شهید امام خامنه ای
فروردین ۱۴۰۳
عصا بیفکن!
دِلا! ز معرکهی محنت و بلا مگریز
چو گِردباد به هم پیچ و چون صبا مگریز
تو را است معجزه در کف، ز ساحران مهراس
عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز
تو موج غیرت و عزمی، ز بحر بیم مدار
حذر ز غرش طوفان مکن ز جا مگریز
ز سست عهدی ایام دلشکسته مشو
نشانه باش چو پرچم، ز بادها مگریز
چو صخره باش و مکن تکیه جز به دامن کوه
به حق سپار دل خویش و از دعا مگریز
تو از تبار دلیران خیبر و بدری
چو ذوالفقار و چو حیدر بزن صلا مگریز
به نوشخند منافق ز ره کناره مگیر
به زهرخند معاند به انزوا مگریز
چو ره به قبلهی امن است پایمردی کن
خطا مکن، ز توهم به ناکجا مگریز
چو تیر راه هدف گیر و بر هدف بنشین
ز کجروی به حذر باش و از خدا مگریز
«امین» خلق و امانتگزار یزدان باش
به صدق کوش و خطر کن ز مدعا مگریز
پ.ن : اون صبحی که خبر شهادت آقا رو اعلام کردن ، قرآن رو باز کردم شاید آیه ای بخونم دلم آروم بگیره . آیه های معجزات حضرت موسی اومد. این روزها معنی شعر رهبرم رو که پارسال قبل از عملیات وعده صادق برامون خوند رو می فهمم.
خامنه ای عصاشو به فرمان خدا انداخته تا سحر ساحران عالم رو باطل کنه
صحنهی جهانی، امروز شاهد پدیدههایی است که تحقّق یافته یا در آستانهی ظهورند: تحرّک جدید نهضت بیداری اسلامی بر اساس الگوی مقاومت در برابر سلطهی آمریکا و صهیونیسم؛ شکست سیاستهای آمریکا در منطقهی غرب آسیا و زمینگیر شدن همکاران خائن آنها در منطقه؛ گسترش حضور قدرتمندانهی سیاسی جمهوری اسلامی در غرب آسیا و بازتاب وسیع آن در سراسر جهان سلطه اینها بخشی از مظاهر عزّت جمهوری اسلامی است که جز با شجاعت و حکمت مدیران جهادی به دست نمیآمد.
شهید امام خامنه ای
سالگرد چهل سالگی انقلاب
بیانیه گام دوم
#چهلم_امام_شهید
ما باوجود شنا در جهت مخالف جریان دشمنساز، به رکوردهای بزرگ دستیافتهایم و این نعمت بزرگی است
شهید امام خامنه ای
سالگرد #چهل سالگی انقلاب
بیانیه گام دوم انقلاب
#چهلم_امام_شهید
انقلاب اسلامی مردمیترین و بزرگترین انقلاب عصر حاضر است
شهید امام خامنه ای
سالگرد چهل سالگی انقلاب اسلامی
بیانیه گام دوم
#چهلم_امام_شهید
تنگه هرمز با شما ، شهادت با ما
مراسم روز دختر بود. اما متفاوت تر از همه سالهایی که تجربه کردم. چه آن سالهای اول که دختر خانه بودم و این مراسم ها برایم جذاب بود ، چه بعد ها که مادر شدم و برای دختر هایم ذوق داشتم . امسال عزادار بودیم ، عزادار دختران میناب ...
روی همه ستون های میدان معلم بنر عکس شهدای جنگ رمضان بود. سرود« دختراتو ببین» پخش شد و چشمم به عکس دخترهای مدرسه میناب که افتاد بغضم ترکید. اشکم را پاک کردم و به دخترم که در حال تمرین برای اجرای نینجا بود لبخند زدم . این ۵۰ روز ، دخترم هر بار شبکه پویا این سرود را پخش کرده صورتم را همین شکلی دیده .
نزدیک زمان اجرا که شد، سعی کردم روبروی جایگاه ، جایی را پیدا کنم تا برایش فیلم یادگاری بگیرم . قبل از اجرای بچه ها ، آقایی از فعالین گروه های مردمی صحبت می کرد. گفت:« زمانم کم هست ، قرار بود از فعالیت گروه مون توضیحی بدم اما ترجیح میدم از مدرسه شجره طیبه میناب بگم . کسی که اونجا رو راه اندازی کرد از دوستان من بود . بارها برام از مشکلات مالی مدرسه گفته بود ، با اینکه غیرانتفاعی بود ، اما چون بچه های کمیته امداد و بهزیستی و بچه های کم بضاعت منطقه رو بدون شهریه ثبت نام کرده بود ، توی تامین حقوق کادر و معلم هاش مرتب به مشکل بر می خورد. اما می گفت حیفه امکانات مدرسه برای این مردم نباشه . »
اون آقا ادامه داد:« اما می دونی روضه ماجرا کجاش سوزناک تر هست ؟ اینکه خود دشمن هم اعتراف کرد ، اونجا رو از عمد زده ! آمریکا می دونست بعضی از شاگرد های مدرسه شجره طیبه میناب ، بچه ی پاسدار های مدافع تنگه هرمز هستند ! می خواست کمر این پدر ها بشکنه تا پشت لانچر ها رو خالی کنند! اما اونها پیام دادند بچه های ما رو خودتون به خاک بسپارید ما از پای لانچر ها تکون نمی خوریم ! مردم ما این روز دختر رو مدیون این پدر ها هستیم »
اگر به خودم بود می خواستم بنشینم همان جا زار زار گریه کنم . اما باید به پسرم که بین جمعیت حسابی کلافه شده بود لبخند می زدم و خودم را برای فیلم گرفتن از برنامه دخترم آماده می کردم. اینقدر این روزها بغض ام را قورت دادم که تیر کشیدن قلب برایم عادی شده .
برنامه بچه ها که تمام شد ، طاقت ماندن نداشتم . زنگ زدم همسرم بیاید . حرف های آن آقا برایم جدید نبود . اما اینکه باز امشب از زبان کس دیگری این حرف ها بشنوم داغم را تازه کرده بود.
شب که بچه ها خوابیدند خاطرات روز اول برایم زنده شد. دیگر می شد راحت گریه کنم. روز اول جنگ ظهر تازه متوجه شدم چه خبر شده. اولین خبری که خواندم خبر بمباران مدرسه میناب بود. اسم مدرسه را که شنیدم انگار سطل آب سرد روی سرم ریختند. مدرسه شجره طیبه میناب!
مدارس شجره طیبه را نیروی دریایی سپاه در شهرهایی که فعالیت دارد راه اندازی می کند. هم بچه های خانواده پاسدار در این مدارس هستند هم بچه های خانواده های بومی هر شهر.
داستان میناب کمی خاص تر است . می دانستم خانواده های مدافعان تنگه هرمز اگر بخواهند نزدیک ترین نقطه به همسران شان زندگی کنند به میناب می روند. غربت و دوری از خانواده ها یک طرف ، شرایط آب و هوایی سخت که معمولا برای خانواده ها جدید است یک طرف ، استرس کار پر خطر همسران شان ، این خانواده ها را عجیب صبور کرده . اما این بار خیلی فرق داشت.
مدرسه را هدف گرفته بودند که پدر ها به محض شنیدن خبر به سراغ بچه هایشان بیایند . اما آنها کار را رها نکردند. مینابی ها ، پدر به همراه مادر به سراغ بچه اش آمده بود. اما مادرانی که همسر پاسدار داشتند تنها بودند . نمی توانم لحظه ای خودم را جای آنها بگذارم .
جای آن پاسدار ها بودم چه کار می کردم؟ لانچر را رها می کردم؟ ! بابا های پاسدار از آن باباهایی هستند که حسابی برای بچه ها وقت می گذارند . از آن بابا های باحال که هر بچه ای آرزویش را دارد . خار به پای بچه ها برود تب می کنند . حالا میداند آن موشک های لعنتی چه بلایی سر تن ظریف دسته گل اش آورده اما مانده و همه ما را تا ابد مدیون خودش کرده .
چطور خودم را جای آن مادر داغ دیده بگذارم که تا صبح فقط استرس شوهرش را داشت که زیر آتش دشمن چه می کند ؟!اما الان دعا دعا می کند که جنازه فرزندش را مردم پیدا کنند . مردش کنارش نیست که به او بگوید دخترم را پیدا کردی ؟!
آن زن می داند برای تشییع جنازه تنهاست ! باید تصمیم بگیرد گل پر پر اش را کجا دفن کند ؟ در شهری که خانواده هایشان زندگی می کنند ؟ یا در میناب که محل زندگی خودشان است. اصلا نمی توانم حال شان را تصور کنم.
از حال آن پاسداری که همسرش جزو معلمان و کادر مدرسه بود و فرزندش شاگرد آن مدرسه و حالا هر دو شهید شدند چه بگویم.
امسال دخترهای پاسدار گفتند :« بابا ، تنگه هرمز با شما ، شهادت با ما»
راستی هنوز نمی دانم چند نفر از آن بابا ها شهید شدند؟!
https://eitaa.com/redlines
مزار سوخته😭
فکر کن عصر جمعه دلت گرفته باشد ، پیام دوستی را باز کنی برایت عکسی از مزار #سردار_رشید را فرستاده باشد و بنویسد به جای تو هم فاتحه خواندم 😭 مزار سوخته را ببینی و بی روضه اشک بریزی .
دوستم مجازی ام را تا به حال ندیده ام ، اما با دلم کاری کرده که تا آخر عمر ممنون اش باشم . منی که آرزوی زیارت مزار شهید را دارم را در زیارت هاش شریک می کند . ❤️
سردار رشید را خیلی دوست داشتم . با کاری که در طراحی جنگ و آموزش نیرو ها در قرارگاه خاتم الانبیا کرد همه ما را تا ابد مدیون خودش کرد. #شهید که شد خیلی دلم زیارت می خواست ، اما قسمت نشد . دی ماه وسط درگیری ها ، خبر آتش گرفتن حرم سبز قبا و مزار شهید عزیز را که شنیدم ، چقدر سوختم . اما گفتم ، دشمن فهمید این شهید عزیز چه کرده که بعد از شهادت هم با مزارش دشمنی می کند .
آتش برای ما خیلی روضه دارد
در سوخته....
خیمه سوخته ....
حرم سوخته ....
خانه سوخته ....
پیکر سوخته .....
مزار سوخته .....
😭😭😭😭😭😭
حضرت فاطمه ، از مولای اش ، امام زمانش پشتیبانی کرد ، روشن گری کرد ، درب خانه را آتش زدند تا بترسد ، دیگران هم بترسند ..... اما مادر نترسید و شد الگوی همه آزادگان عالم 😭😭😭😭
حضرت زینب پشتیبان برادر بود ، عصر عاشورا همه شهید شدند ، خیمه ها را آتش زدند که بترسند ....اما حضرت زینب نترسید و قیامتی به پا که کرد که روایت کربلا تا آخر عالم همراه مان باشد 😭😭😭
حرم امام حسین را سوزاندند ، خراب کردند به آب بستند تا همه بترسند ، کسی به راه امام حسین (ع) نرود ، اما یارانش عاشقانه راه را ادامه دادند
خانه هایشان را با خودشان و زن بچه هایشان با بمب آتش زدند 😭😭😭
پیکر های نیمه جانشان را در خیابان و مسجد آتش زدند 😭😭😭
حتی به مزارشان رحم نکردند و سوزاندند 😭😭😭
اما خون این فرزندان حضرت زهرا دنیایشان را به آتش کشید
شهید رشید عزیز در جوار مادرمان فاطمه زهرا (س) دعایمان کن حافظ خون شما بمانیم
دعایمان کن خونخواهی رهبر شهید مان باشیم😭😭😭😭😭😭
غیرت به دوش 💛
تعریف خاص بودنش را قبلاً از خواهرم شنیده بودم . از همان شبهای اول انتخابش را کرده بود. از خانه پرچم #حزب_الله را به دوش می بست و پیاده راهی موکب می شد. راهی که کم هم نیست ! آن هم در محله ای از شیراز که ماشین های آخرین مدل اش این پرچم را نماد تروریست می دانند!
من هم سن نوه های حاج خانم هستم ، البته هیچ وقت نشده بپرسم راهی خانه خدا شده یا نه اما به نظرم از همه ما بیشتر شیطان را سنگ زده و صفا و مروه های زیادی را طی کرده ، راه مسجد، راه موکب ....
از پرچم های موکب همیشه یک انتخاب خاص دارد . پرچم سرخ لبیک یا حسین! موقع دعای فرج بود دلم نیامد خیلی خاص و با کادر بندی عکس بگیرم به همین عکس برای یادگاری بسنده کردم .
از اول برنامه تا آخر بیشتر اوقات را ایستاده پرچم تکان می دهد ، شعار می دهد . نهایت در حد یک استراحت کوتاه روی صندلی می نشیند اما دلش نمی آید خیابان را رها کند باز بر می گردد سر جایش . دقیقا وسط صف نفرات کنار موکب .
دروغ چرا این حد انقلابی گری و انرژی در این سن آرزوی همیشگی من است. اینقدر دور و برم انقلابی هایی را دیده ام که تا آخر نمانده اند همیشه دعا می کنم خدایا آخر و عاقبت خودم و خانواده ام را به خیر کن .
البته این شبها عاقبت به خیر های زیادی را میبینم. پدربزرگ و مادربزرگ ها با بچه ها و نوه هایشان با هم می آیند . عاشق جوان های انقلاب ۵۷ جمع مان هستم . همیشه با لبخند هستند .❤️
آن شب کسی که هر شب حاج خانم پرچم به دوش را تا خانه را می رساند نیامده بود . رفتم تعارف زدم امشب همراه ما بیایید . گفت: مزاحم نمی شوم . می توانم پیاده برگردم . گفتم :خب اگر افتخار بدید خوشحال میشم در خدمت باشیم . گفت : من تا آخر دعای فرج می مانم .😍 خندیم و گفتم چشم . ما سابقه خوبی نداریم به خاطر بچه ها هیچ وقت اول و آخر برنامه را درست و حسابی نیستیم .😁
دلم می خواست بدانم خانه اش کجاست که می گوید پیاده بر می گردم . اصلا نزدیک نبود ! یک خانه معمولی در بافت قدیمی خیابان ستارخان که آپارتمان های گران قیمت سر به فلک کشیده اند!
توی راه تعریف کرد ، یک بار در راه خانه ماشینی آخرین مدل کنارش ایستاده و گفته : چرا پرچم تروریست ها رو به دوش ات بستی ؟! حاج خانم رمی جمرات اش گل کرده بود ، می گفت با مشت افتادم به جان ماشینش که تروریست هفت جد و آباء ات است !! می گفت : حتی جرات نکرد پیاده شود با من طرف شود ! از ته دل ذوق غیرت اش را کردم . 😍
نزدیک که شدیم فهمیدم همه چیز اش خاص است حتی نشانی خانه اش را هم با مسجد می داد ، چهار کوچه پایین تر از مسجد !❤️