من بدون اینکه مشکلاتم ُ به خانوادم بگم بزرگ شدم ، پس اگه با تو راجبش صحبت کردم بدون خیلی بیشتر دوست دارم .
رفتم بخوابم.
رفتم همه چیز رو فراموش کنم
همه چیز را
چشم هایش
موهایش
دستانش
و خودم رو بسپرم به سرنوشت...
خواستم آیندم به دست خدا نوشته بشه.
ولی نشد وایب قهوه ایش نذاشت عطر موهاش نذاشت صمیمیت و مهربونیش... سلیقه ی خاصش نذاشت....
رفتم بی خیال بشم...
گفتم وللش خدایا هر چی تو بگی ولی.....
نشد دیگه...
عکساش فیلم هاش....
خاطراتش نذاشت.
مخصوصا چشماش...درست مانند قهوهای تلخ و داغ دلچسب ولی غمگین خواب را ازم گرفت:)☕️
انعکاس.
شاید چیزی نگم ؛ ولی در تمام سکوت هایم بار ها نامت را فریاد زدهام .
طوری ک اگر در چشمانم نگاه کنی کر خواهی شد:)..