رفاقت تا شهادت♥🇮🇷:)"
خب پانزدهمین کتابمون به نام «هــواتودارم» هست!🥲 (نوشتهیآقایرسولملاحسینی)🌱 {روایت عاشقانه و بسی
خب شانزدهمین کتابمون به نام
«منمیترا نیستم» هست!🥲
(نوشتهیخانممعصومهرامهرمزی)🌱
{روایتی از زندگی نوجوانِ ۱۵ ساله شهیده زینب کمایی🥺❤️🩹}
شهیدی که، ۱۵ سالش بود امــا
رفتار و سکناتش مثل یک آدم بزرگ ۴۰ ساله بود!🥲
کتابی که از دختری روایت میکنه که در اصل شناسنامه اسمش، میترا بود،
ولی گفت من میترا نیستم☝️🏻🙂
گفت به من بگید زینب! من اسم میترا رو دوست ندارم، میخام زینب باشم🥺
اینقدر داستان زندگی این شهید قشنگه که باید گریه کنی و درس بگیری!!💔
خلاصه، این کتاب به شدت خوندنیه و
حتما باید خودتون بخونید و بفهمید چه خبره و ما کیا رو از دست دادیم🥺❤️🩹
چه جوونا و نوجوونایی رو داشتیم...💔😔
انـــــقدر داستان این کتاب زیبااا نوشته شده که فقط باید بخونی و اشک بریزی🥺:))
خلاصه که زیبایی این کتاب حـــد نداااره!!❤️🩹
پس پیشنهاد میکنم حتمااا این کتاب فوق العاده زیبا رو مطالعه کنید که وااقعا عاالیه👌🏻😇
بخشی از کتاب رو براتون میزارم👇🏻😌
#معرفی_کتاب_شهدا
#پیشنهاد_مطالعه
رفاقت تا شهادت♥🇮🇷:)"
هواتو دارم:🌱 شب مهمان داشتیم و قرار بود خانواده مرتضی برای شام بیاید خانهما، ماشین خریده بودیم و خیا
منمیترا نیستم:🌱
بچهها کم، کم بزرگ شدند
و از حال و هوای بچگی درآمدند.
جعفر به درس و مدرسه آنها
بیشتر از هر چیزی اهمیت میداد.
دنبــال این بود که بچهها در آینده کسی بشوند و دستشان توی جیب خودشان باشد.
از سر کار که برمیگشت، ۱۰ بار از آنها سوال میکرد: «درس خوندید؟ تکالیف مدرسه رو نوشتید؟»
کتاب،دفتر،قلم و هر چیزی که مربوط به درس و مشق بچهها بود را تهیــه میکرد و کم نمیگذاشت.
مهران کلاس زبــان رفت و کنار
درس مدرســهاش از آموزشگاهی معتبر،
مدرک زبــان انگلیسی گرفت.
مهرداد در کنار درس، نمایشنامه مینوشت و خودش بازی میکرد.
دخترها هم درس خوان بودند و هر سال با نمرههای خوب قبول میشدند...🌱
#بخشی_از_کتاب