#پارت_سیزده
شمابا خواهربنده مشکلی دارید?
دریا:خواهرت!
+:پس کی؟فکرکردی ایشان کی بنده هستند
دریا:فکرکردم و....
سلام وعرض خواهی کردم پرسیدم
ببخشید خانم زارع اسم کوچک شماچی
هست?
+ یه چشم غره بهش رفتم وگفتم رویاهستم🙄
کیوان دست خواهرش را گرفت به کلاس برد
خوشبحال خواهرش که همچین برادری داره
ولی جدی جدی انگاری عاشقش شدم
باخودم فکرکردم زودقضاوتش کردم خیال
کردم که این دختره عاشق کیوان هست
چندتا سوال از خودم کردم:
چرا من آنقدر هول هستم خب اگر به من
گفت دوستت دارم باید همان موقع میگفتم
پس اون دختره کی بوداینجوری تهمت الکی
هم نمیزدم وحرصی نمیشدم
من خیلی ازاین پسره خوشم نمیآمد کم کم
از کارهایی که کرد خوشم اومد
رفتم سرکلاس پیش زهرا رفیقم نشستم
وگفت :چندوقته نمیای بریم بیرون دریاخانم
شماکه همیشه میامدی میرفتیم کافه چی
شده نمیای?
دریا:انشال.. که بریم مشهد تعطیلات
عیدهمان کافه همیشگی میرویم 25روز دیگه
تاعیدنوروز مانده صبرکن
زهرا:دلم برای حرم امام رضا[ع]تنگ شده🥺
همیشه مشهدکه بودیم این موقع هاسمت
حرم حرکت میکردم ونمازظهرم راآنجا
میخواندم.یعنی میشه درس هامون تمام
بشود بریم مشهد بازمثل همیشه زندگی مون راکنیم
راستی تا استاد نیامده بگذاربهت بگم چهارشنبه
بعدازدانشگاه وسایل هایت راجمع وجورکن
باخواهرت بریم قم دوست دارم که تاتهران
آمدیم به قم هم برویم حرم وجمکران وثانیاً من مشهد نمیام
دریا:ساکت ماندوگفت نه من نمیام کاردارم
زهرا:یعنی کارت مهم تراز زیارت حضرمعصومه
( س )است.
دریا:من نمیام الکی اسرارنکن
زهرا:باشه مهم نیست
استاد آمد وسلام کرد....
کلاس تمام شد کیوان گفت:دریا خانم اگر
امروز کاری نداری کار خیلی مهمی باهاتون دارم.
قبول نکردم ولی کیوان باز خواهش کرد
آخه میترسیدم سهیلا اجازه نده قبول
کردم که برم ازخواهرم خواهش کردم که
نیاد باهام و بعداز کلی التماس اجازه دادبرم
به نظر می رسید سهیلا انگاری ازکیوان
خوشش اومده متوجه این شده بود که پسر خوبی هست
رسیدم و رفتم با کیوان سلام وعلیک کردم که یهو....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
ReelTime
#پارت_سیزده شمابا خواهربنده مشکلی دارید? دریا:خواهرت! +:پس کی؟فکرکردی ایشان کی بنده هستند دریا:ف
《«پارت سیزدهم، با کلی عشق تقدیم شما🌹♥️»》