eitaa logo
رفیق!🖤
47 دنبال‌کننده
304 عکس
248 ویدیو
4 فایل
«رفیق!» اینجا همه چیز از رفاقت با امام زمان (عج) شروع میشه؛ جایی که بی‌تعارف از دلتنگی‌هامون می‌گیم و برای قدم برداشتن به سمتِ آقا، هم‌سفر می‌شیم..🕊💚✨ 💬 درد و دل‌های محرمانه‌ی تو: https://abzarek.ir/service-p/msg/4111860
مشاهده در ایتا
دانلود
رفیق!🖤
در روزگاران قدیم توی شهر حله یه آقای عاشق و منتظر امام زمان(عج) به نام شیخ علی زندگی می کرده..✨
شیخ علی، همیشه منتظر آقا بودھ و کلی ام امام زمان رو سرزنش میکرده و میگفته که: آقاجان اخه دلیل این همه سال غیبت چیه؟!🙁 چرا ظهور نمیکنین؟!🥺 لااقل توی همین شهر حله هزاران نفر عاشق شمان... این همه یار دارین... اخه واسه چی ظهور نمیکنین تا دنیا رو پراز عدل کنین؟؟؟!😩😞
رفیق!🖤
شیخ علی، همیشه منتظر آقا بودھ و کلی ام امام زمان رو سرزنش میکرده و میگفته که: آقاجان اخه دلیل این ه
با همین افکار و گفتار روزها رو پشت سر میذاره تا اینڪھ..! یک روزی میره توی بیابون و همینارو به امام زمان میگه...🚶🏾‍♂ توی همین حال بوده که یهو یڪ اقای عربی میان و میگن: «جناب شیخ به چه کسی این همه عتاب و خطاب میکنی؟!» شیخ علی هم با ناراحتی میگن: « خطابم به امام زمانِ ڪہ با این همه مخلصینِ صمیمی ڪہ تعداد اونا در این زمان اونم فقط در شهر حله، بیش از هزاااار نفر ِ و با اییین همه ظلم و ستمی که جهان رو فرا گرفته پس چرا امام زمان ظهور نمیکنه؟؟؟؟؟؟!» 😩🥺🤕💔
مرد عرب میفرمایند: «ای شیخ، صاحب الزمان من هستم. مطلب این چنین نیست که تو تصور می کنی. اگر تعداد اصحاب من به سیصد و سیزده نفر می رسید، قطعا ظاهر می شدم. در شهر حله هم که گمان می کنی بیش از هزار نفر مخلص واقعی موجود است؛ اخلاص آنان حقیقی نیست، مگر اخلاص تو و فلان قصاب شهر»
امام زمان ادامه میدند: «اگر می خواهی حقیقت مطلب بر تو مکشوف شود، در شب جمعه مخلصین را دعوت کن و برای ایشان در صحن حیاط خانه خود مجلسی برپا نموده و آن قصاب را هم دعوت کن و دو بزغاله بالای بام خانه ات بگذار و منتظر ورود من باش تا واقع امر را به تو نشان دهم و تو را متوجه اشتباهت کنم!»
آقا امام زمان سخنانشون رو میگن و غائب میشن(: 💔
رفیق!🖤
آقا امام زمان سخنانشون رو میگن و غائب میشن(: 💔
شیخ علی ام با خوشحالی تماااام به حله برمیگرده و ماجرا رو برای قصاب تعریف میکنه🤩✨ و به این نتیجه میرسند که از بین هزااران نفری که می شناختند و میدونستند عااشق امام زمان هستند و منتظرای واقعی میدونستندشون، چهل نفر رو انتخاب کنند و شیخ علی از اونا دعوت کنه و شب جمعه برای ملاقات امام زمان به خونه شیخ علی آقا تشریف بیارن...😍🍃
رفیق!🖤
شیخ علی ام با خوشحالی تماااام به حله برمیگرده و ماجرا رو برای قصاب تعریف میکنه🤩✨ و به این نتیجه میر
میگذره و میگذره تاا روز ملاقات فرا میرسه😃😍🤩 مرد قصاب و اون چند نفر مخلص در حیاط شیخ علی جمع میشن و با وضو شروع میکنن به دعا و ذکر و صلوات و منتظر آقا امام زمان(عج) میشن(: از اونور شیخ علی اون دوتا بزغاله رو طبق فرموده امام زمان(عج) بالای پشت بوم میبره..🐑🐑✨
رفیق!🖤
میگذره و میگذره تاا روز ملاقات فرا میرسه😃😍🤩 مرد قصاب و اون چند نفر مخلص در حیاط شیخ علی جمع میشن و
پاسی از شب گذشته بود و همه همچنان منتظر آقا بودن تا اینکه...😃 ناگهان نورِ عظیمِ درخشانی در جو هوا ظاهر شد و همه جاا رو روشن کرد و در حالی که چند برابر از افتاب و ماه، درخشنده تر بود به سمت خانھ شیخ رفته و بالای پشت بوم خونه قرار گرفت...😍🥺✨
رفیق!🖤
پاسی از شب گذشته بود و همه همچنان منتظر آقا بودن تا اینکه...😃 ناگهان نورِ عظیمِ درخشانی در جو هوا ظا
زمانی نگذشته بود که صدایی از پشت بوم بلند میشه ومرد قصاب رو امر به رفتن به پشت بوم میکنه....🚶🏿‍♂ آقای قصاب اطاعت میکنه و به بالای پشت بوم میره و امام زمان بهش امر میکنه که یکی از اون دو بزغاله رو نزدیک ناودان بام ببره و سر ببره، بنحوی که تمام خون اون بزغاله از ناودان در وسط حیاط بریزه... قصاب به فرموده آقا عمل میکنه...😁
رفیق!🖤
زمانی نگذشته بود که صدایی از پشت بوم بلند میشه ومرد قصاب رو امر به رفتن به پشت بوم میکنه....🚶🏿‍♂ آق
اون چهل نفر به ظاهر عاشق و مخلص و منتظر امام زمان(عج) با دیدن خونی که از ناودان میریزه با خودشون میگن که حتما آقا سر قصاب رو بریده و این خونی که از ناودان میریزه خون قصابه!💔
رفیق!🖤
اون چهل نفر به ظاهر عاشق و مخلص و منتظر امام زمان(عج) با دیدن خونی که از ناودان میریزه با خودشون میگ
لحظاتی میگذره و دوباره صدایی از بالای پشت بوم میاد و به شیخ علی امر میکنه که به بالای پشت بوم بره و شیخ علی هم اطاعت میکنه...🚶🏿‍♂ وقتی میره بالای پشت بوم میبینه که قصاب سالم و سلامت در محضر امام ایستاده!😳😉 قصاب به امر آقا، بزغاله دوم رو هم پای ناودان میبره و مثل اولی ذبح میکنه!🤫 این بار هم دوباره خون به حیاط میریزه و باعث تردید بیشترِ حاضرینِ مثلا مخلص میشه!😑
رفیق!🖤
لحظاتی میگذره و دوباره صدایی از بالای پشت بوم میاد و به شیخ علی امر میکنه که به بالای پشت بوم بره و
حاضرینِ عاشقِ حضرت گمان میکنند که حتما آقا سر شیخ علی رو بریده و اینم خون شیخه..!😨😱 با خودشون میگن بعید نیست به امر حضرت نوبت به ما برسه که بریم بالای پشت بوم و...😱🤯😭 پس دربه حیاط رو باز میکنن و فرار رو بر قرار ترجیح میدن و میرن!!!😊💔