رِفام ..
هنوز هم وقتی نامش در ذهنم میپیچد ، قلبم با همان ولعِ همیشگی میتپد ؛
او هنوز هم برای من ، مقدسترینِ تمامِ جهانهاست .
اما در میانهی این عشقِ بیکران ، من با استخوانهایی میجنگم که انگار از شدتِ شنیدنِ حرفهای او ، شکسته و قلبم را دریده اند .
او وقتی از بدیهای من میگفت ، من نه تنها باور میکردم ، بلکه با تمامِ وجود میخواستم آن بدیها را به جان بخرم و اصلاح کنم تا فقط بتوانم در کنارش باشم .
آنقدر با دقتِ کلماتش ، خودم را در قالبِ یک آدمِ بد بازسازی کردم که دیگر راهی برای بازگشت به خودِ واقعیام نمیدیدم .
او از بدیهای من میگفت و من ، در اوجِ عاشقی ، فکر میکردم شاید واقعاً همانگونه هستم که او مرا میبیند .
او از نفرتِ خود به من میگفت و من ، از سرِ عشق ، آن نفرت را هم میپذیرفتم .. :)
#ع_د
#ششماهویکروز
تو با آسودگی در خوابیُ هرگز نمیدانی ؛
که من تا صبح ، با ماهِ خیالت قصه ها دارم .. :)