9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💟در اگر بر تو ببندد
مرو و صبر بکن ...
●☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆●
🌻@Ketabkhaneh_pn
کافه کتاب
#کتاب_صوتی زنان زیرک #نویسنده شری آرگو #انگیزشی زنان زیرک کتابی اثر شری آرگو است. موضوع کتاب زنان
🍃ساعت ۱۰ صبح
🍃شروع پادکست زنان زیرک🍃
🍃@reserverCafe🍃
Eitaa | @radio_shabFasl 1.mp3
زمان:
حجم:
61.4M
#کافه_کتاب
#کتاب_صوتی زنان زیرک
#موضوع انگیزشی
#نویسنده: شری آرگو
#فصل » 1
❤️ارسالی_دوست_عزیز
🌿 ادامه دارد ....
☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆●
🌻@reserverCafe
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌻انرژی برای خودت بزار
☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆●
🌻@reserverCafe
روي ویترین یک کتابفروشی در شهر رم نوشته شده:
«همه عشقی چون رومئو و ژولیت میخواهند، بدون آن که بدانند این عشق فقط ۳ روز دوام داشت و جان ۶ نفر را گرفت!
لطفاً کتاب بخرید و بخوانید !!»
☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆●
🌻@reserverCafe
.
تو...
مگو ترین راز منی!
نِگهت میدارم،
سخت!
نِگهت می دارم،
دشوار!
نِگهت میدارم،
در آغوش!
نگاهم کن گاهی...
دل خوش می شوم به همین!
#حامد_نیازی
@reserverCafe
هدایت شده از کارشناسی ارشد
سلام به همگی عصرتون بخیر🤩
طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق باشه🤲
سرسفره افطار به یادمون باشید و مارادعاکنین🙏
🌱امروز به مبحث کودک درمانگر میپردازیم...
ممنون ازهمراهی زیباتون💐
https://eitaa.com/Psychologiee/11793
.
📗 مهمانی به نام خدا
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به
او گفت: خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا
مهمان خانه من می شوی؟
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به
دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع
به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان
تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که
بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر
ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد.
پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز
کرد.
پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او
خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با
عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد.
پیرزن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او
خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با
ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه
برگشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا
درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا
آمده، پس با عجله به سوی در دوید.
در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری
پشت در بود. زن از او کمی پول خواست
تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد.
پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و
فریاد، زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد.
پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در
خواب بار دیگر خدا را دید.
پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت: خدایـا، مگر
تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم
مـی آیی؟
خدا جواب داد: بله، ولی من سه بار به
خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به
رویم بستی!
#داستان_کوتاه
#داستان_آموزنده
#کافه_کتاب
╭┈────────「🦋♥️🦋
@reserverCafe
╰──────➤ ⃟༺•❥࿐❥᭄ٖٜ
⍣╭────➺🦋