10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازارچه خیریه یعنی🌷
حس مهربونی(^з^)-☆
خرید کردن اما نه ی خرید کردن معمولی خرید کردنی که با حس مهربونی ترکیب شده (・∀・)💞
و وقتی با عینک👓 سوژه یابی بهش نگاه👀 کنی می تونه ی سوژه خیلی باحال باشه😎
ویدیو رو ببین(´∀`*)ε` )😽
#روایت_امید
این قصه اییه که غزل خانم از تهران برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
46.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ ای دل آگاه و ای دیده بینا! ✨
در این بوم کهن🏔، پس از حماسهی انقلاب✊، نهال دانش🌱 چنان ریشه دوانید که اکنون، شاخههایش🌳 سر به آسمانِ 🌤افتخار کشیده است. در فیلم غرفهی ما، من شما 🫵را به سفری دعوت میکنم به عمق این دستاوردهای شگرف؛🫴 سفری که در آن، هر گام👣، نشان از همت، هوش و نبوغ فرزندان🌛 این مرز و بوم دارد.😍🥲
اینجا، داستانها نه از سرِ افسانه، که از بطن حقیقت، بر تار و پود پژوهش و نوآوری بافته شدهاند:🇮🇷🇮🇷
"ز دانش گر دلت گردد توانا،
نیابی جز فروغش هیچ پیدا؛
بیایید 👥و با چشمانی پر از تحسین👀، نظارهگر این پرواز باشید؛ پروازی بر بالهای 🪽علم و ابتکار که ایران را در سپهر دانش، جایگاهی رفیع بخشیده است.💎💙
#روایت_امید
این قصه اییه که نیایش خانم از شهر ونایی برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
سلام 🖐
من تخته کلاس هستم. اول از سرگذشت خودم میگم تا با من آشنا تر بشید.
اجداد من با نام تخته سیاه پا به کلاس گذاشتند و دانش آموزان بسیاری دیدند👩🏼🏫. بگذریم که برخی از این دانش آموزان دکتر و مهندس و برخی بیکار و آس و پاس شدند👩🏻🎓. البته برخی دیگر هم که راه کج را برگزیدند، تبدیل به دزد و خلاف کار شدند😔.
من کاری به گذشته آن ها ندارم. این بار شما حرف یک تخته را میشنوید. یادم است روز معلم که میشد، دانش آموزان من را با ماژیک های رنگی تزئین میکردند. وقتی که بچه های تنبل و حواس پرت نزدیک من میشوند، دلم میخواهد کاری کنم که نتوانند روی من جملات نادرست بنویسند. حالا من میخواهم از دو دانش آموز بگم، که در دوران دبستان مدام حرص ام را در میآوردند🙄. نام یکی زهرا و نام دیگری نازنین فاطمه بود. نازنین فاطمه دختری کم هوش و با نمک بود. از مزه بازی هایش هر چه بگم کن ام است. او همیشه با کار هایش حتی ناخواسته دیگران را به خنده می انداخت. اما درس هایش تعریفی نداشت. او در نگهداری از وسایلش کمی عاجز بود. چون روی تمام کتاب هایش چای ریخته بود📚. و اما زهرا او دختری با دل و جرئت و شجاع بود که اعتقاد داشت حتی اگر از مار هم بترسی، باید به سمتش بروی🐍. او خوب درس میخواند اما مانند نازنین فاطمه کمی بامزه بود. یک روز خانم معلم دو تا سوسک آورد تا با بچه ها زیر میکروسکوپ ببیند👩🏼🔬. زهرا این دو سوسک را وقتی حواسش نبود روی بخاری گذاشت. نازنین فاطمه هم در کنار معلم بود. خانم معلم از زهرا خواست تا سوسک ها را بیاورد، اما هیچ جا پیدایش نکرد زهرا فراموش کرده بود که شیشه ای که توش سوسک ها بودند را کجا گذاشته است☹.
خلاصه خدا رو شکر که من حس بویایی ندارم😦، وگر نه باید بوی سوسک کبابی رو تحمل میکردم😅
#روایت_امید
این قصه اییه که زهرا خانم از مشهد برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
به به به 🥺✨
سرود جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷✨
سرودی ک شنیدن ان دل رباست 🫀✨
سرودی ک خواندن ان دل را برای همیشه میبرد👣✨
من وقتی ک سرود ملی را گذاشتند داشتم فیلم برداری میکردم🎥 امااا...
اما.. اما دلم را🫀، مغزم را🧠، چشمم را👁، فکر و حالتم را👤 به خواندن، تدبر کردن و حتی ادای احترام داده بودم.🫴🏻
مغزم میگفت: من برای پیشرفت این مملکت کار میکنم. 🧠_^^____
چشمم میدید: کسانی که جانشان رو فدا میکردند⚰🇮🇷✨
فکرم درگیر مشاهدی بود ک در دوران جنگ اتفاق افتاده است بود. 😊💔✨
جانم میگفت که من رو فدای رهبرم کن. 🇮🇷🫶🏻
احساسم خیلی شیرین بود🍬، در حدی که دیگه مزه تلخ☕️ زندگی را حس نمیکردم.✨
در اون موقع چشمم به عکس شهیده سادات ساداتی ارمکی افتاد.👁🖼 که حس ان سرود در حدی رسید ک خیالم ب شهید شدن وابسته شد⚰🇮🇷. و سوالاتی که جوابشان معلوم نبود ب زهنم میرسید که...؟؟؟
1.شهید کیست؟ 🤔
2.ایا من میتوانم شهید بشم؟🤔
3.شهدا در راه خدا شهید شدن؟ 🤔
4.ایا زنان هم شهید میشن؟🤔
5.جای شهدا کجاست؟ 🤔
6.من لایق شهید شدن هستم؟ 🤔
این سوالات رو کسی تا الان بهش جواب نداده اما من احساسم به همه جواب داد🌬
این سرود ملی ماست... ✊🏻💫
سرود اللهگی. 💫
سرود فهمیدگی. 💫
سرود اسلامی. 💫
و سرود آزادگی... 👌🏻💫
سروده ✌️🏻 جمهوری 🤞🏻 اسلامی 🤲🏻 ایران ✊🏻💫
من نمیدانم ک بقیه هم همین احساس را داشته اند یا نه؟🤔
اما من یکی، هر روز در برنامه صبحگاهی این احساس رو تنها هنگام پخش کردن سرود ملی و شنیدن کلمه ~ دلنشین ایران~ بدست می اورم🫴🏻✊🏻✨
#ایران_جان🇮🇷
#سرود_ملی
#روایت_امید
این قصه اییه که رانیا از شهربستان برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
سلام دوستان عزیزم🥰🫂
میخوام مدرسه رو براتون روایتش کنم 🥹🤓
نمیدونم از کدوم قسمتش باید شروع کرد ولی خیلی هیجان دارم 🤤🪐 چون دوتا مناسبت داریم یکی برگزاری مراسم 22 بهمن روز باشکوه پیروزی انقلاب اسلامی و دومم هم تقدیر از نفرات برتر 😻😎
👏😻(هیجان انگیز تر از همه چی خودمم جزء نفرات برتر هستمااا🤗💌❤️🔥توی کلاس خودمون رتبه اول و توی کلاسای دیگه رتبه سوم تونستم کسب کنم )
خوب از کجا باید شروع کنم؟؟!
اها از اون قسمتش که رفتم مدرسه
ما ساعتای 7 سر کلاس بودیم که مدیرمون اومد سر کلاس و گفت چندتا از دانش اموزای خوب و خلاق رو نیاز داریم
دبیرمون هم منو و چندتا دیگه از دوستام رو فرستاد رفتیم پایین و خانم معاون گفت بیایید داخل وقتی که رفتم توی دفتر تا چشمم به شرشره و بادکنک ها افتاد یه برق توی چشمام ایجاد شد
اولش فک کردم مال 22 بهمنه
ولی بعدش فهمیدم هم مال 22 بهمنه و هم نفرات برتر مدرسه💕🤍
خلاصه که ما سالن رو خیلی شیک و با کلاس تزیین کردیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت
بعد خانم مشاور مون از بیرون اومد با کلی بنر و پرچم سه رنگ قشنگمون
خیلی ذوق داشتم هر چه زودتر بنر هارو باز کنم و ببینم توشون چی هست🫢
خلاصه که پرچم هارو هم زدیم توی سالن و شد نوبت بنر ها
چق بنر های قشنگی بود وقتی بچه ها داشتن بازشون میکردن اولین چیزی که یه چشمم خورد اسم خدا و رهبر عزیزمون بود 😍😌
انشاالله که هر جا هستن سالم و سلامت باشن و در پناه حق ☺️❤️
این دیگه خیلی حس خوبی بود واسمم و تزیین کردنم تموم شد
رفتیم سراغ کادو هااا😍😍
چق حس قشنگی وقتی داری خودت برای دوستای برترت کادو میپیچی لای کاغد کادو 🥰🫠
واین خیلی خوبه 🥹🫀
و خلاصه که کادو هارو هم اماده کردیم
دیگه باید میرفتیم سراغ سرود های همگانی اولین سرود( سرود ملی جمهوری اسلامی ایران ) بود
و همه به افتخارش بلندشدیم و همخوانی کردیم 🥺🦋
خیلی حس قشنگی بود 🤓🙊
واقعا من این قسمتو خیلی دوست داشتم
و درکنار دبیرا و مدیر و معاون خوبمون روز عالی رو پشت سر گذاشتیم🥰🫶
#روایت_امید
این قصه اییه که هستی خانم از شیراز برامون روایت کرده؛ جای قصههای روز حماسه سازت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونجا شروع شد...🌥
که با یه لبخند
تو دل هم جا شدیمُ
امروز مخاطب خآصِ هَم
با کلیاستیکرِ گلُ سنبل🌷
کنار هم قطار شده با اِسممون🌝
نگاه که کردیم فهمیدیم👀
یه روایت خوب میتونه یه کلاس رو ساکت کنه،🗣
یه ذهن رو درگیر کنه،🧠
و چند نفر دیگه رو راه بندازه…
این ویدئو از هموناست 👌🏻✨️
میکروفن دست کیه ؟!! نوبت شماست😉
غبار روزمرِهگی رویِ🌫
شیشه قلب بچه ها توی مدرسه نشسته بود♥️
اما چشماشون منتظرِ
یه چیز خآص بود⚡️
همین که بویِ بهمن اومد 🇮🇷
ما هم انقلاب کردیم🪄
یه جرقه لازم بود ✨️
تا انفجار نورِانقلاب نه تویِ
شعآر بلکه توی دلها راه بیوفته!🌊
قصه"لبخند" اونقدر
خوب پیش رفت که هر
کدوممون از پیله پروآز کردیمُ🦋
و با نورِهمدلی سراسر مدرسه✨
رو چراغونی کردیمُ🪄
و بقولِ امام انقلاب ما هم
انفجار نور بود⭐️🕊
#روایت_امید
این قصه اییه که زهرا خآتون از کرمان برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماز 🫶
نماز برای من آرام ترین لحظه جهان است 📿
لحظه ای که میان همه ی صداهای دنیا،سکوتی آرامش بخش در دلم ریشه میکند . نماز یعنی
نوری کوچک در میان تاریکی 💡
یعنی گفت و گو با کسی که نه تو را سرزنش
میکند و نه تو را می رنجاند . وقتی دست
به دعا بر میدارم به یاد می آورم که هنوز جایی
برای آرامش وجود دارد🪄
من همیشه با خود میگویم : آدم بی نماز ، مانند
بدن بی سر است🪚
نماز برای من فقط چند رکعت عبادت نیست ، بلکه مانند سفری از دل ناامیدی ها به دل آرامش هاست 💍
به قول شاعر که میگوید : دل بی ذکر ، مانند
شب بی ماه است 🌙
#روایت_امید
این قصه اییه که روشنک خانم از دزفول برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
من یه درخت کاج 🌲همیشه سبز 💚تو مدسه دخترانه هستم.
اینجا برف سنگینی باریده❄️ ۹ روز است بچه هامدرسه نیامده اند🏢 امشب هوا کمی گرم تر شده💧.کمی آن طرف تر ۴متر آب یخ زده که احساس میکنم شروع ماجرایی جدید است🍀
صبح است نزدیکی ساعت ۶و۴۰دقیقه که بابای مدسه آمد👓فهمیدم که بچه ها بعد از ۹روز تعطیلی خسته کننده به مدرسه آمدند🙂
دوست داشتم به آنها خوش آمد بگوییم اماآنها مثل قبلا جمع نشدندتا قرآن بخوانند📜 این دفعه همه مستقیم به کلاس مراجعه کردند😶
زنگ تفریح که خورد همه توی حیاط بودند و بازی میکردند🧸یه دختر خانم👧🏻 با یک دفترچه آبی ویک مداد بیرون آمد📘🖊
دیدم یه دختر خانم شیطون دارد گوله برفی را آماده میکند تا پرتاب کند👀 شمارش معکوس۱👀۲👀۳👀آخ گوله برف به صورت دختر خانم بادفترچه آبی خورد دفترچه اش را گذاشت و برف هارا پاک کرد🕳 و اوهم وارد بازی آنها شد🩵 پس از ۵ دقیقه مهیج🎏
زنگ کلاس خورد وزنگ ورزش پایه ششم شد⚡️
دختر دفترچه آبی پایه ششم است✨داشت در مدرسه میرفت تا توپ را بیاوردتا وسطی بازی کند🏐 که نگهان چشمش خوردبه۴متر یخ نزدیک من💎 فکر نمی کردم توجهش را جذب کند.انگار چراغی در ذهنش روشن شد💡ناگهان پایش را گذاشت روی یخ و سرخورد🪖انگار که اسکیت بلد بود😲
کم کم همه دوستانش هم آمدند و زیاد شدند ۲۰نفر روی ۴متر یخ🙄
خلاصه بعد از خوردن زنگ هنوز کسی متوجه نشده بودند که زنگ خورده و ومدیررشان آمده به آنها گفت که به کلاس بیایند🙃
به پایان رسید دفتر اما حکایت همچنان باقیست🤌🏻
امیدوارم خوشتون بیاد🤭
#روایت_امید
این قصه اییه که زهرا خانم از زرندیه برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سایه بانی دارم که سه رنگ است و به آن می بالم
سبز چون فصل قناری و سرسبزی او. 🟩🟩
سرخ چون غیرت و شجاعت مردان نجیب🟥🟥
و سفیدی چون صلح است و طبارش نور و
از پلیدی دور است⬜️⬜️
کمترین قیمتی که ب ارزش نامش میدهم جان است✨🫶🏻
پرچم ایران است.🇮🇷❤️
با صدایی بلند میگویم.📢
پیروزی از آنِ ایران و ایرانی است، چون عشق و ایمان در قلب ما زنده است 🤍
ما در مدرسه درباره...
🇮🇷هویت ملی،مذهبی ستون تربیت نسل آینده🇮🇷
صحبت کردیم
🇮🇷در راستای تقویت هویت ملی و مذهبیِ ما، در مراسم آغازین صبحگاهی مدرسه (♡∀♡) ، مدیر مدرسه ما خانم دیناروندی (灬º‿º灬)♡ با تأکید بر اهمیت شناخت هویت ملی و مذهبی ما را مسول کرد✨🫶🏻
۶ بهمن ۱۴۰۴
متوسطه اول سمیه
#روایت_امید
این قصه اییه که رانیا از شهر بستان برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
زهرا 1655165141081661184_43606325278279.mp3
زمان:
حجم:
928.5K
#نیمه_نهزنگ ریاضی 👩🏫
خاطره یک روز بامزه و جذاب در مدرسه که کل زنگ به شوخی خنده 😂 گذشت و خود شیرینی بچهها و شوخیهاشون و انگار کل زنگ رو جشن گرفتیم🥳🥳🥳🥳
#روایت_امید
رسانه چی
مدرسه شاید از بیرون فقط چند تا کلاس و زنگ و قانون باشه، اما برای ما یه زمین تمرینه؛ تمرینِ بزرگ شدن، کنار هم موندن و امید داشتن. هر صبح وقتی وارد حیاط میشیم و رفقامون رو میبینیم، انگار یه نیروی نامرئی میگه: «امروز هم تنها نیستی.»🌟🏫
حیاط قلب تپندهی مدرسهست. صدای توپ، خندههای بلند، قدم زدن کنار دیوارها… شاید ساده به نظر بیاد، اما همینجا یاد گرفتیم تیم باشیم. هر وقت یکی از ما خسته یا ناراحت باشه، بقیه با یه شوخی ساده یا یه ضربهی آروم روی شونه بلندش میکنن. این سادگیِ رفاقت، خودش بزرگترین امید روزهای سخت ماست.🌅🎖
گاهی از قوانین میترسیم و حواسمون هست خط قرمزها رو رد نکنیم. اما کمکم فهمیدیم مسئولیتپذیری هم بخشی از بزرگ شدنه. امید یعنی بدونی حتی وقتی اشتباه میکنی، میتونی بهتر بشی و دوباره شروع کنی.😊
ساعتهای کلاس شاید کند بگذرن، اما هر صفحهای که ورق میزنیم، یه قدم به آینده نزدیکتر میشیم. شاید امروز فقط یه درس ساده باشه، ولی همین درسها قراره راه رویاهای فردامون رو روشن کنه.⏰🤔
یه خوراکی تقسیمشده، یه جزوه قرضدادهشده، یه خندهی یواشکی… اینها فقط خاطره نیستن؛ نشونهن که ما یاد گرفتیم کنار هم قویتر باشیم. همین لحظههای سادهست که آیندهمون رو میسازه.📚🤝🧃
ما اینجا فقط درس نمیخونیم؛ داریم رشد میکنیم. داریم یاد میگیریم چطور زمین بخوریم و دوباره بلند شیم. شاید سالها بعد وقتی به این روزها فکر کنیم، اسم خیلی از درسها یادمون نباشه، اما حتماً یادمون میمونه که از همین حیاط، از همین کلاسها و از همین خندههای ساده شروع کردیم.🙂🙌
و امید، دقیقاً از همینجا شکل گرفته و جوانه زده..🌱🫂💕
رفیق قشنگم به آیندت امید داشته باش..☺️🫴
#روایت_امید
#مدرسه_امید
#روایت_دلی
این قصه اییه که صبا خانم از تهران برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️