راستش رو بخوام بگم اولش خیلی میترسیدم 😬
میگفتم اگه کسی جدی نگیره چی؟
اگه پستام بچگونه به نظر بیاد چی؟
درسته که اولش خوب پیش نرفت☹️
ولی همون پستای ساده، همون عکسای معمولی،
کمکم حال و هوای مدرسهمونو عوض کرد.
یهجور حسِ "خودمونی تر و صمیمیت بیشتر" پخش شد تو کلاسا و حیاط 🌿
میدونین چی برام باحال بود و شگفت زدم کرد؟
اونایی که هیچوقت تو برنامهها شرکت نمیکردن،و باید برای یه برنامه با التماس می رفتیم سمتشون و آخرم جواب نه میشنیدیم؛
خودشون میاومدن میگفتن: “میتونم منم یه پست بذارم؟” 😍
یعنی یه کانال کوچیک، باعث شد صداهای ساکت هم شنیده شن و پپای کار بیان 🎙️
یه وقتایی صحفه ی کانال مدرسمون رو بالا پایین میکنم وبه این فکر میکنم اگه اون روز تصمیم نمیگرفتم،
الان نصفِ خاطرههای قشنگمون هیچجا ثبت نمیشد.
و هیچکسم نمیفهمید چقدر روزای معمولیمون هم خاص بودن 😌
میخوام یه چیزی از ته ته دلم بگم:
اون اولا که زده بود به سرم و میخواستم به مدیر از چیزایی که تو کله م بود بگم، یه درصدم فکر نمیکردم که مدیر حتی حاضر باشه حرفامو بشنوه. چون معمولا حرف هیچکی رو تو مدرسه نمیشنید😕
ولی زدم به دلش و بعد از مذاکرات طولانی با مدیر ، اونم با میانجی گری معاون پرورشی با یه طومار شرط و شروط تونستم موافقت مدیر رو بگیرم 💪😍
شاید شما هم مثل من فکر کنین نمیشه،
ولی فقط کافیه شروعش کنین تا کم کم به جایی برسین که قصه هاتونو زندگی کنین❤️🔥
@ravina88
یادتونه قبلا از معلم تاریخ پارسالم گفتم که بهم گفت : «هرکسی یه گوشه از تاریخ دنیا رو میسازه.»
اون موقع فقط خندیدم و گفتم:
«خانوم ما زورمون به تاریخ انشا هم نمیرسه چه برسه به تاریخ دنیا 😅»
ولی خب... یه وقتایی یه جمله میمونه تو ذهنت، تا یه روزی بهش برسی.
اون گوشه از تاریخ دنیا؟
برای من همون مدرسهمونه.
اون حیاطی که توش خندیدیم، اون زنگ تفریحا که همدیگه رو لو دادیم 😅،
و اون کلاسایی که با دوستام جون کندیم تا تموم شه 😭
همهش داره یه تاریخ کوچیک میسازه.
تاریخی که فقط خودمون میفهمیمش، ولی قراره بمونه.
الان که بهش فکر میکنم،
میبینم ما واقعاً یه تیکه کوچیک از تاریخو نوشتیم!
با عکسهامون، با صدای خودمون...
بدون اینکه بفهمیم، داریم نشون میدیم نوجوونا چطوری میتونن دنیاشونو بسازن 💭
امروز وسط کارا، یهو حس کردم یه چیزی کم یا یه کسی کمه...
شاید همون یه نفری که وقتی همه ناامیدن، بیاد بگه:
«من بهتون باور دارم شما می تونید.»
یا بگه:
«ما وقت برا یه جا نشستن و خسته شدن نداریم»
شاید تیم واقعی از همین یه نفرا ساخته میشه… 🌱
دخترک امروز یه ولاگ گذاشت که انقدر از عصر تا الان دیدمش که الان میتونم از حفظ باهاش حرف بزنم🎬
پستی که درباره “خانم شماره ۴” بود…
کسی که با دلش تیمش رو نگه داشت،
که وسط سختیا نلغزید، چون پناه بقیه بود.
یاد اون روزی افتادم که کارا قاطی شده بود و هیچکس انرژی نداشت.
آوا گفت:
«خب خستهایم که خسته ایم آخرش که چی؟ پاشیم تمومش کنیم.»
حالا که یاد اون روز افتادم فکر میکنم که شاید هر تیمی به یه پناه نیاز داره:)
یه نفر که آرومه و امید پخش میکنه 💛