حسِ یه زنبور سمیِ نیمه جون رو دارم که افتاده وسط راه یه عده پا برهنه ،
اولین نفری که پا بزاره روم ، باهام میمیره . :)
رِفام .
شبِ سیزدهم چله ی زیارت عاشورا . :)🖤 [ صوتِ زیارت . ]
شبِ چهاردهم
چله ی زیارت عاشورا . :)🖤
[ صوتِ زیارت . ]
من حتی وقتی میرم گلزار پا روی قبرا نمیزارم ، نمیدونم بعضیا چجوری میتونن پا روی قلب آدما بزارن ..
یکی میگفت ؛
دائم الرفيق فقط امام حسینِ 'ع'
غیر از اون مابقی همه یه روزی میشن سابق الرفیق . :)
رِفام .
این همه استخون داشتم مشتی چرا قلبمو شکستی ؟ :)
رفامم ..
یه سوال دارم که جوابش تمامِ این روزای منو ساخته ، تمامِ خوابای شبم رو کابوس کرده .
میدونی چیه تا جایی که خودم میدونم هرجا لنگ میزدی ، هرجا فشارِ زندگی داشت خردت میکرد ، من تمامِ خودم بودم ؛
سعی کردم با سلول به سلول تنم سپری بشم برات که یه وقت خراشِ کوچیکی هم بهت نخوره .
فکر میکردم وظیفمه ، فکر میکردم باید ستونِ محکمی باشم که وقتی دنیا باهات نامهربون میشه ، تو یه پناهگاهِ امن داشته باشی .
اما حالا که اینجا ، وسطِ این خرابهها نشستم و دارم به هیچیِ باقیمونده نگاه میکنم ..
#ع_د
رِفام .
رفامم .. یه سوال دارم که جوابش تمامِ این روزای منو ساخته ، تمامِ خوابای شبم رو کابوس کرده . میدونی
یه حقیقتی مثلِ خنجر فرو میره تو قلبم .
تو برای خیلیها شاید تکیهگاه بودی ، ولی برای من تو خودِ مرکزِ دنیام بودی .
قرار بود تو بشی کسی که قلبمو بهش میسپارم ، نه کسی که قراره با تیر مستقیم ، اون قلبِ بیدفاع رو هدف بگیره .
فکر میکردم یه تیمیم ، یه جبهه که هیچچیز و هیچکس نمیتونه ما رو از هم بپاشه .
ولی حالا میبینم تمامِ اون وقتی که من داشتم برایِ تو بنایِ استحکام رو میساختم ، داشتی از پشت ، سنگرِ اصلیِ منو ، قلبم رو ، ویرون میکردی .
میدونی چیه ؟
من هنوزم همونم ؛
هنوزم اونقدر قویام که این حجمِ غیرقابلِ باورِ بیمعرفتی رو مثلِ یه پتویِ سنگین رویِ دوشم بکشم و دم نزنم .
ولی دردِ اصلیم اینجاست که اینهمه استخون داشتم ،
چرا ؟ چرا وقتی تمامِ دنیایِ من خلاصه شده بود تو اون قلبِ لعنتی که به تو سپردمش ، با یه حرکت ، خردش کردی ؟ :)
#ع_د
بعد از اینکه ، از خیانت های تو ، بو برده ام ،
درب و داغان ؟ نه ! .. فقط ناراحت و آزرده ام
گاهگاهی می نشینم ، بی صدا ، در گوشه ای ،
طبق تشخیص مشاورها ، کمی افسرده ام
گاه ، از یک درد مبهم ، پشت بازوی چپم
سخت می نالم ، .. شبیه اینکه خنجر خورده ام ،
فصل تابستان شده ! .. اصلا حواسم جمع نیست
روزها را ، شصت روزی می شود ، نشمرده ام !
مطمئنم گفته بودی ؛ با توام ، تا روز مرگ
من فقط شک می کنم گاهی .. مبادا مرده ام ؟ :)
#محسننظری