رفاقت تا شهادت♥🇮🇷:)"
خب هجدهمین کتابمون به نام
«تبِ ناتمام» هست!🥲
(نوشتهیخانمزهراحسینیمهرآبادی)🌱
{روایتی متفاوت از زندگی جانباز شهید
حسین دخانچی اونم از زباان نااب مـــادر🥺❤️🩹}
مـادری که در تربیت فرزندانش از هیچ فداکاری دریغ نکرد و از فرزند جانباز خود مراقبت و محافظت کرد!❤️🙂
این کتاب زیبا از چند فصل تشکیل شده که هر یک به یکی از مراحل مهم زندگی مادر شهید، شهلا منزوی و خانوادهاش میپردازد.🥲
در این فصلها به دوران کودکی حسین دخانچی، نحوه آشنایی شهلا منزوی با همسرش، تربیت فرزندان در شرایط جنگی، و در نهایت مصیبت از دست دادن عزیزان اشاره میشود.💔
هر فصل این کتاب با قلمی عاطفی و روانشناختی نوشته شده و نویسنده فضای پرتنش جنگ را در کنار عشق و ایثار خانوادهها به تصویر کشیده است.♥️🥺
تعریف از کتاب تمامی نداره تا بری بخونیش💔:))
خلاصه که انقدر این کتاب زیباا و نااب روایت شده که حــــد نداااره!!!🫀🥺
پس پیشنهاد میکنم حتمااا این کتاب زیباا و نااب رو مطالعه کنین که واااقعا عاالیه👌🏻😇
بخشی از کتاب رو براتون میزارم👇🏻😌
#معرفی_کتاب_شهدا
#پیشنهاد_مطالعه
رفاقت تا شهادت♥🇮🇷:)"
عارفانه: 🌱 یک بار به احمد آقا گفتم: شما این مطالب را از کجا میدانید. قضیه شهادت جمال و زنده بودن ا
تب ناتمام:🌱
بهمن سال ۶۴ ، ده ماه بعد از آسایشگاهی شدن حسین و آمد و رفتهای ما، وقتی کم کم داشتیم به مسیر قم_تهران عادت میکردیم، بالاخره اجازه دادند حسین را بیاوریم خانه؛
البته با این شرط که هر سال چند ماهی ببریمش آنجا تا هم فیزیوتراپی شود و جلوی خشکی بدنش گرفته شود، هم دلتنگی دوستان و رفقایش را کم کند.
اوایل، یعنی تا چند سال بعد از خرید خانه، آشپزخانه ته حیاط بود! زمستانها توی سوز بادهای یخی که تا مغز استخوان فرو میرفت و چهار ستون بدن را میلرزاند،
پوتین میپوشیدم و از روی کپههای برف رد میشدم و تا آشپزخانه میرفتم.
سر ظهر کاسه بشقاب و قابلمه غذا را میگذاشتم داخل یک مجمع بزرگ، دانههای برف را زیر پا لگد میکردم و از آن سر حیات میآمدم این سر.!
سفره که جمع میشد دوباره پوتین به پا و مجمع به دست برمیگشتم...🌱
#بخشی_از_کتاب