.
🤍#رمان کوله بار عشق🤍
#قسمت_پنجاه_و_پنجم
• مصطفی •
الان شماها میخواید اینجا بمونید؟؟یکیتون بره من و امیر اینجاییم..
_نه هستیم.
+برو..لازم نیست تو باشی..علی سامان شماها هم برید.
علی:این چه حرفیه.
+ناموسا برید.
علی:وقت شوخی نیست مصطفی.
+پس ماهی که جمعه نداره وقت شوخیه؟؟
سامان:از دست تو!خیلی خب میریم..حسین میرسونیمت.
_من اینجا میمونم.
+صدامو کلفت کردمو اداشو در اوردم و گفتم:من اینجا میمونم!!رئیس جمهور،نمیخواد اینجا بمونی برو خونت بگیر بخواب.
_یعنی من دارم برات.
+باشه فقط برووو.
_خدافظ.
علی:خدافظ.
سامان:خدافظ.
+برید که برنگردید..
حسین برگشت سمت من.
غلط کردم برووو.
_سری از نشانه ی تاسف دادم و رفتم بیرون.
ادامه دارد ...
.
🤍#رمان کوله بار عشق🤍
#قسمت_پنجاه_و_ششم
• مصطفی •
یعنی خدا نکنه داداش بزرگ داشته باشی...بدبختی
_چرا بعضی مواقع به کارت میان
+اخخخ یادم رفت به مجتبی خبر بدم یعنی اگه بدم...
فاتحم خوندست اونم کییی مجتبی که کلا با من مشکل داره
_باتو مشکل نداره!با زن نگرفتنت مشکل داره
+کلا همشون با زن گرفتن من مشکل دارن،بزار این مشکلات تموم شه اونوقت زن میگیرم.
_اصلا نترس!مشکلات عمرا تنهات بزارن..تازه ازدواج کنی یه جور دیگه مشکله.
+اون که اره.
_تو الان نمیری سرکار؟
+بابا مرخصی گرفتم.
_چه پسر خوبی.
+اختیار داری،فدام شی.
_به قول زهرا:هروقت زن گرفتی زنت فدات میشه.
+اون که قطعا فدام میشه!ازخداشم باشه.
نجیب نیستم که هستم
پول ندارم که دارم
ماشین ندارم که دارم
قد ندارم که دارم
خونه ندارم که دارم
خوشگل نیستم که هستم.
_چیزی جا نذاشتی؟
+خیر.
_مسخره کلا تو مسخره ای.
+رو دادم بهت هااا ببند اون فکتو.
_بی تربیت.
+قشنگ یعنی قشنگاااا به تو رفتم.
ادامه دارد ...
ولی به هر کسی نگو زندگی،
کسی که زندگیت باشه میفهمه کِی ناراحتی، کِی دلت سکوت میخواد، کِی دلت حرف میخواد؛ کسی که زندگیته وقتی پیدات نیست زنگ نمیزنه دعوا کنه بگه مشکوکی، سرک بکشه، زنگ میزنه از استرس صداش میلرزه، نگرانته؛ میگم به هرکی نگو زندگی چون زندگیت اونیه که هرکاری میکنه تو بخندی.
تنها چیزی که خوب میدانم این است:
روحم مملو از زخمهاست اما مهم این است که هنوز روی پاهای خودم ایستادهام …
.
🤍#رمان کوله بار عشق🤍
#قسمت_پنجاه_و_هفتم
💫زهرا
سه ساعتی میشد فقط زل زده بودم به سقف...چرا هیچی یادمنمیومد؟؟؟نه اسمم...نه فامیلم...
هیچیِ هیچی..
چشامو روی هم فشار دادم تا بلکه چیزی یادم بیاد..
سرگیجه عجیبی بهم دست داد...ماشین...زد بهم..جیغ من...و زهرا گفتنای یه نفر...
از روتخت بلند شدم درد بدی رو تو گلوم حس کردم..
ولی اهمیت ندادم..همه ی اینا مثل یه فیلم از جلو چشام رد میشد!
برام ترسناک بود....شروع کردم داد زدن...
• مصطفی •
صدای جیغ زدنای یه نفر از سمت بخش مراقبت های ویژه میومد پرستار یه نگاهی به ما کردو بدو بدو وارد بخش شد..
منو امیر هم رفتیم دیدیم صدا داره از اتاق زهرا خارج میشه..
پرستار یه چیزی تزریق کردو اومد بیرون..
×چی شده؟؟؟
+اتفاقی افتاده؟
*باید تبریک بگم بهتون!کم کم حافظه ی بیمارتون داره برمیگرده! این علامتا هم چیز عادی هستش...
+خیالمون راحت باشه؟
*بله
×کی کاملا حافظش برمیگرده؟
*شاید یک ساعت یا شایدم کمتر..
الانم بفرمایید بیرون تا یقه منو نگرفتن.
ادامه دارد ...
.
🤍#رمان کوله بار عشق🤍
#قسمت_پنجاه_و_هشتم
• مصطفی •
رو صندلیا نشستیم...گوشیمو در اوردم و شماره ی مجتبی رو گرفتم...
بعد از چند بوق جواب داد..
تمام ماجرارو گفتم..حسابی عصبانی شده بود چرا زودتر به من نگفتی..گفت خودشو الان میرسونه.
-سلام مجدد اقایون.
+به،الیاس اقا حالی احوالی؟؟
-شرمنده دیگه!درگیر بودم.
×دشمن امام زمانمون شرمنده باشه...
-حال بیمارتون چطوره؟
×به لطف شما حافظش داره برمیگرده.
-پس بهوش اومد؟؟
+خسته نباشی پهلوان،خدا قوت دلاور...یک ساله بهوش اومده.
-مصطفی جدیدا زیاد چاخان میگیااا.
+ممنونم از نظر قشنگتون.
-باشه بابا قهر نکن دیگه.
+تو کی هستی که بخوام باهات حتی قهر کنم.
-بیا قهر کردی.
+مگه بچم؟
-بعضی وقتا میشی...
×متاسفانه از یه جایی به بعد عقلش رشد نکرد و بخاطر دماغ کنار کشی کرد!
-اصکی رفتی جانم اصلا موضوع ربطی به این نداشتاااا.
×خیلی خب حالا.
ادامه دارد ...
یه جایی از زندگی، دیگه از بس زخم میخوری،
احساساتت خاموش میشن و حست میشه اونجایی ك تو کتاب بلندی های بادگیر میگه:
هرچه روحم بیشتر زجر میکشد برای تسکینش بی عاطفهتر میشوم..:)
شاملو میگه که:
اشکها را پشت لبخندی مخفی میکنیم که خیلی درد میکنه، و هیچکس نمیفهمه ما را دردِ همین نفهمیدن میکشه، نه زخمها.
حق گردنتونه؛
اگه کسی بعد شما نتونه کسی رو دوست
داشته باشه، نتونه اعتمادکنه، نتونه زندگی کنه.