eitaa logo
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
4.6هزار دنبال‌کننده
21.5هزار عکس
8.6هزار ویدیو
303 فایل
دلبسته‌دنیا‌که‌عاشق‌شهادت‌نمی‌شود🌷 رفیق‌شهیدمْ‌دورهمی‌خودمونیه✌️ خوش‌اومدی‌رفیق🤝 تأسیس¹⁰/⁰³/¹³⁹⁸ برام بفرست،حرف،عکس،فیلمی،صدا 👇 https://eitaayar.ir/anonymous/vF1G.Bs4pT جوابتو👇ببین @harfaton1 کپی‌آزاد✅براظهورصلوات‌📿هدیه‌کردی‌چه‌بهتر
مشاهده در ایتا
دانلود
سید شهیدان اهل قلم بسم رب الشهدا و الصدیقین♥️ در مسلخ عشق صدای قدم های عاشقانی را می شنوی که هیاهوی جنگ،آنها را شیفته و دلداده ی فراق از دنیا کرده است. و ستارگانی را میبینی که از بُعد وجودی خویش فاصله گرفته اند و طراواتِ خدا، در رگ های به خون بسته جاری شده است. گویا هنر،طنین اتفاقاتی اینچنین دلنواز بوده است؛ که تن های عریان قلم،زبانِ رویداد های عاشقانه شد. و تو... ای آوینی ... مُهری بودی،محکم،استوار و خالص که نجوای درونت تو را شیدا ساخت. و امروز؛ اهل قلم به محبت تو ریشه ی نوشتن را زندگی دادند.. مشتاق وصال ای هم رفیق♥️ 🖊مریم مجیدی 🖌 📚موضوع مرتبط: 📆مناسبت مرتبط: تاریخ شهادت
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
سیدمرتضی آوینی 20 مهر 1326 در #شهر_ری به دنیا آمد. در سال 1333 کلاس اول دبستان را در #خمین به پایان
بازگشت به پیام قبل سالروز اگر مطالعه نکردین حتما مطالعه کنید شادی روح شهید عزیز فاتحه صلوات+وعجل فرجهم 🕊رفیق شهیدم🕊 @Refighe_Shahidam313 ┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
از عنایات امام رئوف است که بعد از مشهد سربچرخانی و دلبر به کنارت باشد... #دلبرانه
عرض شود خدمتتان …! شاید بهترین عروسی و بهترین تالار و بهتریڹ لباس و بهترین جهیزیه و بهترین خونه و خلاصه از همــــــــــه چی بهترینش آرزوی هــــــر کسی باشه…😅 امــــــــــا…😋☝️ برای ما بچه مذهبیها فانتزی یعنی: تو حرم امام رضا 🕌 علیه السلام عقد کنیم💍 بعد مراسم بریم گلزار شهدا و یه دل سیــــــــــر تشکر کنم... ماه عسل بریم کربلا😢 هر سال بریم راهیان خادمی و اردو جهادی و یک عالــــــمه کارای فرهنگی 😍 شبهای جمعه بریم هیئت😌 وقتی دعوامون شد یهوو یک اس ام اس از طرف عشقمون بیاد که؛ میشه دوستم داشته باشی... دوتایی شبا قدم بزنیم. وقتی دارم غیبت میکنم بپره وسط حرف زدنمو و شروع کنه به گفتن مدح مولا علی علیه السلام😁 خلاصه اینکه تو زندگی به هیــــــچی جز رضایت خدا و رابطه عبد با مولا فکر نکند خدایا روزی همه کن همسری ائمه پسند... 🕊رفیق شهیدم🕊 @Refighe_Shahidam313 ┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
. آسمان ها را به دنبالت گشتیم! ای ❤️ـعشق... در زمین یافتیم؛ شلمچه... هدایت شد دل مان در شلمچه! مراق
شلمچـہ آسمانےاست سرشار از ستارههاے سرخ شلمچـہ بهار است لبریز از گلهاے محمدے شلمچـہ دریاست ، مواج از موجهاے عاشقـے 🌹تا قدم نگذارے نمیدانے ڪجاست ... 🕊رفیق شهیدم🕊 @Refighe_Shahidam313 ┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
☘ امام رضا(ع) برادر بزرگتر،‌ مانند پدر است.🌺 وسائل الشیعه #حدیث #برادر #پدر رفیق شهیدم @Refighe_S
«پیامبرگرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم»: المَهدِی طاووسُ أَهلِ الجَنَّةِ... مهدی(ع) طاووس اهل بهشت است... (الشِّهاب‌ فی‌الحِکَمِ و الآداب، ص ١٦) 🕊رفیق شهیدم🕊 @Refighe_Shahidam313 ┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام علکیم خوش اومدین به محفل خودتون عصر جمعه تون بخیر... ممنون که رفیق شهیدم رو مهمون نگاه هاتون کردین از همیاری و مشارکت شما ممنونیم✌️✌️✌️ اعضاء و خادمان رفیق شهیدم رو از ✌️A ی خیرتون محروم نکنید
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
#نسل_سوخته براساس داستان واقعی به قلم #شهید_مدافع_حرم #سید_طاها_ایمانی #رمان_واقعی #رمان #قسمت
سوخته: اولین قدم غیر قابل وصف ترین لحظات عمرم ... رو به پایان بود ... هوا گرگ و میش بود و خورشید ... آخرین تلاشش رو ... برای پایان دادن به بهترین شب تمام زندگیم ... به کار بسته بود ... توی حال و هوای خودم بودم که صدای آقا مهدی بلند شد ... - مهران ... سرم رو بلند کردم ... با چشم های نگران بهم نگاه می کرد... نگاهش از روی من بلند شد و توی دشت چرخید ... رنگش پریده بود ... و صداش می لرزید ... حس می کردم می تونم از اون فاصله صدای نفس هاش رو بشنوم ... توی اون گرگ و میش ... به زحمت دیده می شد ... اما برعکس اون شب تاریک ... به وضوح تکه های استخوان رو می دیدم ... پیکرهایی که خاک و گذر زمان ... قسمت هایی از اونها رو مخفی کرده بود ... دیگه حس اون شبم ... فراتر از حقیقت بود ... از خود بی خود شدم ... اولین قدم رو که سمت نزدیک ترین شون برداشتم ... دوباره صدای آقا مهدی بلند شد ... با همه وجود فریاد زد ... همون جا وایسا ... پای بعدیم بین زمین و آسمان خشک شد ... توی وجودم محشری به پا شده بود ... از دومین فریاد آقا مهدی ... بقیه هم بیدار شدن ... آقا رسول مثل فنر از ماشین بیرون پرید ... چند دقیقه نشستم ... نمی تونستم چشم از استخوان شهدا بردارم ... اشک امانم نمی داد ... صبر کن بیایم سراغت ... ترس، تمام وجودشون رو پر کرده بود ... علی الخصوص آقا مهدی که دستش امانت بودم ... از همون مسیری که دیشب اومدم برمی گردم ... گفتم و اولین قدم رو برداشتم ... سوخته: دست های خالی با هر قدمی که برمی داشتم ... اونها یک بار، مرگ رو تجربه می کردن ... اما من خیالم راحت بود ... اگر قرار به رفتن بود... کسی نمی تونست جلوش رو بگیره ... اونهایی که دیشب بیدارم کردن و من رو تا اونجا بردن ... و گم شدن و رفتن ما به اون دشت ... هیچ کدوم بی دلیل و حکمت نبود... چهره آقا رسول از عصبانیت سرخ و برافروخته بود ... سرم رو انداختم پایین ... هیچ چیزی برای گفتن نداشتم ... خوب می دونستم از دید اونها ... حسابی گند زدم ... و کاملا به هر دوشون حق می دادم ... اما احدی دیشب ... و چیزی که بر من گذشته بود رو ... باور نمی کرد ... آقا رسول با عصبانیت بهم نگاه می کرد ... تا اومد چیزی بگه... آقا مهدی، من رو محکم گرفت توی بغلش ... عمق فاجعه رو ... تازه اونجا بود که درک کردم ... قلبش به حدی تند می زد که حس می کردم ... الان قفسه سینه اش از هم می پاشه ... تیمم کرد و ایستاد کنار ماشین ... و من سوار شدم ... آخر بی شعورهایی روانی ... چند لحظه به صادق نگاه کردم ... و نگاهم برگشت توی دشت ... ایستاده بودن بیرون و با هم حرف می زدن ... هوا کاملا روشن شده بود ... که آقا مهدی سوار شد ... پس شهدا چی؟ ... نگاهش سنگین توی دشت چرخید ... با توجه به شرایط ... ممکنه میدون مین باشه ... هر چند هیچی معلوم نیست ... دست خالی نمیشه بریم جلو ... برای در آوردن پیکرها باید زمین رو بکنیم ... اگر میدون مین باشه ... یعنی زیر این خاک، حسابی آلوده است ... و زنده موندن ما هم تا اینجا معجزه ... نگران نباش ... به بچه های تفحص ... موقعیت اینجا رو خبر میدم ... آقا رسول از پشت سر، گرا می داد ... و آقا مهدی روی رد چرخ های دیشب ... دنده عقب برمی گشت ... و من با چشم های خیس از اشک ... محو تصویری بودم که لحظه به لحظه ... محو تر می شد ... . . .ادامه دارد... 🌸نويسنده:سيدطاها ايماني🌸 رمان های عاشقانه مذهبی 🌹🌹🌹🌹🌹🌹 بامــــاهمـــراه باشــید🌹 ┄┅══••✼❣🍃🌺🍃❣✼••══┅┄ @Refighe_Shahidam313