eitaa logo
رسانه چی
287 دنبال‌کننده
193 عکس
58 ویدیو
10 فایل
اینجا قلم از جنس نوره تاریخ رو با روشنایی مینویسیم✨ . . نمیشه وجود نداره فقط هنوز خلقش نکردیم! . . من اینجام که بشنومت:) @ravina88
مشاهده در ایتا
دانلود
ایران… نامت که می‌آید دل آرام می‌گیرد. تو صدای مادرانه‌ی خاکی، که فرزندانش را در آغوش تاریخ بزرگ کرده است. ایران، در رگ‌هایت صبر جاری‌ست و در قلبت امید. هر نفسِ تو یادآور عشق است و هر طلوعت قولِ فردایی روشن. ایران، نه فقط یک سرزمین، که خانه‌ی دل‌های ماست. ‌
روایت: از مسیرِ کوتاه گذشتم و وارد بنای فاطمیه شدم پس از سلام به مادرِ سادات،حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)وارد مدرسه شدم راهرو رو به نمازخونه طی کردم و پس از تا کردن چادر،با بقیه ی دوستانم راهیِ سالن اجتماعات شدیم پله هارو بالا رفتیم و هر لحظه هیجانم برای دیدن اتاقی که تا اون لحظه یکبار هم ندیده بودمش بالا میرفت دربِ سالن باز بود و دختران پایه یازدهم ازمون دعوت به ورود میکردن با لبخند وارد سالن شدم و در اولین لحظه مواجه شدم با کوه های مقوایی که در انتهای سالن چسبیده شده بود و کمی بالا تر سخنی از حضرت آقا:نزدیک قله ایم! جلوتر رفتیم و روی صندلی ها نشستیم و روایت شروع شد در نخستین مرحله کلیپی روی پرده ی پروژکتور از تولد آقای انقلاب اسلامی پخش شد بغض گلومو گرفت وقتی رسیدیم به بخشی که روایتگر سال پنجاه و هفت،هشتاد و هشت و چهارصد و یک بود اشک توی چشمام حلقه زد وقتی افتادن کشورم رو توی تصویر دیدم و هربار ایستادنش رو! دیدم،بغض کردم و حسِ غرور بهم دست داد که خوشبحالم!خوشبحالم که توی چنین کشوری به دنیا اومدم،بزرگ شدم و نفس میکشم بعد از این حس غرور نوبت نمایش حقایق دوره ی منحوسِ پهلوی بود دوره ای که هیچ سود و فایده ای برامون نداشت و چقدر خوب که مردِ بزرگ خدا،روح الله،انقلاب کرد! پس از یک افتخار مجدد به وطنم،نوبت اوضاع اقتصادی پیش از انقلاب بود و در نهایت شنیدن از پیشرفت های ایران و اینکه واقعا نزدیک قله ایم ما...تنها...یک قدم...با...ابرقدرت...شدن...فاصله...داریم! دیدن اون فضای قشنگ و شنیدن این حرفها اونم توی مدرسه ای که آرزوم بود رسیدن بهش،لذتی بود که هیچوقت طعمش از زیرِ زبونم پاک نمیشه!
سلام!🤗🌸 حتما همتون به دوستاتون هدیه دادید یا ازشون گرفتید،حس خوبی داره نه؟✨ یه دختری توی مدرسمون هست که کارش دسبند فروشیه.🍡🤩 دستبند های قشنگ خودش درست میکنه و میاره. بچه ها بهش سفارش میدن که چه رنگی میخوان براشون درست کنه🍦☺️ برای تولد بعضی هامون هم دستبند با رنگ مورد علاقمون درست میکنه و میاره! هر روز صبح با یک جعبه چوبی قشنگ پر از دستبند میاره سر کلاس و به بچها میده😍🫀 دختر مهربونیه☺️🫀 اونروز تولد من بود.دختره اومد و گفت:تولدت مبارک!بعد یک دستبند با رنگای ابی و سیاه یه درمیون گذاشته بود.خیلی قشنگ بود🤗🍟 بعد از اونروز زنگ های تفریح میرفتم ازش نوع دستبند ها،طرز گره،و ترکیب رنگ ها رو ازش یاد میگرفتم.🌸✨ تونستم یه دستبند سبز و سیاه درست کنم.🚺🍦 چه خوبه به دوستامون اهمیت بدیم،براشون هدیه ببریم یا کمی وقتمون رو مصرفشون کنیم. از نظر من اینجور ادما ادمای خوشبختی هستن🤗🌸 همیشه برای دیگران ارزشمند باش!🫂☕
یک روز ما تو مدرسه بودیم درس ششم هم سنگین است وبچه ها ان روز خیلی شلوغ کردن خانممون یه جریمه ی کرد که تمموم شدنی نبود😂😂😂🤣🤣 بعدش هیچی دیگه باز بچه ها نتونستن تمومش کنن باز فرداش جریمه شدیم یه هفته کامل جریمه شدیم تو کارنامه همه قابل قبول شدیم تو مدرسه که انجوری اومدیم تو خونه هم یه کتک خوردیم😂😂😂😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣 خودم الان دارم میخندم😂😂😂جریمه ها رو نگو اول درس تا درس شیش فارسی از درس اول مطالعات وتا درس چهار ریاضی هم که نگو 😂🤣🤣🤣بچه ها چی کار کردن بچه ها بعضی یاشون به خانم گفتن کم کنید اما خانم نه روی زبونش بود دیگه 😭😭🤣🤣🤣😂😂😂😂 روزگار
به نام خدایی که یار «جمعیت» است🥰 سلام👋👋 «لطفا با لبخند این متن را بخوانید»😊👇 میخوام از یه روز فوق العاده 💥توی مدرسه مون براتون بگم. روزی که همه هم کلاسی هام دست به دست هم🤝دادن تا برنده بشن... توی یه مسابقه که بین تمام کلاس های مدرسه برگزار می شد.🏅🏅 آغاز دهه فجر بود.🇮🇷🇮🇷 فاطمه، همکلاسی پر انرژی مون همه رو ساماندهی کرده بود و تقسیم کار کرده بود. حالا همه مشغول بودیم و هرکسی میخواست یه کاری برای برنده شدنمون انجام بده. یکی از میز بالا رفته بود، یکی چسب رسانی می کرد😁،یکی بادکنک🎈 باد می کرد... بعضی از بچه ها خیلی جالب کار می کردن، با کاغذ رنگی های ساده و کلی خلاقیت برای دیوار هایی که خالی مونده بودن تزیین می ساختن و من واقعا حس جالبی پیدا کرده بودم😌😌 نتیجه این همه زحمت بچه ها چی شد؟ خب معلومه دیگه: ما بردیم!😎🎉 اما یه بردن متفاوت... مدیر و معاون پرورشی مدرسه مون اومدن توی کلاس و با کلی تشویق👏 جایزه هامون🎁🎉 رو دادن، اما بعد یواشکی بهمون گفتن برای اینکه بچه های کوچیک تر ناراحت نشن، به اونا هم جایزه می دیم... ما هم در حالی که مهربونی و خوشحالی توی قلب هامون جاری شده بود ، قبول کردیم..🥹 این بود روایت یک روز پر امید در کنار همکلاسی ها🙂🙂
سلام سلام 👋 😍 حالتون چطوره ؟ 💖 رو به راهین؟🌱 روایت های دوستاتون رو خوندین؟بهشون رای دادین؟ یه یادآوری کوچولو میکنم برای رفیقایی که تازه اومدن تو جمعمون 😉 ما روایت رفیقامون رو می‌خونیم و بعد هر کدومشون رو که از نظرمون باحال و خوب بود رو لایک میکنیم❤️ اینجوری میشه که نفرات منتخب شما مشخص میشن و جایزه هامون پر می‌کشن به سمتشون🤣
حالا تو این چند ساعت باقی مونده چیکار کنیم؟ ‌ 1⃣تویِ مدت زمان باقی مونده گام اول از همه اینکه با یه کاغذ و خودکار برین سراغِ مخاطبین گوشیتون📱 و همۀ اونایی که یه ربطی جشنواره میتونن پیدا کنن و یاد داشت کنین با ربطش🖊 مثلا دوستاتون و هم سن و سالاتون چون اونا هم میتونن راویِ امید باشن🌿 ‌ 2⃣بعدِ لیست کردن این آدما برین سراغِ کسایی که ذخیره ندارین ولی توی پیام رسانا آیدی‌ و اکانت‌شونو دارین و برای اونا هم این پیوندا و ربط‌ها رو دربیارین؛😎 ‌ بقیش هم کم کم تو این چندساعت باقی مونده میام میگم😉😌
3⃣اگه میخواین بترکونین☄ از گروه‌هایی که توش عضوین غافل نشین! حتمااا یه برنامه ای هم واسه اونا داشته باشین گروه‌های دخترونه، گروهی که توش معلم و مدیر مدرسه زیاده، گروهی که توش مامان و بابای دخترایِ نوجوون هستن، و هرررر گروه دیگه ای که میتونی براش یه پیوندی با دخترایِ نوجوون و جوون پیدا کنین😍✊🏻 ا 4⃣اگه گروه‌هایی که لیست کردین ارسال پیامش باز بود میتونین پیام بزارین و اگه ارسال پیامش بسته بود از سابقۀ چت اعضای اون گروه میتونین به پیوی‌هاشون پیام بدین😌
ازهمین جا پایان رای گیری جشنواره های جایزه بارون رو اعلام میکنم🥳🥳🥳 از الان به بعد لایک هایی که اضافه میشن شمرده نمیشن😉 و قول می‌دم که زود زود بیام برنده های هر بخش رو بگم😍
سلام از راوینایِ غمگینِ اُمیدوار:) اُمیدوارم رو به راه باشین همه❤️ همه چی انقدر سریعه که نمی‌دونم چی‌بگم ولی اومدم بگم که بیاین یه قراری باهم بذاریم تو این وضعیت خاص، روایت و قصه‌ما از کف میدون خیلی مهمه... پس بیاین دوباره بزنیم به دل میدون و راوی قصه‌هایی بشیم که باید شنیده بشن. قصه‌هاتون رو تو قالبای متن،عکس نوشته، کلیپ، موشن، پادکست و.. با برام بفرستین تا بذارمشون تو کانال. @ravina88 بزنین بریم به دلِ مُبارزه به سبک رسانه چی✊🏻 مراقب خودتونم باشین🫂 📻 @resanechi
۱۱ ام آبان ماه ۱۴۰۱ ساعت ۵:۳۰ صبح ‌ هیاهوی دور و اطرافم نمی زاره تمرکز کنم ، به دور و اطرافم نگاه میکنم و نوجوون هایی رو میبینم که از ذوق و شوق دیشب خوابشون نبرده و الانم رو پا بند نیستن که سریعتر بریم و هی به ساعت غرمیزنن که امروز چرا انقدر کند میگذره و نمیرسه زمانی که قرار اون پرده ها کنار بره. من اما گیجم باورم نمی‌شه ، بااینکه حدود ۹۰۰ کیلومتر راه اومدم ولی هنوز باورم نشده که قراره کجا برم؟ کیو ببینم؟ بابا زیاد ازشون میگفت ، قهرمان قصه های بچگیم رو قرار بود ببینم 😭 تا حالا قرار بوده قهرمان بچیگیتون رو ببینین؟ می‌تونین حس و حالتون رو بگین؟ ‌ 🌱روایت اول ✍️راوینا @resanechi