همیشه به مجلس امام میومد و درس یاد میگرفت. اما دلش سیاه سیاه بود.🥷🏻‼️ امام این رو از رفتار اون و چشم هاش میخوند اما به روی خودش نمیآورد.🍂
.
یک بار هم که مرد شامی با امام تنها شد به امام گفت خودتم میدونی من بخاطر دوستی و محبت به تو اینجا نمیام، من دشمنت هستم👺🔥 و فقط برای علم یاد گرفتن میام پیشت.
امام هرچی سعی کرد اون رو متوجه اشتباهش کنه مرد دلیل عجیب غریب میاورد و گوش نمیداد🐴✅
.
امام آخرش گفت
هرچی درمورد من فکر میکنی بکن. پیش خدا چیزی پنهون نمیمونه. امام کینه ی مرد رو به دل نگرفت و هر جلسه با مهربونی💗🎀 بهش درس میداد.
آقا خلاصه میگذره🕰 و
مرد شامی مریض میشه. به پسرش گفت ای پسر! من میدونم قراره بمیرم. 🌅💔
.
وقتی مردم یه جامه ای روی من بکش و فوری برو پیش محمد باقر و از اون بخواه که بیاد واسه جنازم نماز بخونه «منتغ😐»
نصفه شب میشه و صدای خشک دلخراش سرفه های مرد شامی💀🌌 فضا رو پر میکنه.
پسرش دارو میریزه تو دهن باباش، آب میپاشه تو صورت باباش، ولی چند دقیقه ی بعد دوباره... 💦🍵
.
... نصفه شب میشه و صدای خشک دلخراش سرفه های مرد شامی💀🌌 فضا رو پر میکنه.
یهو مرد شامی سینهش رو میگیره و کل بدنش میلرزه. دهنش کف میکنه و بیهوش میشه. پسر هرچی باباش رو صدا میزنع از خواب بیدار نمیشه. 💘🗣
.
نزدیک اذون صبح بود. پسر عبایی روی باباش میندازه سریع از خونه خارج میشه. 🦧🏚«خونه خراب شدن، بدبخت شدن»
با عجله به سمت مسجد رفت. امام و بقیه داشتن نماز میخوندن. وقتی نماز تموم شد رفت جلو و سلام کرد. اشک تو چشماش حلقه زده بود. امام گفت علیک سلام.
.
-ای فرزند رسول خدا😭بابام یا همون مرد شامی😭😭از دنیا رفت😭اون دیشب از من خواست😭😭😭به شما بگم بیاید و سر جنازش😭نماز بخونید😭😭😭
امام گفت اینجور که میگی نیست. بابات از دنیا نرفته... تو برو من میام❌😨
ادامه دارد.
کولرگازی؛🇮🇷
امام هرچی سعی کرد اون رو متوجه اشتباهش کنه مرد دلیل عجیب غریب میاورد و گوش نمیداد🐴✅ . امام آخرش گفت
تنها چیزی که براش جوابی نداشتم🧍🏼♂💔
امام دست میزاره روی شونه ی جوون و میگه اینطور نیست. پدرت از دنیا نرفته. تو برو من میام. 🙎🏽💘
.
جوون که رفت، امام یه نماز دو رکعتی خوند و بعدش به سجده رفت. انقدر سجدش طولانی شد که آفتاب سر اومد.🐓 🌄