یه روز که از فرط بی حوصلگی و پوچی به ولگردی توی فضای مجازی پناه آورده بودم و همینجور بیتوجه نوتیف هارو باز میکردم یه منشن دیدم و رد شدم ،
ولی چند لحظه بعد یه حسی بهم گفت برگرد و بخونش !
نوشته بود ؛
دیشب با خدا دعوام شده بود .
باهم قهر کردیم ، منم رفتم و یه گوشه اشک ریختم و بعدش خوابیدم .
صبح که بیدار شدم مادرم بهم گفت ،
نمیدونی از دیشب تا صبح چه بارونی اومد .. :)
اتفاقی منم همونشب با خدا بحثم شده بود ..
بهش گفته بودم تو اصلن منو نمیبینی !
باهات قهرم تا موقعی که واقعن بفهمم داری نگام میکنی .
اولش که به پیام برخوردم شوکه شدم ، با خودم گفتم این چه حکمتیه که ملت معجزشو میبینن و من فقط زخماشو ؟ ..
#ع_د
رِفام .
یه روز که از فرط بی حوصلگی و پوچی به ولگردی توی فضای مجازی پناه آورده بودم و همینجور بیتوجه نوتیف ه
ولی الان که از خیلی چیزها گذشتم ..
الان که به روزای سخت عادت کردم ..
الان میفهمم حکمت خدا توی همون چیزهایی پنهان میشه که ما از شدت درد نمیبینمشون .
شاید برای شما نامفهوم باشه ولی ،
معجزه ای که خدا واسه من کنار گذاشته بود همین امیدی بود که ازم سلب نمیشه ،
آخه میدونی ، آدمیزاد با امیده که زندست ، اگه امید نداشته باشه که زنده نمیمونه !
معجزه ی پایدار زندگی من امیدی بود که سفت بمن چسبیده و نمیزاره این اسکلت باقی مونده ی قلبم رو باد ببره ، اجازه نمیده که این حس نحیف وابسته به زنده بودن سرد بشه ، تموم بشه و یا از درون فرو بریزه .
خیلیا بهم میگن ..
مشکل تو همین امید بیخودیه که داری ، اون رفته ، همچی تمومه ، بسه !
ولش کن ، بگذر ، بیفایدست .
ولی خب من میفهمم این معجزه ی پایداره که منو سرپا نگه داشته ، اخه خب جوری بگم که آدمیزاد به امید زندست ؟
چجوری بگم که بعضی امیدها ، نه برای رسیدن که ، برای زنده موندنن . :)
#ع_د
تا همت عشق است چرا منت مرگ ؟
باید به شهیدان تو پیوست حسین ..
#شهید_حمیدرضا_رجب_زاده
هدایت شده از پلی رِفام .
زمان:
حجم:
6.8M
من عاشقت بودم .. تو حاشا کن . :)