. فهیمه دختر دهه هشتادی دانشمند شهید هاشمی تبار است . تک دختر خانواده ای که با همه سختی ها و تهدید های کار پدر، عاشقانه کنار هم زندگی می کردند. فهیمه بعد از رتبه ممتاز لیسانس مهندسی صنایع دانشگاه تهران ، مستقیم وارد دوره ارشد دانشگاه شریف می شود. با همسرش حسین ، در دوران لیسانس آشنا شد. با اینکه هنوز در دوران دانشجویی بودند ، خانواده فهیمه به داماد ۲۱ ساله سخت نمی گیرند و نه نمی گویند . حتی وقتی داماد جوان زمان بیشتری برای کار می گذارد ، پدر فهمیه به او می گوید ، به فکر درس باشد کار همیشه هست ! ولی مادر خانواده در همان جلسات خواستگاری آب پاکی را روی دست داماد می ریزد . می گوید ما زندگی عادی نداریم . بارها تهدید شده ایم و الان هم تحت مراقبت هستیم. حسین ، همسر فهیمه شاید از همان روزها خودش را برای روزهای سخت فهیمه آماده کرده بود تا در کنارش باشد. روز حمله جسم مطهر پدر و مادر فهیمه را از زیر آوار پیدا می کنند . اما فهمیه زنده می ماند . به قول خانم پیرانی چه زنده ماندی ! با انواع و اقسام آسیب ها که از نظر علم پزشکی تقریباً زنده ماندن او غیر ممکن به نظر می آمد. فقط حسین به همسرش ایمان داشت که زنده می ماند . با اینکه فهیمه دچار فراموشی شده بود و حتی حسین را هم نمی شناخت ،کنارش ماند و جنگید تا او را به زندگی بر گرداند. فهیمه ماند تا ثبت کند در تاریخ ، این کشور برای حفظ استقلال و عزت اش چه هزینه های سنگینی داده است .  به محض به دست آوردن حافظه و شنیدن خبر شهادت پدر و مادرش ، می خواهد خانم پیرانی و آرمیتا را ببیند. آنها را که می بیند بی تابی می کند  و می گوید :«خاله جان فقط شما می فهمی چه حالی دارم . پدرم همیشه به عمو داریوش غبطه می خورد . پدر و مادرم عاشق شهادت بودند به آرزویشان رسیدند » . حتی نمی توانست اینها را بگوید روی تخته وایت برد می نوشت !خانم پیرانی از آن روز که می نویسد :« دلم می خواست قوی تر باشم و جلوی او گریه نکنم اما نمی توانستم »  آن روزها با اینکه فهیمه نمی توانست درست صحبت کند ، از همسرش پرسیده بود آقا شهید شدند ؟! خیالش که راحت می شود می گوید دلم می خواهد ایشان را ببینم . همسرش می گوید :« آقا رو ببینی ، چی می خوای بگی ؟» می گوید :« بهش میگم برام دعا کنه »  امروز فهیمه به آرزویش رسیده بود . برای دیدار به نمایندگی از پدر و مادر شهیدش که عاشق دیدار آقا بودند. دیدار نصیب شان نشده بود اما قطعا روح پاک آنها در آن جلسه کنار دختر عزیز شان بود. دختری که قرار بود شهریور امسال عروسی کند و به سر خانه و زندگی اش برود حالا روی ویلچر نشسته بود . چادر مادر شهیدش را سر کرده است . هنوز نمی توانست درست صحبت کند. ولی قوی و محکم گفت :« راستی بچه ها ، سفارش پدرم این بود همیشه خوب درس بخونید . ما اگر قوی بشیم می تونیم ، اسرائیل رو شکست بدیم . اسرائیل که عددی نیست . دشمن اصلی ما آمریکاست » دخترهای جوان جمع با گریه او گریه می کنند و برایش دست می زنند . فهیمه الان خودش قوی تر از  یک بمب اتم شده است. می تواند تمام تمدن غرب را روی سرشان خراب کند . انقلاب اسلامی چه کرده با زن که می تواند یک دختر ۲۴ ساله اش اینطور طوفان به پا کند . خانم زهرا پشت و پناهت فهیمه جان دختر ایران .  https://eitaa.com/redlines
پرچم دار رشید  با دست چادر مشکی اش را  محکم زیر گلو گرفته است. مثل فرمانده ای که بخواهد برای نیروهایش صحبت کند، نگاهش به لشکر بانوانی است که به نمایندگانی از آن می خواهد صحبت کند. با صدایی رسا می گوید: «ما  نیامده ایم تا شما دردمان را التیام دهید، بلکه  آمده ایم  تجدید پیمان کنیم، اکنون این ماییم و این امانت، دست خود را از آستین اخلاص بیرون می آوریم» جمعیت دست های خود را بالا می برند، سربندی که به یادگار گرفته اند را در دست هایشان گرفته اند. او ادامه می دهد «در دست سلاله وصی می گذاریم، عهدی که تازه می شود و شما میراث دار همه ی صاحبان عهد در شب یلدای تاریخ اید.»  این جملات را بانویی می گوید که شش ماه پیش همسر و پسرش را هم زمان از دست می دهد. زیر آوار خانه ای که توسط شقی ترین نسل بشریت مورد هدف قرار گرفته، با خدای خود نجوا می کند. می گوید:" حداقل یکی از این دو نفر را برای پناهگاه پیری ام برایم بگذار " باز با خود فکر می کند اینجا جز رضا و تسلیم خریدار ندارد. راضی می شود به رضای خدا. این مقام رضا جز برای کسانی که عبد زندگی کردند در لحظه نمی تواند ایجاد شود. همسر سردار غلامعلی رشید و مادر امین عباس رشید در ادامه صحبت هایش در مقابل رهبری که اول صحبت هایش او را پدر و مولا صدا می زند می گوید. " داغ دیدن در میانه میدان، فراغ، فقدان، هجران و بی خانمانی دائما داغ" سر کلمه داغ مکثی می کند بغض اش را می خورد، جمعیت به گریه می افتند اما ادامه می دهد: "داغ دل را تازه می کند اما در این بازار آنچه خریدار دارد، تسلیم و رضاست." دیگر خودش هم سخت سخن می گوید حال مجلس حسابی بارانی است، اما هنوز محکم ایستاده و میخ آخر را می کوبد. می گوید:" ای قرارگاه جان و تن ای وطن، ای آبادتر از هر آبادی، ای مهد مهربانی ها، اکنون که مردان و پسران مان را نیاورده ایم." دوباره صدای گریه ها بلند می شود، ادامه می دهد: "بر عهد خود پابرجاییم، پابرجا بمان ای وطن" چقدر روزگار غربال می کند آدم ها را. این مادران و همسران با این قدرت روحی فقط می توانند پرچم لشکرهای آخرالزمانی را به دست بگیرند و این بانو چه زیبا پرچم داری سردار شهید رشید را به جا می آورد. چه خوشبختم من که در دوران چنین بانوانی که فاطمی و زینبی زیست می کنند نفس می کشم. کاش دستم را بتوانم مثل آنها در دست وصی و مولایمان بگذارم و بیعت کنم. آقا جان، ما را به حق این مادران سرزمینم از دایره یارانت بیرون نگذار " اللهم عجل لولیک الفرج" فاطمه کریمی https://eitaa.com/redlines