#گفتندشهیدگمنامِ
پلاکنداشت ، اصلاًهیچنشونهاینداشت
امیدواربودمروییازیرپیراهنش ،
اسمشرونوشتهباشه
نوشتهبود:
اگربرایِخداست ، بگذارگمنامبمانم :)
#شهید_گمنام
#شهدا
رفاقت تا شهادت♥🇮🇷:)"
خب نهمین کتابمون به نام «حاجقاسمیکهمنمیشناسم»هست!🥲 (نوشتهی آقای سعید علامیان)🌱 {روایت رفاااقت
خب دَهمین کتابمون به نام
«درگاهِاینخانهبوسیدنیاست»هست!🥲
(نوشتهی خانم زینب عرفانیان)🌱
{روایت داستانی مادر شهیدان رسول و داوود و علیرضا خالقی پور🥺❤️🩹}
طعم شیرینی از زندگی یه مادر شیر زن که سه جوان خوش قد و بالا و رعناش رو فدای وطن و نظامش کرده و با افتخاار سربلنده🥺💔}
کتابی اینبااار با عطر قصه مادراانه،که واقعا خوندنیه! چه می توان گفت در وصف این مادر قهرمان و فقط باید گفت شرمنده و مدیونیم😭💔
فقط باید بخونی و همراه مادر شهید اشک بریزی😭🥺
انقـــــــدر این کتاااب قشنگه و خوندنیه که حــــــد ندااااره🥺❤️
پس واااقعا پیشنهاد میکنم حتمااا این کتاب بسیااار خوندنی رو مطالعه کنید که وااااقعا عااالیه👌🏻😇
بخشی از کتاب رو براتون میزارم👇🏻😌
#معرفی_کتاب_شهدا
#پیشنهاد_مطالعه
رفاقت تا شهادت♥🇮🇷:)"
حاجقاسمیکهمنمیشناسم:🌱 به علت مسئولیتم در نیروی قدس، شاید از بقیه ی دوستانم، از رابطه ی بین مقام
درگاهاینخانهبوسیدنیاست:🌱
تا گوشی را برداشتم، علیرضا از آن طرف خط دادزد.
_مامان! بیا من رو از اینجا ببر.
اگه نیای میزنم یکی از اینا رو میکشم.
خبر نداشتم مجروح شده و به تهران برگشته. ۴ ماه منتظرش بودم.
تا خواستم حالش را بپرسم، شروع کرد به داد و بیداد.
حتی نگذاشت یک کلمه حرف بزنم. آورده بودنش بیمارستان حضرت فاطمهٔ زهرا(س). فقط میخواست از بیمارستان به خانه بیاید. دستپاچه گوشی را گذاشتم. رسول و حاجی نبودند.
آن وقت شب با دو تا بچهٔ کوچک در خانه، مانده بودم چه کنم؟
علیرضا هم چند دقیقه یک بار زنگ میزد:
_مامان اومدی یا نه؟!....🌱
#بخشی_از_کتاب
رفاقت تا شهادت♥🇮🇷:)"
مــی گفت : من یک چیزی فهمیـــدهام! خدا شهـادت رو همیشه به آدم هایــی داده که توی کار س
و حالا:
وصیت نامه شهید بیضایی👇🏻🥲🌱