eitaa logo
رسانه چی
288 دنبال‌کننده
184 عکس
58 ویدیو
9 فایل
اینجا قلم از جنس نوره تاریخ رو با روشنایی مینویسیم✨ . . نمیشه وجود نداره فقط هنوز خلقش نکردیم! . . من اینجام که بشنومت:) @ravina88
مشاهده در ایتا
دانلود
این خاطره ای که میخوام براتون بگم برمی گرده به یه سال پیش وقتی که من کلاس هفتم بودم 👩‍🎓 خب توی مدرسه ما هرسال جُنگ شادی برگزار می‌کنیم 🥳 که خیلی خوش میگذره و پارسال هم که من سال اولی بودم برای اولین بار قرار بود توی جُنگ شادی شرکت کنم ما کلاس هفتم ای ها که هیچی از مراسم جُنگ مدرسه مون نمیدونستیم 🤷‍♀ پا شدیم رفتیم توی سالن مدرسه مون که همیشه جشن ها اونجا برگزار میشه ما رفتیم و از اون همه تزئینات زیبا به وجه اومده بودیم 🤩 آخه جشن های مدرسه ما خیلی عالیه 👌 خب اول که رفتیم اهنگ های خیلی قشنگ ای پخش شد و ما هم با صدای دست هامون همراهی میکردیم 👏 و بعد یه آقا اومد وایی انقدر شوخ بود و ما انقدر خندیدیم 😂 تازه برای ما گروه دف زنی هم آوردند 🎊 که نگم براتون چقدر قشنگ و زیبا این خانوم ها دف زنی می‌کردند 😍 تازه ما آقایون رو هم بیرون کردیم و کلی زدیم و رقصیدیم 🤭 در آخر هم از شاگرد زرنگ های مدرسه تقدیر شد 🤓 (تعریف از خود نباشه ها ولی منم جزو شون بودم 😌) این قصه اییه که مائده خانم از نیشابور برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
🇮🇷همه با هم به میدون میایم تا به دشمنامون نشون بدیم که.... اگه مردم دلیر ایران با هم متحد شن دیگه هیچ کس حریفشون نمیشه💪 و اینه که ایرانمون رو منحصر به فرد می کنه😌 اتحاد ما دشمون رو مثه بید می لرزونه و ترس رو به جون شون میندازه❤️ ‌ این رو بدون: ‌ اینجا ایرانه مردماش با اتحاد ستاره میسازن...🌟 ‌ 💕 فاطمه و ریحانه متقیان از بجنورد شرکت در راهپیمایی ۲۲بهمن ‌ این قصه اییه که فاطمه و ریحانه خانم از بجنورد برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
من یک صندلی چوبی قدیمی‌ام، گوشه‌ی سمت چپ کلاس سوم “ستاره‌ها”🌠 نشسته‌ام؛ جایی نزدیک پنجره🪞، جایی که آفتابِ صبح ☀️همیشه روی پشتم می‌نشیند. سال‌هاست که همین‌جا هستم — نه می‌روم، نه بزرگ می‌شوم — فقط شاهد آمد و رفت کسانی‌ام که روزی خیال می‌کردند همیشه کودک می‌مانند. 👧 اولین دختری که روی من نشست، قدش به نیمکت نمی‌رسید.👭 همیشه پاهایش را تاب می‌داد و با نوک کفش روی پایه‌ام خط می‌کشید. هنوز رد آن خط‌ها را دارم، مثل یادگاری‌هایی از بی‌قراری‌های کودکانه. روزی که شاگرد ممتاز شد، از خوشحالی روی من بالا و پایین پرید و گفت: «صندلی خوش‌شانس!» 🪑 نمی‌دانست من خوش‌شانس نیستم — فقط خوشبخت بودم که بخشی از شادیِ کسی شدم. ✨🫀 سال‌ها گذشت. من چوب‌خوردم، لق شدم، پیچ‌هایم زنگ زدند. اما هیچ‌وقت تنها نبودم. هر سال دختری تازه روی من می‌نشست، با رویاهای متفاوت: یکی می‌خواست پزشک شود،👩‍⚕ یکی خواننده،🎤 یکی فقط می‌خواست زودتر بزرگ شود تا مجبور نباشد مشق بنویسد. 📜و من، بی‌صدا، همه‌ی آن رؤیاها را زیر وزن کودکی‌شان تحمل می‌کردم. گاهی اشکشان روی دست‌نوشته‌ای می‌چکید💧 گاهی خنده‌هایشان میان ترک‌های من جا می‌ماند. حتی روزی که یکی از دخترها با اضطراب پشتش را خم کرد تا تقلب بنویسد، من تکیه‌گاهش بودم. بعد از امتحان، وقتی گفت: «دیگه هیچ‌وقت این کار رو نمی‌کنم»، من ماندگارترین قسم زندگی‌اش را شنیدم: توبه‌ی صادقانه‌ی نوجوانی. 👱‍♀ امروز، رنگم پریده و پایه‌ام لق است. بچه‌های جدید، صندلی‌های فلزی و تمیز را ترجیح می‌دهند. من را گذاشته‌اند کنار، کنار دیوار، جایی که کمتر کسی سراغم می‌آید. اما گاهی، یکی از معلم‌های قدیمی رد می‌شود و می‌گوید: «این صندلی هنوز هست؟! یاد بچه‌های قدیمی بخیر…» 📒 آن لحظه‌ها قلبم گرم می‌شود 💖— اگر اصلاً صندلی‌ها قلب داشته باشند. چون من می‌دانم، حتی اگر دیگر کسی روی من ننشیند، من هنوز پر از خاطره‌ام؛ پر از صدای خنده‌هایی که در چوبم جا مانده‌اند. ✨ و شاید روزی، دوباره دختری خسته گوشه‌ی کلاس بیاید و روی من بنشیند، و من باز هم وزنِ یک رویا را بر دوش بکشم.👧 این قصه اییه که رونیکا خانم از ساوه برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
سال‌هاست که روی دیوار زردرنگِ کلاس پنجمِ دبستان “فرزانه” آویزانم⏰. عقربه‌هایم آرام و یکنواخت می‌چرخند، اما دل من هرگز آرام نگرفته. من شاهد زمان بوده‌ام؛ نه فقط دقیقه‌ها و ساعت‌ها، بلکه لبخندها،😁 اشک‌ها 💧و زمزمه‌های کودکی که در دل همین چهار دیوار جا مانده‌اند. 🌻 اولین باری که صدای زنگ کلاس را شنیدم، بهار بود. دخترکی با موهای بسته و روبان آبی وارد شد،👩‍🦰 نیم‌نگاهی به من کرد و آهسته گفت: «یعنی کی زنگ می‌خوره؟» آن روز فهمیدم که من برای بچه‌ها، فقط یک ساعت نیستم — من نجات‌دهنده‌ی لحظه‌های خسته‌کننده‌ام؛ امید به زنگ تفریح، یا شاید پایان امتحان. 📜 سال‌ها بعد، همان دختر بزرگ شد و برگشت، این‌بار به عنوان معلم کارآموز. وقتی دوباره به من نگاه کرد، لبخندی زد و گفت: 👩‍🏫 «باورم نمی‌شه هنوز سر جاشی!» من هم خواستم جوابش را بدهم، اما صدا نداشتم. فقط تیک‌تاک کردم، آرام‌تر از همیشه، تا شاید بفهمد هنوز هم او را یادم هست. گاهی برق می‌رود و سکوت مطلق می‌شود. در آن لحظات، صدای خنده‌ها و شعر خواندن‌های قدیمی در گوشم زنده می‌شوند. جای آن نیمکت چوبی هنوز روی زمین است که روزی، یکی از بچه‌ها با اشک خداحافظی کرد چون پدرش قرار بود او را به شهر دیگری ببرد. من آن روز نتوانستم نگاهش نکنم. عقربه‌ام نمی‌چرخید، انگار زمان هم نمی‌خواست برود. ✨🫀 امروز دیگر رنگ دیوار پوسته کرده، معلم‌ها عوض شده‌اند و بچه‌ها گوشی دارند📱 به‌جای دفتر خاطرات.📒 اما من هنوز همانم — نگهبان زمان و شاهد بزرگ شدنِ دخترهایی که حالا شاید مادر شده‌اند. 🫶 هر وقت کسی وارد کلاس می‌شود، نگاهش ناخودآگاه می‌افتد به من. من هم، با یک تیک‌تاک آرام، به او می‌گویم: اینجا هنوز زندگی جریان دارد، فقط با چهره‌های تازه.🫀 این قصه اییه که رونیکا خانم از ساوه برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
888.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔬🥼✨ آزمایشگاه تجربی – مرحله اول بعد از تمام خستگی‌ها و سختی‌های درس، نوبت به آزمایش رسید. روپوش‌های آزمایشگاه را پوشیدیم و با اشتیاق وارد آزمایشگاه شدیم. ‌ همه با ذوق دور دبیر جمع شدیم؛ دبیرمان با مهربانی و شور خاصی آزمایشی جذاب را آغاز کرد: ‌ آزمایش “آتش‌زدن دست بدون سوختگی” 🔥 ‌ در این آزمایش از گاز بوتان، مایع ظرفشویی و آب استفاده شد. ابتدا دبیرمان مراحل ترکیب مواد را توضیح داد: ‌ ابتدا آب را در ظرف ریخت. سپس مایع ظرفشویی را اضافه کرد. در مرحله آخر، گاز بوتان به مخلوط افزوده شد. پس از آن، محلول آماده تبدیل به آتش شد! ما دستمان را درون این آتش فرو بردیم، اما هیچ سوختگی‌ای احساس نکردیم. و در ظرف هم امتحان شد این آزمایش شگفت‌انگیز و هیجان‌انگیز بود و توجه همه را به خودش جلب کرده بود. ‌ این قصه اییه که سعاد خانم از بندرعباس برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
سلاااممم من درب مدرسه ی دخترانه هستم 🏩 صبح روز شنبه بالاخره بعد از سه روز تعطیلی😔 مدارس باز بود🤩 و میتونستم بچه هارو ببینم❤️ من خیلی خوشحال بودم 😍دلم برای تماممممم بچه ها تنگ شده بود😔🤩 ساعت 7:00 بود که همه ی بچه ها با خانواده شون میومدن مدرسه 🏫به جز یه دختر کلاس ششمی که همیشهه تنها میاد مدرسه و برمیگرده خونه😔 هیچ وقت اونو با پدر یا مادرش ندیدم 😭 ولی همیشه خوشحال و خندونه😂💖 امروز کلاس اول اومدن زنگ ورزش و یه دختر کوچولو پاش لیز خورد و افتاد روی زمین🙂 و همه ی دوستاش دورش جمع شده بودند و اونو پیش مربی بهداشت بردن ❣️ فهمیدم اون دختر بچه چقدر دوست داره🩷🫀 دوبارع اون دختر بچه ی کلاس اولی رو دیدم داشت لنگ لنگان راه میرفت امااااااا...... اما دوستاش دستشو گرفته بودند🫀🫂 واقعا دلم میخواست جای اون بودم😔🫂 و اما اون دختر کلاس ششمی که همیشه تنها بود رو دیدم ولی چند نفر داشتن سرش داد میزدن 😮😮😮 که مدیر از راه رسیددددد 😟😨 و اون دختر هارو به دفتر بود و اون رو نصیحت کرد☺️🔪 زنگ آخر خورد❕زییییییییییییییینگگگگگگگگ همه ی بچه ها آروم از مدرسه رفتن بیرون🫶🏻 1404/11/25 این قصه اییه که سوگند خانم از اصفهان برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
رسانه چی
⚘️به نام خدا⚘️ سلام به همه شما دوستان عزیز👋🏻 می خوام زنگ انقلاب مدرسمون رو براتون روایت کنم. امیدوارم لذت ببرید🌹 از همون لحظه‌ای که وارد حیاط مدرسه شدم، یه حس عجیبی تو دلم بود. پرچم‌ها تو باد تکون می‌خوردن 🇮🇷 و صدای سرود از بلندگو می‌اومد، اما پشت همه این رنگ‌ها و صداها، یه تاریخِ سنگین خوابیده بود… تاریخی که فقط چند خط تو کتاب نیست.📚 ‌ تو صف ایستاده بودیم. هوا سرد بود و دست‌هامو تو آستینم قایم کرده بودم. به خودم گفتم سال‌ها پیش، خیلی‌ها تو همین سرماها ایستادن. نه برای یه مراسم مدرسه، نه برای یه نمره، بلکه برای یه باور. برای اینکه فکر می‌کردن می‌شه اوضاع رو عوض کرد، حتی اگه هزینه داشته باشه.🇮🇷✌🏻🇮🇷 ‌ مدیر درباره روزهای انقلاب حرف می‌زد. از تظاهرات، از فریادها، از مردمی که با دست خالی مقابل گلوله ایستادن. یه لحظه گلوم خشک شد. تصور اینکه جوون‌هایی تقریباً هم‌سن ما، به جای استرس امتحان، استرس زنده موندن داشتن… عجیب و سنگینه 🤍 ‌ بعد از انقلاب هم آسونی شروع نشد. جنگ تحمیلی اومد؛ سال‌هایی که آژیر خطر و پناهگاه و دلهره، بخشی از زندگی مردم شد. خیلی‌ها رفتن جبهه، خیلی‌ها برنگشتن… خیلی مادرها با عکس قاب‌شده‌ی پسرهاشون سال‌ها زندگی کردن. فکر کردن به اون صبوری‌ها، به اون پایداری، یه بغض آروم میاره که حتی وسط شلوغی حیاط مدرسه هم ولت نمی‌کنه. ‌ گروه سرود که شروع کرد خوندن 🎶، صداشون می‌لرزید، اما قشنگ بود. انگار هر کلمه‌ش فقط شعر نبود؛ یه یادآوری بود. یادآوری اینکه این آرامشی که ما امروز توش ایستادیم، ساده به دست نیومده. ‌ وقتی زنگ انقلاب رو زدن 🔔، صدای زنگ تو حیاط پیچید و بعدش دست زدن‌ها بلند شد 👏 ولی برای من اون صدا شبیه یه سؤال بود… آیا ما قدر این همه پایداری رو می‌دونیم؟ آیا ما هم اگه جای اون نسل بودیم، همون‌قدر محکم می‌ایستادیم؟ ‌ انقلاب فقط یه «پیروزی» تو تقویم نیست. یه مسیر طولانیه که با سختی شروع شد، با جنگ و از دست دادن ادامه پیدا کرد و هنوز هم به تلاش نیاز داره. پایداری فقط مال گذشته نیست؛ هر نسلی باید سهم خودش رو ادا کنه 🌱 ‌ ‌ این قصه اییه که نادیا خانم از زابل برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
رسانه چی
بسم رب مهدی عجل الله ای ظهورت دردها را بهترین درمان بیا ❤️ اول هرکار بعد از نام خدا(الهم عجل الولیک الفرج) به قول حسین طاهری باید خطاب به رژیم صهیونیستی گفت:(امروز از ظلم خود خوشنودی. فردا چون اجدادت نابودی). این بارهم می نویسم این بار از وطن از ایران از وارثان حیدر کرار از مهد شیران و دلیران و یلان پردل از زنان غیورش چون خانم امامی می نویسم از رهبر فرزانه اش از عشق مردمش به ائمه اطهار از کشوری که در دوران دفاع مقدس ۸ سال شجاعانه دلاورانه جنگیدند تا پرچم ایران همیشه بر فراز قله ها باشد از ایران از کابوس اسرائیل و دلسوز مظلومان می نویسم و افتخار می کنم به خودم که خدایم الله و کشورم ایران و علی علیه السلام الگوی ملتم و خامنه ای عزیز رهبر فرزانه ام است❤️رژیم غاصب و کودک کش نامرد و امریکای جنایتکار خوب گوش کن . حمله به ایران قطع به یقین یکی از احمقانه ترین کارهایی بود که انجام دادی نکند فراموش کرده ای که ما از نسل فتح اهریمنیم نکند فراموش کرده ای ما ملت ایران از نسل همان مردانی هستیم که در دوران دفاع مقدس چگونه با نصف دنیا جنگیدیم بی تجهیزات و با سلاح عشق به خدا و وطن و ایمان و پیروز گشتیم آری ما پیروز گشتیم حال که ما هم سلاح داریم هم موشک هم حمایت کشور های دیگر را و مهم تر از همه مانند گذشته دست و یاری خدا با ماست تو چه غلطی می خواهی بکنی کودک کش احمق حالا که ما به سگ زرد نه میگوییم و تابع گزافه گویی های ناحقش نیستیم تو می خواهی باکمک آن چه غلطی کنی ؟ به قلم:حسنا خسروشاهی. ‌ این قصه اییه که حسنا خانوم از باخرز برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
من مداد سارا هستم✏️. سارا کلاس دوم هست و من رو همیشه با خودش سر کلاس میبره . انقدر منو دوست داشت که نگو.📚 یک روز که سر کلاس بودیم و معلم داشت درس شیرین ریاضی رو میداد، من از جامدادی سارا اومدم بیرون ، آخه حوصلم سر رفته بود. و رفتم تا به بقیه مداد ها سر بزنم... که یک دفعه جیغ سارا به گوش رسید.❣ معلم به طرف سارا برگشت . وقتی ازش پرسید چی شده سارا گفت:«مدادمو گم کردم .» سارا رفت تا زیر نیمکت هارو بگرده. من هم سریع برگشتم تو جامدادی. و بالاخره سارا منو دید و کلی خوشحال شد.❤️ این قصه اییه که آترینا خانم از شیراز برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
من کافه تریا هستم.☕️ بچه ها تا زنگ تفریح میخوره میان و صف میگیرن🧃. امروز یک دختر لباس آبی تو صف دیدم که ... خیلی آرام و ساکت بود بنظرم.🚶‍♀ اگر لب و زبان داشتم که می توانستم با او حرف بزنم حتما این کار را میکردم و با او دوست می‌شدم ❤️ یک پسر دیگر هم دیدم که برعکس آن دختر ،میتوانست شر و شیطان باشد😁 امروز دیدم که آن پسر با یکی از همکلاسی هایش دعوا کرد.🍀 اما دعوایشان برایم جالب بود . میدانید درمورد چه مشاجره میکردند؟ یک پسر بر سر جای پسر شیطان نشسته بود و وسایلش را ریخته بود ... پسرک شیطان هم عصبانی شده بود و وسایل وی را انداخته بود .🍁 خلاصه هردو برسر این موضوع عصبانی بودند...🌙 این قصه اییه که آترینا خانم از شیراز برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️