eitaa logo
رفاقت تا شهادت♥🇮🇷:)"
573 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1.2هزار ویدیو
4 فایل
بسم‌الله🌱 اینجاقصه‌چندطلبهِ‌یزدیه🙂✍🏻 همدل،هم‌مسیر،عاشق‌مسیرحق❤️‍🩹🪴 رفاقتمون‌ازحجره‌شروع‌شد؛تاشهادت‌ادامه‌داره💔🕊 همون‌رفاقت‌ساده‌ای‌که‌رنگ‌خدا داره✨ اینجابارفاقت،چای‌طلبگی‌ودل‌پاک،باهمیم‌تاشهادت!🥀 شروع:04/4/28🤍کپی؟!صلوات✅😊 من؟ @Talabeh_88 ➡تبادل
مشاهده در ایتا
دانلود
پایان مراسم🌱... جای دوستانی که نبودن خالی بود❤️
. بعد از ۱۱ ساعت بیرون بودن؛ بریم خونه😵‍💫🥱🚶 .
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفتندشهیدگمنامِ پلاک‌نداشت ، اصلاًهیچ‌نشونه‌ای‌نداشت امیدواربودم‌روی‌یازیرپیراهنش ، اسمش‌رو‌نوشته‌باشه نوشته‌بود: اگربرایِ‌خداست ، بگذارگمنام‌بمانم :)
بریم معرفی کتاب🥲
رفاقت تا شهادت♥🇮🇷:)"
خب نهمین کتابمون به نام «حاج‌قاسمی‌که‌من‌می‌شناسم»هست!🥲 (نوشته‌ی آقای سعید علامیان)🌱 {روایت رفاااقت
خب دَهمین کتابمون به نام «درگاهِ‌این‌خانه‌بوسیدنی‌است»هست!🥲 (نوشته‌ی خانم زینب‌ عرفانیان)🌱 {روایت داستانی مادر شهیدان رسول و داوود و علیرضا خالقی پور🥺❤️‍🩹} طعم شیرینی از زندگی یه مادر شیر زن که سه جوان خوش قد و بالا و رعناش رو فدای وطن و نظامش کرده و با افتخاار سربلنده🥺💔} کتابی اینبااار با عطر قصه مادراانه،که واقعا خوندنیه! چه می توان گفت در وصف این مادر قهرمان و فقط باید گفت شرمنده و مدیونیم😭💔 فقط باید بخونی و همراه مادر شهید اشک بریزی😭🥺 انقـــــــدر این کتاااب قشنگه و خوندنیه که حــــــد ندااااره🥺❤️ پس واااقعا پیشنهاد میکنم حتمااا این کتاب بسیااار خوندنی رو مطالعه کنید که وااااقعا عااالیه👌🏻😇 بخشی از کتاب رو براتون میزارم👇🏻😌
رفاقت تا شهادت♥🇮🇷:)"
حاج‌قاسمی‌که‌من‌می‌شناسم:🌱 به علت مسئولیتم در نیروی قدس، شاید از بقیه ی دوستانم، از رابطه ی بین مقام
درگاه‌این‌خانه‌بوسیدنی‌است:🌱 تا گوشی را برداشتم، علیرضا از آن طرف خط دادزد. _مامان! بیا من رو از اینجا ببر. اگه نیای می‌زنم یکی از اینا رو می‌کشم. خبر نداشتم مجروح شده و به تهران برگشته. ۴ ماه منتظرش بودم. تا خواستم حالش را بپرسم، شروع کرد به داد و بیداد. حتی نگذاشت یک کلمه حرف بزنم. آورده بودنش بیمارستان حضرت فاطمهٔ زهرا(س). فقط می‌خواست از بیمارستان به خانه بیاید. دستپاچه گوشی را گذاشتم. رسول و حاجی نبودند. آن وقت شب با دو تا بچهٔ کوچک در خانه، مانده بودم چه کنم؟ علیرضا هم چند دقیقه یک بار زنگ می‌زد: _مامان اومدی یا نه؟!....🌱