eitaa logo
خط قرمز ها 🇮🇷 فاطمه کریمی
16 دنبال‌کننده
27 عکس
2 ویدیو
0 فایل
خواب دیدم دستم بی اختیار می نویسه ،یه صدا بهم گفت : اینا وصیت نامه نیست ولی باید بنویسی. خط من نبود! اما صدا آرومم کرد از خواب بیدار شدم .اون خط دایی شهیدم بود.اگر چیزی نوشتم که به دل نشست . مال اون قلم هست اگر هم دلنشین نبود مال ناخالصی منه @f_karimi67
مشاهده در ایتا
دانلود
امام زادگان عشق  روی تخت دراز کشیده بود. یک دستش سرم وصل بود . با دست دیگرش به سختی موبایل را سمت من گرفت. عکسی را نشانم داد. شهید سید مجتبی علمدار بود. می گفت : «یک شب که حسابی مستأصل شده بودم ، با گریه خوابم برد . توی عالم خواب این عکس رو بهم نشون دادن گفتن ، هر چی می خوای از این شهید بخواه ، پرسیدم ،اسمش چیه جوابم رو ندادن ، از خواب بیدار شدم . حالم حسابی بهم ریخته بود . توی گوگل زدم عکس شهدا . اینقدر گشتم تا این عکس رو دیدم . فهمیدم عکس شهید علمدار هست. بهش گفتم من رو به شما حواله دادن ، خودت کمکم کن .» بغض کرد. خواستم حال و هوا عوض بشه خندیدم و گفتم:« خوبه دیگه کار رو تخصصی کردن ، دیدن سادات هستی به شهید سید سپردن ات. » خنده اش گرفت . تعریف کرد که بعد از اون خواب و توسل به شهید ، از دستش که باید عمل می شد عکس گرفتند و بهش گفتند:« مگه میشه ، دفعه قبل توی دستت یه سوزن شکسته بود که باید عمل می شد اما الان هیچی نیست !» دلم لرزید . من همون موقع تو گوگل زدم شهید علمدار ، دیدم اون عکس مال روی جلد کتاب شهید هست .بهش گفتم:« چه جالب عکس روی جلد کتاب هم بهت نشون دادن ، می خوای کتابش رو گیر آوردم برات بیارم ؟» ذوق کرد اما یه دفعه دیدم باز رفت توی هم . گفت :« من دیگه چشم هام خوب نمی بینه سخته کتاب بخونم اما تو اگر پیدا کردی برام بیار ، شاید تونستم بخونم »  چند تا کتاب فروشی پرسیدم ، نداشتند . تا بالاخره تو سایت یکی شون دیدم . وقتی رفتم راجع کتاب پرسیدم . با اطمینان گفت نداریم ! گفتم تو سایت زده بود موجود دارید. یک خانم  از بین راهرو های کتابفروشی آمد و کتاب دستش بود . گفت :« همین یک جلد بود رفته بود توی قفسه های دیگه داشتید صحبت می کردید اتفاقی دیدم اش .» به حدی ذوق کرده بودم که نگو ! دقیقا همان عکس بود. توی اینترنت گشته بودم ، چاپ های مختلف عکس های متفاوت داشت. حاشیه های کتاب شهید علمدار توی زندگی دوستم خودش یک کتاب میشود. هم مونس دوستم شده ، هم رفت پیش پرستاری که دلش می خواست بچه دار شود . بعد از توسل به شهید خبر بارداری بدون درمان اش را داده بود. تازه شهید دعوت نامه حضوری هم داشت . وقتی عکس دوستم را کنار مزار شهید در ساری دیدم . اشک امانم نمی داد. قرار شده سر فرصت از رسیدگی اختصاصی شهید به پرونده پزشکی اش برایم تعریف کند ! شاید همین داستان به دلم انداخت ، شب شهادت حضرت زهرا که کتاب آقا مهدی موحد نیا دستم رسید به شهید رو بیاندازم و شفای مریض مان را بخواهم. آقا مهدی هم حسابی سنگ تمام گذاشت . ابوالفضل ما هم عمل اش به خیر گذشت ، از بخش مراقبت های ویژه به بخش منتقل شد .  نمی دانستم چه نذری بکنم ، هر چند می دانستم نذر من قابل شهید نیست . اما به دلم افتاد به نیت آقا مهدی موحد نیا در خرید زمین موکب شریک شوم . هم خبر انتقال به بخش مریض مان هم خبر تکمیل پول خرید زمین را شب جمعه با هم شنیدم . ما بی معرفت هستیم و گرنه همه گرفتاری هایمان پیش این «امام زادگان عشق» در چشم بهم زدنی حل می شود .  https://eitaa.com/redlines
دختری خطرناک تر از بمب اتم  وقتی مجری از مهمان ویژه دعوت کرد ، او را با ویلچر آوردند . جا خوردم ، بیشتر وقتی دیدم هنوز نمی تواند درست صحبت کند . اما با آوردن اسم آقا چشمانش پر از اشک شد و گفت : آرزو دارم ایشان را ببینم.  وقتی او را  در فیلم حسینیه امام خمینی دیدم به نظرم آشنا آمد. اسم اش را شنیده بودم اما به خاطر نداشتم کجا از او خوانده ام. در اینترنت که جستجو کردم ، یادم آمد .استوری خانم پیرانی ، همسر شهید رضایی نژاد را دیده بودم. عکسی سه نفره با آرمیتا و فهیمه گرفته بود. فهیمه بعد از انفجار خانه شان در جنگ ۱۲ روزه و شهادت پدر و مادرش ، ۱۱۲ روز در کما بوده . حافظه اش را از دست داده بود. بعداز برگشت حافظه اش با جستجو در اینترنت از شهادت پدر و مادرش مطلع می شود. آخر اطرافیان به سفارش پزشک نمی خواستند به این زودی این خبر را به او بدهند. فهیمه دختر دهه هشتادی دانشمند شهید هاشمی تبار است . تک دختر خانواده ای که با همه سختی ها و تهدید های کار پدر، عاشقانه کنار هم زندگی می کردند. فهیمه بعد از رتبه ممتاز لیسانس مهندسی صنایع دانشگاه تهران ، مستقیم وارد دوره ارشد دانشگاه شریف می شود. با همسرش حسین ، در دوران لیسانس آشنا شد. با اینکه هنوز در دوران دانشجویی بودند ، خانواده فهیمه به داماد ۲۱ ساله سخت نمی گیرند و نه نمی گویند . حتی وقتی داماد جوان زمان بیشتری برای کار می گذارد ، پدر فهمیه به او می گوید ، به فکر درس باشد کار همیشه هست ! ولی مادر خانواده در همان جلسات خواستگاری آب پاکی را روی دست داماد می ریزد . می گوید ما زندگی عادی نداریم . بارها تهدید شده ایم و الان هم تحت مراقبت هستیم. حسین ، همسر فهیمه شاید از همان روزها خودش را برای روزهای سخت فهیمه آماده کرده بود تا در کنارش باشد. روز حمله جسم مطهر پدر و مادر فهیمه را از زیر آوار پیدا می کنند . اما فهمیه زنده می ماند . به قول خانم پیرانی چه زنده ماندی ! با انواع و اقسام آسیب ها که از نظر علم پزشکی تقریباً زنده ماندن او غیر ممکن به نظر می آمد. فقط حسین به همسرش ایمان داشت که زنده می ماند . با اینکه فهیمه دچار فراموشی شده بود و حتی حسین را هم نمی شناخت ،کنارش ماند و جنگید تا او را به زندگی بر گرداند. فهیمه ماند تا ثبت کند در تاریخ ، این کشور برای حفظ استقلال و عزت اش چه هزینه های سنگینی داده است .  به محض به دست آوردن حافظه و شنیدن خبر شهادت پدر و مادرش ، می خواهد خانم پیرانی و آرمیتا را ببیند. آنها را که می بیند بی تابی می کند  و می گوید :«خاله جان فقط شما می فهمی چه حالی دارم . پدرم همیشه به عمو داریوش غبطه می خورد . پدر و مادرم عاشق شهادت بودند به آرزویشان رسیدند » . حتی نمی توانست اینها را بگوید روی تخته وایت برد می نوشت !خانم پیرانی از آن روز که می نویسد :« دلم می خواست قوی تر باشم و جلوی او گریه نکنم اما نمی توانستم »  آن روزها با اینکه فهیمه نمی توانست درست صحبت کند ، از همسرش پرسیده بود آقا شهید شدند ؟! خیالش که راحت می شود می گوید دلم می خواهد ایشان را ببینم . همسرش می گوید :« آقا رو ببینی ، چی می خوای بگی ؟» می گوید :« بهش میگم برام دعا کنه »  امروز فهیمه به آرزویش رسیده بود . برای دیدار به نمایندگی از پدر و مادر شهیدش که عاشق دیدار آقا بودند. دیدار نصیب شان نشده بود اما قطعا روح پاک آنها در آن جلسه کنار دختر عزیز شان بود. دختری که قرار بود شهریور امسال عروسی کند و به سر خانه و زندگی اش برود حالا روی ویلچر نشسته بود . چادر مادر شهیدش را سر کرده است . هنوز نمی توانست درست صحبت کند. ولی قوی و محکم گفت :« راستی بچه ها ، سفارش پدرم این بود همیشه خوب درس بخونید . ما اگر قوی بشیم می تونیم ، اسرائیل رو شکست بدیم . اسرائیل که عددی نیست . دشمن اصلی ما آمریکاست » دخترهای جوان جمع با گریه او گریه می کنند و برایش دست می زنند . فهیمه الان خودش قوی تر از  یک بمب اتم شده است. می تواند تمام تمدن غرب را روی سرشان خراب کند . انقلاب اسلامی چه کرده با زن که می تواند یک دختر ۲۴ ساله اش اینطور طوفان به پا کند . خانم زهرا پشت و پناهت فهیمه جان دختر ایران .  https://eitaa.com/redlines
پرچم دار رشید  با دست چادر مشکی اش را  محکم زیر گلو گرفته است. مثل فرمانده ای که بخواهد برای نیروهایش صحبت کند، نگاهش به لشکر بانوانی است که به نمایندگانی از آن می خواهد صحبت کند. با صدایی رسا می گوید: «ما  نیامده ایم تا شما دردمان را التیام دهید، بلکه  آمده ایم  تجدید پیمان کنیم، اکنون این ماییم و این امانت، دست خود را از آستین اخلاص بیرون می آوریم» جمعیت دست های خود را بالا می برند، سربندی که به یادگار گرفته اند را در دست هایشان گرفته اند. او ادامه می دهد «در دست سلاله وصی می گذاریم، عهدی که تازه می شود و شما میراث دار همه ی صاحبان عهد در شب یلدای تاریخ اید.»  این جملات را بانویی می گوید که شش ماه پیش همسر و پسرش را هم زمان از دست می دهد. زیر آوار خانه ای که توسط شقی ترین نسل بشریت مورد هدف قرار گرفته، با خدای خود نجوا می کند. می گوید:" حداقل یکی از این دو نفر را برای پناهگاه پیری ام برایم بگذار " باز با خود فکر می کند اینجا جز رضا و تسلیم خریدار ندارد. راضی می شود به رضای خدا. این مقام رضا جز برای کسانی که عبد زندگی کردند در لحظه نمی تواند ایجاد شود. همسر سردار غلامعلی رشید و مادر امین عباس رشید در ادامه صحبت هایش در مقابل رهبری که اول صحبت هایش او را پدر و مولا صدا می زند می گوید. " داغ دیدن در میانه میدان، فراغ، فقدان، هجران و بی خانمانی دائما داغ" سر کلمه داغ مکثی می کند بغض اش را می خورد، جمعیت به گریه می افتند اما ادامه می دهد: "داغ دل را تازه می کند اما در این بازار آنچه خریدار دارد، تسلیم و رضاست." دیگر خودش هم سخت سخن می گوید حال مجلس حسابی بارانی است، اما هنوز محکم ایستاده و میخ آخر را می کوبد. می گوید:" ای قرارگاه جان و تن ای وطن، ای آبادتر از هر آبادی، ای مهد مهربانی ها، اکنون که مردان و پسران مان را نیاورده ایم." دوباره صدای گریه ها بلند می شود، ادامه می دهد: "بر عهد خود پابرجاییم، پابرجا بمان ای وطن" چقدر روزگار غربال می کند آدم ها را. این مادران و همسران با این قدرت روحی فقط می توانند پرچم لشکرهای آخرالزمانی را به دست بگیرند و این بانو چه زیبا پرچم داری سردار شهید رشید را به جا می آورد. چه خوشبختم من که در دوران چنین بانوانی که فاطمی و زینبی زیست می کنند نفس می کشم. کاش دستم را بتوانم مثل آنها در دست وصی و مولایمان بگذارم و بیعت کنم. آقا جان، ما را به حق این مادران سرزمینم از دایره یارانت بیرون نگذار " اللهم عجل لولیک الفرج" فاطمه کریمی https://eitaa.com/redlines
دختر ایرانی فضایی نمی شود ! پرده اول « این کار برای یک دختر بچه خطرناک است و من اجازه ساخت چنین تصویری را ندارم » این پیام را هوش مصنوعی به درخواستم داد! به پیشنهاد دوستانم برای تکمیل روزنامه دیواری دخترم در مورد صنعت موشکی ، برای اولین بار دست به دامن هوش مصنوعی شدم. در قسمت توضیحات نوشتم :« دختر بچه ای که در فضای آزمایشگاهی در حال ساخت موشک فضایی است» بعد از چند ثانیه پردازش ، خروجی کار یک عکس بود. دختر بچه ای با موهای بلوند در حال ساخت موشک فضایی . پایین موشک یک پرچم کوچک آمریکا توجهم را جلب کرد. دوباره نوشتم:« دختر بچه ایرانی در حال ساخت موشک فضایی را برایم طراحی کن » جوابی که در خط اول آوردم را به من تحویل داد. یک لحظه جا خوردم. حتی در دنیای خیال انگیز هوش مصنوعی هم که می گویند هر چیزی ممکن میشود ، اجازه نمی دهند تصویر یک رویا را بسازی. رویایی بچگانه که بعد از خواندن کتاب بابای موشک ها در مورد شهید طهرانی مقدم در دل دخترک شکل گرفته. رویای ساخت موشک و فرستادنش به فضا .   در دنیای هوش مصنوعی که بانک اطلاعات اش از منابع خودشان پر شده ، دختر بچه آمریکایی اجازه دارد دانشمند فضایی باشد و دختر بچه ایرانی نه! ‌این رفتار را بارها در شبکه های اجتماعی خارجی که ادعای آزادی بیان شان گوش فلک را پر کرده بود دیده بودم . بارها حذف مطلب و بسته شدن اکانت برای ما عادی بود. اما دنیا در جریان جنگ غزه تازه به این برخورد های دوگانه رسید .این جاست که به قول شهید طهرانی مقدم ضرورت ساخت تکنولوژی که made in Shia روی آن نوشته شده باشد درک می کنم. پرده دوم  « دختران فضایی ایران» تیتر روی جلد یک نشریه بود. تا عکس روی جلد را دیدم سریع وارد کانال شدم . در عکس دو دختر با روپوش سفید آزمایشگاهی به یک ماهواره خیره شده بودند .  مطالب را تند تند و با ذوق خواندم. هر کدام خلاصه ای بود از روایت زنان و دختران ایرانی که برای پیشرفت و آبادی کشورم.در خرید نشریه تردید نکردم. برای رسیدنش مثل بچه ها هیجان داشتم.  از قسمت فضایی شروع کردم . نشریه سراغ خانم مهندس های دهه هفتادی رفته که در یک شرکت خصوصی دانش بنیان کار می کنند. جایی که میانگین سنی متخصص هایش ۲۶ سال است ! استادی با انگیزه که قبلاً مدیر تولید ماهواره « امید»  بوده ، همان ماهواره تماما ایرانی که با پرتابگر ایرانی به فضا پرتاب شده است. پرتابگر بومی که رویای شهید طهرانی مقدم بود و با همت و اراده اش ما را به باشگاه فضایی دنیا وارد کرد.  استاد جوانان تازه فارغ التحصیلی که از هنوزمهر مدرک کارشناسی شان خشک نشده را جذب شرکت می کند تا با هم رویای بزرگ  شأن را عملی کنند. ساخت منظومه ماهواره ای ، چیزی شبیه استار لینک . بعد از موفقیت بزرگ آنها در پرتاب ماهواره های کوثر و هدهد در سال ۱۴۰۳ این مصاحبه از آنها منتشر شده تا رویای دخترکم را دور از دسترس نبینم.  پرده سوم  خبر پرتاب سه ماهواره جدید ، پایا و ظفر و کوثر جدید را وسط همه شلوغی های این روزهایم که شنیدم ، حسابی حالم عوض شد. شروع کردم به گشتن و خواندن و شنیدن از این ماهواره های جدید. وسط این گشتن ها در مصاحبه ای شنیدم ما به اندازه تمام ماهواره هایی که در این بیست سال به فضا فرستادیم ، ماهواره های در حال ساخت داریم با دقت های بالاتر و کیفیت بهتر. پرتابگر های ماهواره بر مان هم به لطف خون شهدای موشکی ، طهرانی مقدم ها و حاجی زاده ها آماده می شوند برای تکمیل کردن باشگاه فضایی مان.  این وسط با خبر بردن بودجه ناکارآمد به مجلس و افزایش بی سابقه قیمت طلا و دلار و خبر برگشت ترانه و امثال آن خواستند دهن ملت را تلخ کنند . اما خوب به قول حاج حسن طهرانی مقدم « ما روی سکوی پرتابیم» . حاج حسن در روزهای سخت تر  از امروز ما ، پروژه فضایی کشور را به دستور مرید و مولایش کلید زد. اسم پروژه را قائم گذاشت تا چیزی بسازد که برای بستر سازی ظهور استفاده شود. همه خوب می دانیم اگر مسولین بی عرضه و خائن اجازه دهند ، می شود در تمام منابع بی نظیر نفت و گاز و منابع معدنی را بست و فقط با ساخت و فروش محصولات دانش بنیان مان به دنیا کشوری بی نیاز به دیگران و قدرتمند ساخت . پرده آخر  رویای دانشمند فضایی شدن دخترم ممکن است تا بزرگ سالی هزار چرخ بزند اما من به عنوان مادر فقط می توانم ذوق ساخت یک دنیای جدید را برایش زنده نگه دارم. برای ساخت مدار ساده اش خوشحال شوم. کمک اش کنم با برنامه نویسی کودکانه مطالب درس اش را بسازد و برای شرکت در مسابقه ساخت ربات تشویق اش کنم. حتی از موشک کاغذی که می سازد که چند موشک کوچک در دل خود دارد تا هم زمان چند هدف را وسط خاک اسرائیل بزند حسابی ذوق کنم و با هم بلند بگوییم الله اکبر ... الله اکبر فاطمه کریمی https://eitaa.com/redlines
ماکت است ، ایران ماهواره ندارد! بچه ها در اتاق مانیتورینگ بودند برای رصد اطلاعات ، آن طرف دنیا در اتاق فکر رسانه هایشان دستور کار جدید صادر شد. عکس ماهواره هدهد را استوری کردند ، زیرش نوشتند" این ماکت است با وسایل ماکت سازی سر هم شده " آن یکی نوشته بود " مشخص است ماهواره چوبی است " خانم مهندس دهه هفتادی مان از سال ۱۴۰۳ تعریف می کند . زمانی که ماهواره های یک شرکت دانش بنیان خصوصی به فضا پرتاب شد و سیگنال های موفق اش دل خیلی ها را شاد کرد. اما قبل از آن در داخل کسی باورش نمی شد این بچه ها چه کار بزرگی انجام می دهند. حتی خیلی از سازمان ها بهشان وقت جلسه هم نمی دادند. اما بعد از پرتاب موفق خودشان برای همکاری پا پیش گذاشتند. خیلی ها به دهه هفتادی و هشتادی ها بر چسب بی حوصلگی و بی انگیزگی می زنند اما پیشرفت های حساس ترین بخش های علمی مان ، مثل همین هوافضا را مدیون همین بچه هایی هستیم که میانگین سنی شان به ۲۶ نمی رسد! به واسطه زن بودنم ذوق دخترهای مهندس پروژه ها را بیشتر دارم. شاید چون آینده دخترم را روشن می بینم . . خانواده هایشان به آنها ایمان داشتند و استادشان به استعدادشان باور داشت. خانواده ها در برابر حجم زیاد کارشان صبوری می کردند استاد هیچ جا پشت شان را خالی نمی کرد. جایی در سازمانی اعلام می شد به جای این خانم های جوان ، نیروی آقا جایگزین کنید، استاد اعلام می کرد این خانم ها نفرات اصلی پروژه هستند و جایگزین ندارند. روایت های مجله سها را وسط شلوغی های کارهای خانه و بچه ها می خوانم و ذوق می کنم. بچه ها می پرسند :" مامان چی نوشته اینجا ؟ " به عکس های مهندسان جوان که کار نصب ماهواره را انجام می دهند اشاره می کنند. به زبان کودکانه برایشان تعریف می کنم . با ذوق می گویند :" ما هم بزرگ شدیم موشک خودمون رو می سازیم می فرستیم فضا " دلم حسابی برایشان ضعف می رود. ان شاالله می گویم ، و می پرسم :" می خوای چند تا از عکس هایی که ماهواره ها از زمین می گیرند رو با هم نگاه کنیم ؟" عکس ها را می بینند و حسابی رویا پردازی می کنند. دنبال بازی که می روند دوباره غرق در خواندن می شوم. خانم قلی زاده خانم مهندس روایت ما ، با همسرش در همین شرکت آشنا شده و ازدواج کردند. همسرش از قدیمی های شرکت است . حالا فکر نکنید شرکت شان قدمت زیادی دارد. شرکت امید فضا کارش را سال ۹۷ در یک کافه شروع کرده بعد کتابخانه دانشگاه . بعد از یک سال تازه توانستند یک جایی را اجاره کنند با چند میز و صندلی دست دوم ! خانم مهندس وقتی برای کارآموزی وارد شرکت شده بود تازه تعدادشان به ۱۰ نفر رسیده بود. حالا تصور کن کار سخت با حساسیت بالا انجام بدهی اما حقوق ات را شش ماه یا نه ماه یکبار بدهند! خیلی ها طاقت نمی آوردند و می رفتند. اما آنها ماندند و به دنیا ثابت کردند برای ایرانی کار نشد ندارد! حتی اگر ۸ نفر در یک اتاق ۹ متری با تجهیزات کار کند! حتی اگر برای کار کردن تنها جای خالی روی پله ها باشد! آنتن های سار روی ماهواره هدهد و کوثر طراحی خانم مهندس ماست. آنتن هایی که از قطر ۴۵ یا ۹۰ سانت به قطر ۳ تا ۴ متر می رسند. طراحی ساختار اصلی ماهواره هدهد، در واقع طراحی، جانمایی ، سیم کشی ، تحلیل های استحکامی و دینامیکی هدهد همه به عهده خانم قلی زاده بوده ،خانم مهندس ۲۶ ساله ما . من این مصاحبه را چند بار خواندم و هر بار بیشتر از قبل ذوق کردم. شاید عده ای باز بگویند در این وضع مملکت دل خوشی داری با این خبرها خوشحال می شوی . اما تجربه به من ثابت کرده ، با همه سختی ها آینده کشورم را همین آدم ها می سازند نه خائن های وطن فروش . ایران ۱۴۰۴ با همه کم و زیاد هایش آنقدر به سمت قله رفته که دیگر انکار و تمسخر و تهدید جلوی راهش را نمی گیرد. من باید برای ایران ۱۴۲۴ خودم و بچه هایم را به صبر و تلاش و عشق به کشورم مجهز کنم . فاطمه کریمی https://eitaa.com/redlines
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 اشاره رهبر انقلاب به شکست دشمنی‌ها در از بین بردن جمهوری اسلامی: ✏️ جمهوری اسلامی امروز سربلند، قوی و آبرومند در دنیا است. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ 📥 سایز پست | استوری 💻 Farsi.Khamenei.ir
آل عمران وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ﻭ [ ﺩﺭ ﺍﻧﺠﺎم ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻫﺎﻱِ ﺣﻖ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﺩ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻦ ] ﺳﺴﺘﻲ ﻧﻜﻨﻴﺪ ﻭ [ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪﻫﺎ ﻭ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﻭ ﺳﺨﺘﻲ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻰ ﺭﺳﺪ] ﺍﻧﺪﻭﻫﮕﻴﻦ ﻣﺸﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﮔﺮ ﻣﺆﻣﻦ ﺑﺎﺷﻴﺪ ، ﺑﺮﺗﺮﻳﺪ .(١٣٩) خدا به هیچ قومی قول برتری نمی دهد مگر شرط ایمان بگذارد ، مراقب ایمان مان باشیم ، از خدا برای تمام رزمندگان جهان اسلام طلب پیروزی کنیم