eitaa logo
رِفام .
717 دنبال‌کننده
174 عکس
4 ویدیو
0 فایل
'به نام خالق مادر"س" . -رِفام ؟! پژواکِ اصالت ، نشانی از وقارِ بی‌صدا ، نور و لطافتی که در سکوت می‌درخشد ؛🕯🌱 -محتوا ؟ فاقد کپشن cr . -پلی رِفام ؟🎧https://eitaa.com/joinchat/691471905C162f966734
مشاهده در ایتا
دانلود
ازم خبر بگیر اینجا ایرانه ممکنه فردا نباشم . :)
حال من عالیه .
حقا که غمت از تو وفادارتر است .
رِفام .
ازم خبر بگیر اینجا ایرانه ممکنه فردا نباشم . :)
قرار دیدار ما ؟ بیا به سنگ قبر من از این پس ولی بی گریه و زاری ..
از میان مارها جان سالم بدر بردم ؛ امّا مرا یک پروانه کُشت .. :)
ولی من الان دقیقن جاییم که حسِ پوچیِ بعد مووان کردنو دارم درحالی که هنوز مووان نکردم .
نمی‌دانستم دیوانگی است . حماقتِ محض . مثل قماربازی که همه دار و ندارش را ریخته روی دایره . دوستش داشتم و نمی‌دانم چرا ! ! ! شاید چون فکر می‌کردم این بار ، برگ‌هایِ توی دستم ، سرنوشت من را عوض می‌کنند ؛ که شاید می‌توانستم با تنها یک نگاه ، قانونِ بی‌رحمِ احتمالات را زیر پا بگذارم و با احساس ، منطقِ سردِ جهان را به زانو درآورم . شاید چون تنها کسی بود که بلد بود با سکوتش ، ویرانه‌های دلم را مرمت کند . اما همین که دستم را در دستش می‌گذاشتم ، لرزشی که در انگشتانم می‌نشست ، نه از سرِ شوق ، که از جنسِ فروپاشی بود . می‌دانستم دارم خودم را به دستِ طوفانی می‌سپارم که ریشه‌هایم را می‌سوزاند ،‌ حالا که به آن شب‌ها فکر می‌کنم ، حسی شبیه به دویدن در مه دارم . یک‌بار از او پرسیدم ؛ اگر همه چیز تمام شود چه ؟ خندید ؛ آن خنده‌ی لعنتی‌اش که هنوز هم در گوشم می‌پیچد . همان خنده‌ای که به من اطمینانِ کاذب می‌داد و دروغ‌هایِ شیرینش را در تار و پودِ وجودم تنید . اما حالا که به آن میزِ خالی نگاه می‌کنم ، می‌بینم که نه تنها همه چیز را باختم ، که حتی خودم را هم در آن دایره جا گذاشته‌ام .. :)
رِفام .
نمی‌دانستم دیوانگی است . حماقتِ محض . مثل قماربازی که همه دار و ندارش را ریخته روی دایره . دوستش داش
شکست ، آن‌طور که فکر می‌کردم ، یک برخوردِ تند و سریع نبود .. شکست ، یک فرسایشِ آرام بود ؛ مثلِ فرسایشِ صخره‌ها زیرِ باران‌هایِ مداوم . هر روز که نبود ، هر روز که سرد شد ، و هر روز که فهمیدم در نقشه‌ی او ، من فقط یک اتفاق بودم ، نه یک مقصد ، تکه‌ای از وجودم فرو ریخت . حالا جایِ خالی‌اش مثل یک حفره‌ی سیاه در مرکزِ سینه‌ام دهان باز کرده و هر گوشه‌ی این خانه ، هر تکه از این شهر ، بویِ خیانتِ غیرمستقیمِ او را می‌دهد . حالا ، وقتی در تاریکیِ اتاق نشسته‌ام ، صدایِ سکوت ، مثلِ فریادِ آن قماربازِ ورشکسته در گوشم می‌پیچد . درد ، حالا دیگر یک حسِ گذرا نیست ؛ درد ، یک هویت است . شده است پوستِ من . هر بار که می‌خواهم نفس بکشم ، انگار دارم تکه‌هایِ شکسته شده‌ی قلبم را در ریه‌هایم می‌کشم .. :)
رِفام .
_ درد .
درد یک هویت است .. :)