eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
327 دنبال‌کننده
8 عکس
2 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت سوم🔺 لب¬های خشکیده¬ام را تکان دادم: - پیرزن به هوش آمد؟ سرباز کمر راست کرد و نگاهش را از من گرفت و به تلخی گفت نه. لب پایینی¬ام را جمع کردم و با دندان¬های پیشم، آن را سخت فشردم. هر وقت که غصه تمام وجودم را پر می کرد این کار را می¬کردم. دستگیرۀ در چرخید. همان سروانی که به صحنۀ تصادف آمده بود، با زنی جوان و یک پیر مرد وارد شدند. زن با صورتی بر افروخته، سمت تختم دوید. کوبیده شدن پاشنه¬¬های بلندش روی کاشی¬ها مثل پتک به سرم خورد. به سرم دستم چنگ انداخت. درد طاقت فرسایی در دستم پیچید. گره ای به پیشانی انداختم و چشم هایم را بستم. - افغانی پدرسگ! تو را چه به موتور! برو همان خرحمالی ات را بکن. اگر مادرم به هوش نیاد بلایی سرت میارم که مرغان آسمان برایت زار بزنند! مسلسل وار و بی¬وقفه جیغ می¬زد و مرا به باد تهمت می¬گرفت. - خانم احترام خودتان را حفظ کنید. اینجا بیمارستانه! - سروان، اگه مادر خودتان هم مثل من تو کما بود، بازهم بیمارستان واین چیزا سرتان می¬شد؟ صدای تق تق پا از سالن بیمارستان آمد و نزدیک¬تر شد. - خانوم چه خبره؟ این¬جا بیمارستانه. سرم را چرا از دست این بیچاره کشیدی بیرون؟ نگاه کن داره از دستش خون می یاد. - بگذار خون بیاد به درک! اصلا بذار آنقدر خون بیاد تا بمیره. این ها که آدم نیستد. صدایش را بلند تر کرد: این ها خرند، خر! کلمات مثل شیره¬ای سیاه از دهان آن زن بیرون می آمد و در گوش¬هایم زنگ می¬زد. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
بر اساس یک تحقیق جهانی، هر کاربر به‌طور میانگین سالانه حدود ۱۴۲ کیلومتر اسکرول می‌کنه؛ یعنی چیزی معادل ۱۶ بار بالا رفتن از کوه اورست! فقط کافیه روزی ۱۰۸ دقیقه وقتت رو توی شبکه‌های اجتماعی بگذرونی تا این عدد عجیب رقم بخوره. سوال این‌جاست چقدر از این ۱۰۸ دقیقه صرف مطالعه میشه🤔🤔🤔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت چهارم🔺 نرمی دستی روی دستم احساس کردم. چشم چپم را نیمه باز کردم. پرستار، که زن جوانی بود با موهای طلایی بیرون ریخته، رویم خم شده بود و با نوک انگشتش، پنبه را روی دستم می¬فشرد. همان طور که دستش روی دستم بود، سر برگرداند: - جناب سروان! مگه من به شما نگفتم که بدون سر و صدا برید تو. شما که بهتر قوانین این¬جا را می دونید. یا به این خانم بگید ساکت باشند یا نگهبانی را خبر میدم. سروان که به تخت خالی کناری¬ام تکیه داده بود، نگاهش را از کاشی-های ته اتاق گرفت و به آن زن داد: - درسته که مادرتان توی کماست؛ اما این دلیل نمی¬شه که شما جلوی مأمور قانون، زبان به هتاکی و فحاشی باز کنید. اگر از من و سربازم شرم نمی¬کنید، حداقل از این بیماران شرم کنید. - جناب سروان این... صدای سروان، لرزه براندام اتاق انداخت: - یا ساکت باشید یا بیرون! پیرمرد که در تمام این مدت کنار در ایستاده بود، نگاه هراسان و شرمنده¬اش را به سروان دوخت. - شرمنده جناب سروان، الان می¬ریم. پیرمرد نگاه خشم¬آگینی به زن کرد و زبان در دهان چرخاند: - بیا بریم. پیرمرد با گام¬های موزون از در خارج شد. اما زن که ظاهرا ساکت شده بود؛ چشم¬های خون آشامش را سمت من در حدقه چرخاند. دندان قروچه¬¬ای رفت و سمت در ضرب گرفت. سروان رو به سربازش گفت: برای من مأموریتی پیش آمده و باید برم. زود متهم را آماده کن تا بریم کلانتری. پرستار گفت: هنوز سرمش تمام نشده. چون خون زیادی ازش رفته ممکنه که دوباره فشارش افت کنه و مجبور بشین انتقالش بدین بیمارستان. - خانم این افغانی¬ها هفت¬جان دارند مطمئن باش چیزیش نمی شه. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12