eitaa logo
کافه کتاب
2.1هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
663 ویدیو
411 فایل
🪩🫧ࡏـــــــــــߊ؋ۭۭۭۤۤﻬ ـکــتـ♪ـــاـبـــــــٰٰٖٖٖ͟ــ⸹ڪټـــــاﺑــــڅﯡاڼ♥️🫧 کتاب های روانشناسی، رمان ،تاریخی،ادبی و.. مشاعره، دل نوشته و هر چیزی که حال دلتون رو خوب کنه✨️ 🧚‍♀️همراهمون باشید ناشناسمون😉 https://eitaayar.ir/anonymous/Pq8N.Uo3vI
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از کانال روانشناسی
🍃 ادامه مبحث اختلال تورت 🍃
هدایت شده از کانال روانشناسی
🍃دارو درمانی برای اختلال
⭐️⭐️تو این شب زیبا آرزو می‌کنم که مرغ آمین به آرزوهات آمین بگه تا دلواپسی توی خیالت نمونه و چه چیزی از آرامش ناب خوشتر؟ شبت بخیر💫 🤩@reserverCafe
337.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨الهی ✨یه خبر خوش ✨که جبران همه صبرامون باشه✨ ✨صبح بخیر💛 @reserverCafe ˚*∞༺♥༻✧
ایمان دارم که قشنگترین عشق.. نگاه مهربان خداوند به بندگانش است... زندگی را به او بسپار و مطمئن باش که.. تاوقتی که پشتت به خدا گرم است.. 'تمام هراس های دنیاخنده دار است.. 🍃🌼 @reserverCafe🤲
1_15296877342.pdf
حجم: 363.1K
📘 چگونه فوق العاده صحبت کنیم؟ ✅ آموزش فن بیان @reserverCafe📚
همه ما نابیناییم، هر کداممان به نوعی؛ آدم های خسیس نابینا هستند چون فقط طلا را می بینند، آدم های ولخرج نابینا هستند چون امروزشان را می بینند؛ آدمهای کلاهبردار نابینا هستند چون خدا را نمی بینند؛ آدم های شرافتمند نابینا هستند چون کلاهبردارها را نمی بینند,؛ خود من هم نابینا هستم چون حرف می زنم اما نمی بینم که شما گوش شنوایی ندارید. 📓 مردى كه مي‌خندد ✍ ویکتورهوگو @reserverCafe🌸
📜 حکایتی از سه دزد نابکار سه دزد شکست خورده و ضعيف که به تنهايي نمي توانستند به دزدي هاي بزرگ دست بزنند و موفقيت زيادي بيابند، روزي به هم برخوردند و بعد از گفتگو و شرح ناکامي هاي خود، تصميم گرفتند با هم شريک شوند تا در دزدي موفقيت بيشتري کسب کنند. هرکدام مهارت هايي داشتند که در کنار يکديگر تکميل مي شدند. آن سه دزد، سال‌ها بر گذرگاه‌هاي مسلمانان کمين کرده و به آنان حمله مي‌نمودند و به مردم ظلم بسياري مي‌کردند و آن ها را مي‌کشتند. روزي در نزديکي شهر به آثار كاروانسراي ويراني برخوردند که گردش روزگار تباهش  ساخته و در و ديوارش فرو ريخته بود. آن سه زير يك سنگ، صندوقچه زری پيدا کردند. بسيار خوشحال شدند و ساعت‌ها به شادي پرداختند. بالاخره خسته و گرسنه شدند، بنابراين تصميم گرفتند يکي را براي خريد غذا به شهر بفرستند. دزدي كه براي تهيه غذا به شهر رفته بود، از کنار عطاري مي گذشت، وسوسه شد تا کمي سم بخرد و غذا را مسموم کند. او با اين فکر وارد عطاري شد که دو رفيقش بعد از خوردن غذاي زهرآلود مي ميرند و و همه گنج تنها به او مي رسد. از آن طرف، وقتي او به شهر رفت، دو دزد ديگر هم به همان چيزي انديشيدند که او مي انديشيد؛ تصميم گرفتند كه او را از بين برده و به جاي تقسيم ثروت پيدا شده بين سه نفر، آن را بين دو نفر تقسيم كنند. مرد با غذا برگشت. دو رفيقش منتظرش بودند؛ غذا را گرفتند و ناگهان برسرش ريختند و او را کشتند. بعد با آرامش نشستند و غذاي آلوده به زهر را خوردند. هنوز دقايقي نگذشته بود که جنازه دو دزد ديگر در کنار جنازه دزد اولي بر زمين افتاده بود! @reserverCafe🎭