خورشید غروب کرده بود. چراغ قوه ای برداشتم و وارد بالکن شدم. با دقت به همه چیز نگاه کردم. یکدفعه لوییس رو دیدم که مثل دیشب کنار چاه نشسته بود. برگشتم و به کمد نگاه کردم. همه چیز عادی بود. کلید هارو سر جاش گذاشتم و در اتاق رو بستم. بعد روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم. از بیرون صدای همون مرد رو شنیدم که به در میکوبید و میگفت:«در رو باز کنید! ما باید بریم، من نمیتونم بدون اون برم»
اعتنایی نکردم و چند دقیقه بعد خوابم برد. صبح که بیدار شدم متوجه شدم در اتاق بازه. به طبقه پایین رفتم و دیدم مامان بزرگ داره چای میخوره. با عجله به طرفش رفتم، دستم رو روی میز کوبیدم و با جدیت گفتم:«بهم بگید لوییس کیه؟» آهسته سرش رو بالا آورد و با غم خاصی که توش چشماش داشت نگاهم کرد. بی توجه به سوالم پرسید:«تو دیشب توی باغ بودی، چرا؟» موهامو پشت گوشم انداختم و گفتم:«انگشترم افتاد پایین، رفتم بیارمش» به سختی از روی صندلی بلند شد و روی مبل نشست. بعد مثل همیشه مشغول خوندن کتاب شد. روبه من کرد و گفت:«میشه عینکمو از تو اتاق بیاری؟»
شونه بالا انداختم و بی حوصله به طرف اتاقش رفتم. عینک رو برداشتم و بهش دادم. بعد کنارش روی مبل نشستم و چند خط از کتابش خوندم. چند ساعت گذشت. کتاب رو کنار گذاشت و بلند شد. بعد لباس پوشید تا از خونه خارج بشه. بعد گفت:«من دارم میرم بیرون، در کمد رو باز نکن، از خونه خارج نشو و توی باغ نرو. اگه حوصلت سر رفت میتونی کتاب بخونی یا شمعدونی هارو تمیز کنی.» لبخندی زدم و برای بدرقه تا جلوی در دنبالش رفتم. به محض خروجش لبخند شیطنت آمیزی روی لبم نشست. چطور میتونم این کارها رو نکنم وقتی کلی راز دیگه برای کشف کردن وجود داره؟ اول به سراغ شمعدونی ها رفتم و تا شب مشغول تمیز کردنشون شدم. ساعت تقریبا 8 شب بود. کاپشنم رو پوشیدم و تا خواستم از اتاق خارج بشم یکدفعه صدای جیغ و فریاد شدیدی از طبقه پایین به گوش رسید. ترس عجیبی به جونم افتاد. با پاهای لرزان از اتاق خارج شدم و از طبقه بالا به پایین نگاه کردم. مرده ای داخل یک کفن خونی روی زمین افتاده بود و زنی بالای سرش گریه میکرد. من هم میخواستم از ترس جیغ بزنم اما یکدفعه دستی از پشت جلوی دهنم رو گرفت. همون دختر موخرمایی بود. با صدای ملایمی گفت:«نترس.. نترس... اون دیگه مرده. چرا از مرده ها میترسید؟ آدما وقتی زنده اند ترسناک تر اند»
سعی کردم طولانی ترش کنم که حکم دوپارت داشته باشه
بچهاا خودم بیشتر برای ادامش ذوق دارمم😦
-پناهگاه𓏲࣪.
پشت صحنه. ما اینجا داریم زحمت میکشیم(به خط میخیم توجه نکنید😦🙏🏻)
اولین روز آذرماه، زنگ ورزش نشسته بودیم یه گوشه.
یکی از بچه ها گفت حوصلم سر رفته داستان ترسناک بنویس بخونم.
منم الکی یچیزی نوشتم تا اینکه شد داستان روح باغ💁🏻♀
-پناهگاه𓏲࣪.
وااایییی ذوققق😭 ببین اون مُرده هه یا اتفاقات تو کمد چیزاییه که از گذشته دیده میشه. ولی لوییس تو باغ
زدم گوگل هم واسه مرد بود هم زن😂