#عاشقانه_دو_مدافع
#قسمت_سی_و_دوم
خب ببخشید
- نمیبخشم
إ علی
- إ اسماء
فاطمه اومد پیشمو دستشو گذاشت رو کمرشو وگفت:دارید پشت سر من
غیبت میکنید؟بسته دیگه بیاید سفره رو آماده کردم.
آخر هفته عقد اردلان بود. نمیدونم به زهرا چی گفته بود که همون جلسه
اول قبول کرده بود
با علی دنبال کارهای خودمون و مراسم اردالان بودیم
تولد امام رضا نزدیک بود و قرار بود عقدمونو تو حرم بخونن و همونجا هم
ثبتش کنیم
لحظه شماری میکردم برای اون روز
حلقه هامونو یه شکل سفارش دادیم. علی انگشتر عقیق خیلی دوست داشت
اما بخاطر من چیزی نگفت
مراسم اردالان تموم شد و از همون بعد عقد دنبال کارهای عروسی بود.
درس زهرا که تموم شده بود اردلان بخاطر تحصیلاتش راحت تو سپاه
استخدام شد و مشکلی نداشتند.
اما من و علی بخاطر درسمون مجبور بودیم عروسیمونو عقب بندازیم
بلیط قطار واسه ۸صبح بود
مشغول آماده کردن ساک لباسامون بودم
علی یه گوشه نشسته بود با لبخند نگاهم میکرد
- علی جان چیه باز اونطوری نگاه میکنی باز چه نقشه ای تو سرته ها؟؟
از جاش بلند شد و همونطور که میومد سمتم با خنده گفت هیچی یاد این
شعره افتادم:
دوست دارم خنده ات را،چادرت
را بیشتر
هست زیبا سادگی از هرچه زیبا
بیشتر
ما دوتا_ماه عسل_مشهد-حرم،
صحن عتیق
عشق میچسبد همیشه،پیش آقا
بیشتر
_ خندیدم و گفتم حاالا بزار ما عقد کنیم ماه عسل پیشکش بعدشم اخمی
کردم و گفتم: نکنه میخوای این سفرو ماه عسل و یکی کنی آره علی
خانومم. ماه عسل جای خود من از الان به اون روزها فکر میکنم.
- لبخندی از روی رضایت زدم و به کارم ادامه دادم
اسماء
- جانم علی
ینی فردا میشی مال خود خودم
_ من الانم مال خود خودتم. حالا هم برو استراحت کن از سرکار اومدی
خسته ای.
کمک نمیخوای؟؟
- دیگه تموم شد منم ساک رو ببندم میخوابم
کارهامو تموم کردم اما خوابم نبرد به فردا فکر میکردم،به روزهایی که
خیلی زود گذشت و روزهایی که قرار بود در کنار علی بگذره ولی ای کاش
نمیگذشت. وقتی پیشش بودم دلم میخواست زمان متوقف بشه و زمین از
حرکت بایسته
هیییییی...
تو حال هوای خودم بودم که یکی دستشو گذاشت روشونم
برگشتم علی بود
إ بیدار شدی
- آره دیگه اذانه خانوم. تو نخوابیدی،داشتم فکر میکردم
_ به چی
به تو
علی همیشه پیشم میمونی؟؟
- معلومه که میمونم. دستشو گذاشت رو قلبش گفت تو صاحب قلب علی
هستی مگه میتونم بدون قلبم نفس بکشم
حالا هم پاشو نمازمون قضا میشه ها...
سجاده هامونو پهن کردم و چادر نمازم سرم کردم.
- آقا شما شروع کنم من به شما اقتدا کنم
با لبخند نگاهم کردو گفت:آخ چه حالی بده این نماز
الله اکبر...
_ واقعا هم چه نمازی شد اون نماز
انگار همه ی فرشته ها از آسمون برای تماشای ما اومده بود.
ُ السلام و علیکم و رحمه الله برکاته
بعد از تموم شدن نمازش دستشو آورد بالا و با صدای تقریبا بلندی دعا کرد
خدایا شکرت که یه فرشته ی مهربونو نصیبم کردی
قند تو دلم آب شد. صاحب قلب مردی بودم که قلبم رو به تسخیر درآورده
بود.
سوار قطار شدیم
پدر مادروها تو یه کوپه نشستن
من و علی و اردالان و زهرا هم تو یه کوپه، فاطمه هم بخاطر امتحاناتش!!!!...
.
.
رِهـٰاف:)
به قول حاج قاسم؛ نترسیم و نترسانیم... 🤚🏻 این جنگ را شما شروع می کنید ولی پایانش را ما ترسیم می کن
حاج قاسم بابامون اومده پیشت، هواشو داشته باش😭😭😭
ولی من هنوز منتظر یه سخنرانی بودم اقاجان که دل مردمو قرص کنی😭💔من هنوز آرزو داشتم بیام شمارو ببینم😭😭🖤
+ جنگ دوازده روزه حوالی عید غدیر بود.
+ اغتشاشات اخیر چند روز بعد از ولادت امیرالمومنین علیهالسلام بود، که اعتکافای شهر تعطیل شد
+ و حالا، چند روز مونده به شهادت امیرالمومنین علیهالسلام!
چیزی جز این بیت شعر به ذهنم نمیرسه:
کینه دارد ز محبانِ علی قومِ یهود؛
یک تنه خیبرشان را به فنا داد علی !
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربون اون آرامشت برم🥺😭💔
هرگز سست نشوید!
و غمگین نگردید ؛ و شما
برترید اگر ایمان داشته باشید
آل عمران آیه۱۳۹
فراموش نکنید ؛ صاحب این مملکت امامِ زمانه !
گر پدر نیست ، تفنگ پدری هست هنوز .
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما سینه زدیم
بیصدا باریدند💔
مامدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند🥀🖤
از این پس، شاهد هلهله و پایکوبیِ شامیان خواهیم بود، صبر داشته باشید و به خدا توکل کنید که حق، بر باطل پیروز خواهد شد، چرا که عاشورا در حال وقوع است.