سلام دوستان عزیزم🥰🫂
میخوام مدرسه رو براتون روایتش کنم 🥹🤓
نمیدونم از کدوم قسمتش باید شروع کرد ولی خیلی هیجان دارم 🤤🪐 چون دوتا مناسبت داریم یکی برگزاری مراسم 22 بهمن روز باشکوه پیروزی انقلاب اسلامی و دومم هم تقدیر از نفرات برتر 😻😎
👏😻(هیجان انگیز تر از همه چی خودمم جزء نفرات برتر هستمااا🤗💌❤️🔥توی کلاس خودمون رتبه اول و توی کلاسای دیگه رتبه سوم تونستم کسب کنم )
خوب از کجا باید شروع کنم؟؟!
اها از اون قسمتش که رفتم مدرسه
ما ساعتای 7 سر کلاس بودیم که مدیرمون اومد سر کلاس و گفت چندتا از دانش اموزای خوب و خلاق رو نیاز داریم
دبیرمون هم منو و چندتا دیگه از دوستام رو فرستاد رفتیم پایین و خانم معاون گفت بیایید داخل وقتی که رفتم توی دفتر تا چشمم به شرشره و بادکنک ها افتاد یه برق توی چشمام ایجاد شد
اولش فک کردم مال 22 بهمنه
ولی بعدش فهمیدم هم مال 22 بهمنه و هم نفرات برتر مدرسه💕🤍
خلاصه که ما سالن رو خیلی شیک و با کلاس تزیین کردیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت
بعد خانم مشاور مون از بیرون اومد با کلی بنر و پرچم سه رنگ قشنگمون
خیلی ذوق داشتم هر چه زودتر بنر هارو باز کنم و ببینم توشون چی هست🫢
خلاصه که پرچم هارو هم زدیم توی سالن و شد نوبت بنر ها
چق بنر های قشنگی بود وقتی بچه ها داشتن بازشون میکردن اولین چیزی که یه چشمم خورد اسم خدا و رهبر عزیزمون بود 😍😌
انشاالله که هر جا هستن سالم و سلامت باشن و در پناه حق ☺️❤️
این دیگه خیلی حس خوبی بود واسمم و تزیین کردنم تموم شد
رفتیم سراغ کادو هااا😍😍
چق حس قشنگی وقتی داری خودت برای دوستای برترت کادو میپیچی لای کاغد کادو 🥰🫠
واین خیلی خوبه 🥹🫀
و خلاصه که کادو هارو هم اماده کردیم
دیگه باید میرفتیم سراغ سرود های همگانی اولین سرود( سرود ملی جمهوری اسلامی ایران ) بود
و همه به افتخارش بلندشدیم و همخوانی کردیم 🥺🦋
خیلی حس قشنگی بود 🤓🙊
واقعا من این قسمتو خیلی دوست داشتم
و درکنار دبیرا و مدیر و معاون خوبمون روز عالی رو پشت سر گذاشتیم🥰🫶
#روایت_امید
این قصه اییه که هستی خانم از شیراز برامون روایت کرده؛ جای قصههای روز حماسه سازت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونجا شروع شد...🌥
که با یه لبخند
تو دل هم جا شدیمُ
امروز مخاطب خآصِ هَم
با کلیاستیکرِ گلُ سنبل🌷
کنار هم قطار شده با اِسممون🌝
نگاه که کردیم فهمیدیم👀
یه روایت خوب میتونه یه کلاس رو ساکت کنه،🗣
یه ذهن رو درگیر کنه،🧠
و چند نفر دیگه رو راه بندازه…
این ویدئو از هموناست 👌🏻✨️
میکروفن دست کیه ؟!! نوبت شماست😉
غبار روزمرِهگی رویِ🌫
شیشه قلب بچه ها توی مدرسه نشسته بود♥️
اما چشماشون منتظرِ
یه چیز خآص بود⚡️
همین که بویِ بهمن اومد 🇮🇷
ما هم انقلاب کردیم🪄
یه جرقه لازم بود ✨️
تا انفجار نورِانقلاب نه تویِ
شعآر بلکه توی دلها راه بیوفته!🌊
قصه"لبخند" اونقدر
خوب پیش رفت که هر
کدوممون از پیله پروآز کردیمُ🦋
و با نورِهمدلی سراسر مدرسه✨
رو چراغونی کردیمُ🪄
و بقولِ امام انقلاب ما هم
انفجار نور بود⭐️🕊
#روایت_امید
این قصه اییه که زهرا خآتون از کرمان برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماز 🫶
نماز برای من آرام ترین لحظه جهان است 📿
لحظه ای که میان همه ی صداهای دنیا،سکوتی آرامش بخش در دلم ریشه میکند . نماز یعنی
نوری کوچک در میان تاریکی 💡
یعنی گفت و گو با کسی که نه تو را سرزنش
میکند و نه تو را می رنجاند . وقتی دست
به دعا بر میدارم به یاد می آورم که هنوز جایی
برای آرامش وجود دارد🪄
من همیشه با خود میگویم : آدم بی نماز ، مانند
بدن بی سر است🪚
نماز برای من فقط چند رکعت عبادت نیست ، بلکه مانند سفری از دل ناامیدی ها به دل آرامش هاست 💍
به قول شاعر که میگوید : دل بی ذکر ، مانند
شب بی ماه است 🌙
#روایت_امید
این قصه اییه که روشنک خانم از دزفول برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
من یه درخت کاج 🌲همیشه سبز 💚تو مدسه دخترانه هستم.
اینجا برف سنگینی باریده❄️ ۹ روز است بچه هامدرسه نیامده اند🏢 امشب هوا کمی گرم تر شده💧.کمی آن طرف تر ۴متر آب یخ زده که احساس میکنم شروع ماجرایی جدید است🍀
صبح است نزدیکی ساعت ۶و۴۰دقیقه که بابای مدسه آمد👓فهمیدم که بچه ها بعد از ۹روز تعطیلی خسته کننده به مدرسه آمدند🙂
دوست داشتم به آنها خوش آمد بگوییم اماآنها مثل قبلا جمع نشدندتا قرآن بخوانند📜 این دفعه همه مستقیم به کلاس مراجعه کردند😶
زنگ تفریح که خورد همه توی حیاط بودند و بازی میکردند🧸یه دختر خانم👧🏻 با یک دفترچه آبی ویک مداد بیرون آمد📘🖊
دیدم یه دختر خانم شیطون دارد گوله برفی را آماده میکند تا پرتاب کند👀 شمارش معکوس۱👀۲👀۳👀آخ گوله برف به صورت دختر خانم بادفترچه آبی خورد دفترچه اش را گذاشت و برف هارا پاک کرد🕳 و اوهم وارد بازی آنها شد🩵 پس از ۵ دقیقه مهیج🎏
زنگ کلاس خورد وزنگ ورزش پایه ششم شد⚡️
دختر دفترچه آبی پایه ششم است✨داشت در مدرسه میرفت تا توپ را بیاوردتا وسطی بازی کند🏐 که نگهان چشمش خوردبه۴متر یخ نزدیک من💎 فکر نمی کردم توجهش را جذب کند.انگار چراغی در ذهنش روشن شد💡ناگهان پایش را گذاشت روی یخ و سرخورد🪖انگار که اسکیت بلد بود😲
کم کم همه دوستانش هم آمدند و زیاد شدند ۲۰نفر روی ۴متر یخ🙄
خلاصه بعد از خوردن زنگ هنوز کسی متوجه نشده بودند که زنگ خورده و ومدیررشان آمده به آنها گفت که به کلاس بیایند🙃
به پایان رسید دفتر اما حکایت همچنان باقیست🤌🏻
امیدوارم خوشتون بیاد🤭
#روایت_امید
این قصه اییه که زهرا خانم از زرندیه برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سایه بانی دارم که سه رنگ است و به آن می بالم
سبز چون فصل قناری و سرسبزی او. 🟩🟩
سرخ چون غیرت و شجاعت مردان نجیب🟥🟥
و سفیدی چون صلح است و طبارش نور و
از پلیدی دور است⬜️⬜️
کمترین قیمتی که ب ارزش نامش میدهم جان است✨🫶🏻
پرچم ایران است.🇮🇷❤️
با صدایی بلند میگویم.📢
پیروزی از آنِ ایران و ایرانی است، چون عشق و ایمان در قلب ما زنده است 🤍
ما در مدرسه درباره...
🇮🇷هویت ملی،مذهبی ستون تربیت نسل آینده🇮🇷
صحبت کردیم
🇮🇷در راستای تقویت هویت ملی و مذهبیِ ما، در مراسم آغازین صبحگاهی مدرسه (♡∀♡) ، مدیر مدرسه ما خانم دیناروندی (灬º‿º灬)♡ با تأکید بر اهمیت شناخت هویت ملی و مذهبی ما را مسول کرد✨🫶🏻
۶ بهمن ۱۴۰۴
متوسطه اول سمیه
#روایت_امید
این قصه اییه که رانیا از شهر بستان برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
زهرا 1655165141081661184_43606325278279.mp3
زمان:
حجم:
928.5K
#نیمه_نهزنگ ریاضی 👩🏫
خاطره یک روز بامزه و جذاب در مدرسه که کل زنگ به شوخی خنده 😂 گذشت و خود شیرینی بچهها و شوخیهاشون و انگار کل زنگ رو جشن گرفتیم🥳🥳🥳🥳
#روایت_امید
رسانه چی
مدرسه شاید از بیرون فقط چند تا کلاس و زنگ و قانون باشه، اما برای ما یه زمین تمرینه؛ تمرینِ بزرگ شدن، کنار هم موندن و امید داشتن. هر صبح وقتی وارد حیاط میشیم و رفقامون رو میبینیم، انگار یه نیروی نامرئی میگه: «امروز هم تنها نیستی.»🌟🏫
حیاط قلب تپندهی مدرسهست. صدای توپ، خندههای بلند، قدم زدن کنار دیوارها… شاید ساده به نظر بیاد، اما همینجا یاد گرفتیم تیم باشیم. هر وقت یکی از ما خسته یا ناراحت باشه، بقیه با یه شوخی ساده یا یه ضربهی آروم روی شونه بلندش میکنن. این سادگیِ رفاقت، خودش بزرگترین امید روزهای سخت ماست.🌅🎖
گاهی از قوانین میترسیم و حواسمون هست خط قرمزها رو رد نکنیم. اما کمکم فهمیدیم مسئولیتپذیری هم بخشی از بزرگ شدنه. امید یعنی بدونی حتی وقتی اشتباه میکنی، میتونی بهتر بشی و دوباره شروع کنی.😊
ساعتهای کلاس شاید کند بگذرن، اما هر صفحهای که ورق میزنیم، یه قدم به آینده نزدیکتر میشیم. شاید امروز فقط یه درس ساده باشه، ولی همین درسها قراره راه رویاهای فردامون رو روشن کنه.⏰🤔
یه خوراکی تقسیمشده، یه جزوه قرضدادهشده، یه خندهی یواشکی… اینها فقط خاطره نیستن؛ نشونهن که ما یاد گرفتیم کنار هم قویتر باشیم. همین لحظههای سادهست که آیندهمون رو میسازه.📚🤝🧃
ما اینجا فقط درس نمیخونیم؛ داریم رشد میکنیم. داریم یاد میگیریم چطور زمین بخوریم و دوباره بلند شیم. شاید سالها بعد وقتی به این روزها فکر کنیم، اسم خیلی از درسها یادمون نباشه، اما حتماً یادمون میمونه که از همین حیاط، از همین کلاسها و از همین خندههای ساده شروع کردیم.🙂🙌
و امید، دقیقاً از همینجا شکل گرفته و جوانه زده..🌱🫂💕
رفیق قشنگم به آیندت امید داشته باش..☺️🫴
#روایت_امید
#مدرسه_امید
#روایت_دلی
این قصه اییه که صبا خانم از تهران برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز شنبه بود 1404/11/18 اون روز دبیر هنر گفته بود که گروه ها وسیله ساخت یک روزنامه دیواری بیارن 🗞🎨
نمیدونم چرا ولی اون روز حس و حال بچه ها فرق می کرد ...🙃
حتی خودم و دوستام قرار گذاشته بودیم که صبح قبل از رفتن به مدرسه بریم و وسایل لازم رو از خرازی روبه رو مدرسه بخریم 🎀✨
واقعا خیلی روز جالبی بود خوشحال بودیم
حس کردم که اولین قدمی بود که برای کشورم برداشتیم🇮🇷✌️
درسته کار خاصی نبود اما با توجه به اتفاقات دی ماه
بچه ها اکثرا نظر شون از کشور شون عوض شده بود
اما گروه ما سعی کرد مطالبی جمع آوری کنه
که اون شک از بین بره و موفق شد...
هر روزنامه دیواری نشون دهنده چشم هایی بود که چجوری به کشور نگاه میکنن و برای آینده اش تلاش میکنن...😎🇮🇷
#روایت_امید
این قصه اییه که حسیبا خانم از مشهد برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
بچه هایی که منتظرن ، معلم هایی که سعی دارن بچهها رو آروم کنن ، خوراکی هایی که کف اتوبوس ریخته شده ... 🌸
تو رو یاد چی میندازه ؟🧐 اردوهای مدرسه 🚌 مگه نه ؟؟
بچه هایی که سوار وسایل شهربازی شدن و جیغ میزنن 🎢 بعضی ها سوار ترن هوایی شدن و بعضی ها سوار چرخ و فلک 🎡
حتی ساکت ترین بچه های کلاس هم به حرف اومدن 😳
یه لحظه وایسا ... اااااااااا 😵😵
صدای جیغ بچه هاست ، برق قطع شدههه و وسایل از کار افتادههه💡❌
هوففففف 😌 خدارو شکر سریع برق ذخیره شده شهربازی وصل شد ، همه چی برگشت به روال عادی 🫠
ولی ....
ولی یه دختر که وسط ترن هوایی گیر کرده بود وقتی پایین اومد ... تقریبا از هوش رفته بود و خیلی ترسیده بود 😣😰
ولی میدونی چی شد ؟؟ بچه ها بهش خوراکی و آب دادن 🍬🥤باهاش حرف زدن و آرومش کردن 🤗 بردنش رو صندلی ☺️
بهش کمک کردن تا دوباره سرحال شد 😊❤️
این اتفاق شاید مثل مسئله های مرگ و زندگی مهم نبود ولی ... ولی یه روایت ساخت ، روایت مهربونی و کمک ☺️😁 و
#روایت_امید
این قصه اییه که زهرا خانم از تهران برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
روزی بود و روزگاری من یعنی دیوار مدرسه امروز خیلی خوشحالم که در این جشن روز ۲۲ بهمن سال ۱۴۰۴ هستم
روز اول دهه فجر همه ی در و دیوار های مدرسه رو آذین بسته بودند🎉🎊 من هم جزو اون دیوار های خوش شانس بودم
خیلی وقته که من در این مدرسه جشن هارو نگاه میکردم ولی انگار این جشن با همه جشن ها فرق داشت...😊
ساعت ۹:۳۰ دقیقه بود که جشن شروع شد 🥳
اول از همه معلم پرورشی مدرسه ۲۲ بهمن رو به همه تبریک گفت🎈
بعد از تبریک به همه بچه ها پرچم ایران رو داد 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
همهجا پر شده بود از پرچم زیبای ایران
وایی 😄 نمیدونید چه صحنه با شکوهی بود
بعد کلاس پنجم و ششم سرود #ایرانمون رو خوندن و بعد از اون صحنه پرشکوه با شیرینی های خوشمزه از بچه ها پذیرایی شد😋
بعد از پذیرایی هم همه ی بچه ها باهم سرود ملی و ای ایران رو خوندن و مدرسه خیلی باشکوه و پر هیجان شده بود🤗
و بعد اونم که چند تا مسابقه برگزار کردن و جایزه بارون شد🎁🎁
زنگ آخر خورد و بچه ها که امروز حسابی بهشون خوش گذشته بود با خوشحالی به سمت خانه ها روانه شدند🎀
#روایت_امید
این قصه اییه که حدیثه خانم از شهرستان فریمان روستای عشق آباد برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
روایت یک روز خوب و باحال در روز ۲۲ بهمن....
داشت به روز ۲۲بهمن نزدیک میشود ومن دراین فکر بودم 🤔
که چطور بچه های سرزمینم ایران ورهبر عزیز تراز جانم❤️
را با کارم خوشحال بشن 🥰
دراین فکر بودم که مادرم درروز سهشنبه که شیفت حرم داشتن وقتی برگشتن به من گفتن که؟؟
مدرسه ما موکب دارن درچهار راه دانش قرار اونجا بادکنک باد کنیم 🎈
و بدیم به بچهها اون موقع از خوشحالی دست وپایم را گم کرده بودم ☺️
دراین فکر فرورفتم 🧐 که فردا چند نفر بچه میان واز موکب ما بادکنک میگیرن!!!!.
حتما خیلی زیاد هستند 😍
قرار فردا چه مسئولیتی برمن محول بشه؟؟؟
بادکنک باد کنم یااینکه نی بهشون وصل کنم یا نه باید بادکنک هارو گره بزنم کدومشون
دل تو دلم نبود دوستاشتم سریع فردا بشه🫠
دراین فکرهابودم که نفهمیدم کی خوابم برد!
اذان صبح شده بود، مادرم مرا بیدارکرد نمازم را خواندم وروی تختم دراز کشیدم که مادرم گفت:
که الان خانم عبدالهی الان میان دنبالمون بااینکه دلم نمیخواست از خوابم بگذرم 😴
ولی لباس هایم را پوشیدم ورفتم
ایشون هم پسر کوچکشان را آورده بود و هم دختر شون رو 👶👧
به حرم که نزدیک شدیم
از هر طرف میخواستم وارد بشیم پلیس ها آن جا را بسته بودن برای امنیت ما 🚓👨✈️
بالاخره باسختی زیاد از بین کوچه هاگذشتیم
تابه موکب رسیدیم .
ماسومین نفر بودیم که رسیده بودیم 😊
باهمه سلام واحوال پرسی کردیم 🤝
وداخل موکب شدیم پسر های جوان هم داشتن سن رادرست میکردن 🎤
و پرچم میزدن و باند ها رو آماده وامتحان می کردن.
اول از همه بادکنک هارا باد کردیم
آنهارا گره زدیم وبه آنها نی وصل کردیم
آنقدر زیاد درست کردیم که باخودمان گفتیم بس است
اما وقتی سن برای گروه سرود مدرسه بعثت آماده شد وشروع به خواندن کردن وبرنامه ها شروع شد.
انقدر هجوم بچه ها وخانواده هازیاد بود که بادکنک کم آوردیم😉
اما حاج آقای اسدیان رفتن واز داخل ماشین کلی باد کنک و نی آوردن فکرکنم دوهزار تا یا بیشتر بود🤔
ماسریع همه رو باد کردیم،
امادست هایمان دیگه بیحس شده بود.
تا سرمون رو میآوردیم بالا میدونستیم از کار مون عقب میمونیم ،برای همین همش سرمون پایین بود و گردنمون درد گرفته بود.
تقسم کار این طوری بود بین معلمین و من و دختر دوست مامانم که ....
گروه اول :من و مادرم بودیم که باد کنک هارا باد میکردیم، فکر نکنین که با دهانمون با دست گاه ها باد میکردیم 😜
گروه دوم :برای گره زدن خانم کشمیری ،خانم عبدالهی ،خانم زهدی 💐
گروه سوم : برای نی زدن خانم حاجی زادگان ، خانم قدرتی ،خانم اسلامی و خانم رسولیان 🥰
خانم اقوام شکوهی عزیز که مدیریت
بر کار هاداشتن هی میگفتن بسه باد نکنین ولی هی باز می گفتن کم آوردیم باد کنین 😂😂
و وقتی که ساعت ۲شد
وبرنامه های ماهم تموم شد .همه رفتیم خونه هامون بعد از اینکه نمازمان را که خواندیم هر کدوممون یک جا افتادیم و خسته 😴😴
ولی بنده خدا کسانی که گره میزدن دستانشون آبله کردن بود 🫳
واین بود یک روز خوب در ۲۲ بهمن 😄
#جشنواره_تو_جشنواره
این قصه اییه که فاطمه خانم از مشهد برامون روایت کرده؛ جای قصههای روز حماسه ساز تو اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️