- بله چشم
کلاس تموم شد
منو استاد تو کلاس بودیم
•• اسم برادر زادتون آوردم تا بچه ها فکر دیگه نکند
- اشکال نداره
•• خانم موسوی اگه من دارم از دانشگاه دور میشم... فقط برای اینکه با نگاهی شاید یه بار دست خودم نباشه آزارتون ندم و اینکه تحمل ندارم ببینم فردا پس فردا دست تو دست دیگری جلوی من هستید حلالم کنید ان شاالله موفق و موید باشید
یاعلی
ترم سوم دانشگاه هم تموم شد
سه روز بعداز اتمام ترم بسیج دانشگاه همه اعضای شورای خواهران و برادران جمع کرد
گویا برنامه ای مهمی در پیش بود
حالا من جانشین فرمانده بسیج خواهران دانشگاه بودم
مسئول کل بسیج دانشجویی استان قزوین
مسئول جلسه _بسم الله الرحمن الرحیم
پیرامون نامه ای چندروز پیش به بنده ابلاغ شد
خواهان حضور کلیه حضورمسئولین بسیج دانشگاه شدم
محتوای نامه دستور انجام یک جشن حجاب در ترم پاییز همزمان با روز حجاب - عفاف در مهرماه شده
دراین جشن باید بانوی محجبه معرفی و ازشون تقدیر بشه
بنده یکی از خواهران درنظرم هست اما باز شما نظرتون بگید
یکی از دخترا که دانشجوی رشته حقوق بود
_ببخشید بهترین شخص برای معرفی بانوی محجبه تو دانشگاه ما خواهر موسوی هستن
مسول جلسه_اتفاقا نظربنده رو ایشان بود همه موافقندهمه موافقت کردند
قرارشد دیگه سایر برنامه خودمون انجام بدیم
سه هفته از جلسه میگذره و همه بچه ها شدیدا مشغولند
داشتم با یکی از خواهران صحبت
دزده در برابر مرتضی جوجه بود
وقتی دید نمیتونه کاری پیش ببره کیفم ول کرد
اما چاقو فرو کرد کف دست مرتضی فرار کرد
- وای خاک تو سرم... آقای کرمی چی شد... داره از دستتون خون میاد... باید بریم بیمارستان
+ آروم باشید... چیزی نشده
- توروخدا سواربشید
داشت از دستش خون میرفت الان همه لباسش خونی میشه یادم افتاد دیروز یه شال سفید خریدم دستم بردم سمت داشبورد
شال درآوردم
یه دقیقه ماشین پارک کردم
- دستون بدید اینو ببندم بهش
دستش بستم
چندقطره از خون روی چادر و شلوار لی منم ریخته شد رسیدیم بیمارستان پرستاره گفت
_کجا اینطوری شده؟چه نسبتی باهم دارید؟
داشت دست مرتضی بخیه میزد... گفتم _نامزدمه .. با دزد کیفم درگیرشد
گوشی مرتضی دست من بود زنگ خورد
شماره زهرا بود جواب دادم
- الو سلام زهرا
* نرگس سادات تویی
- آره
* گوشی داداشم دست تو چیکار میکنه
- بیاید بیمارستان.....
* باشه الان میایم
پرستار صدام کرد..
_خانم بیا سرم همسرت تموم شد برو صندوق حساب کن.. یه آبمیوه برای خودت بخر.. معلومه خیلی دوسش داری
رنگ به روت نمونده
- باشه ممنون
با رسیدن زهرا اینا مرتضی مرخص کردن
اما من ازش خجالت میکشیدم
چرا گفتم نامزدمه...
حرف پرستارم شنیده
اونروز کار کنسل شد
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
میکردم که مرتضی صدام کردم
_ خانم موسوی میشه یه چندلحظه وقتتون بگیرم
- بله بفرمایید
- من در خدمتم آقای کرمی
+میشه بریم داخل محوطه دانشگاه صحبت کنیم ؟
- بله بفرمایید
بافاصله ازهم قدم برداشتیم رفتیم داخل محوطه
+ بریم پیش شهدای گمنام ؟
- بله
طوری کنار شهدا نشستیم
سرش انداخت پایین تسبیحش گرفت دستش
+ خانم موسوی... من....!!!
- شما چی..
+ میخاستم اجازه بدید مادرم زنگ بزنن منزلتون برای امرخیر
- آقای کرمی اجازه بدید من فکرام بکنم با پدرم مشورت کنم..
+ بله حتما اما تاچه زمانی
- آخرتابستان
مرتضی با صدای بزور درمیومد و سراسر از شرم بود گفت
_خانم موسوی زیاد نیست
-اجازه بدید فکرکنم... بااجازتون... یاعلی
+ یاعلی
وارد خونه شدم...
هیچکس خونه نبود با خودم إه عزیز و آقاجون کجا رفتن
شماره آقاجون گرفتم
_ سلام آقاجون من اومدم خونه کجایید ؟
آقاجون :سلام باباجان با مادرت اومدیم یه سر به پدر و مادرمون بزنیم.. داریم میایم خونه
گوشی قطع کردم آقاجون اینا رفته بودن بهشت زهرا
صدای زنگ در بلند شد
بعد از خوردن ناهار رفتم سمت آقاجون گفتم
-بوبویی ... بریم مزارشهدا
آقاجون گفت
_خدا به خیر کنه چی باز میخواد بگه
رفتیم مزارشهدا
خیلی خجالت میکشیدم موضوع خواستگاری آقا کرمی بگم
آقاجون : نرگس بابا من منتظرم دخترم بگی
-خیلی خجالت میکشم
آقاجون:کسی ازت خواستگاری کرده
-پسر حاج کمیل
آقاجون: خوب به سلامتی... تو چی گفتی ؟
لپهام قرمز شد و سرم انداختم پایین
_مبارکت باشه بابا
یهو هول شدم و گفتم
_نه آخر تابستان میخوام جواب بدم
یهو گفتم
_خاک بر سرم
آقاجون خندید گفت
_ باشه وروجک بابا
بچه ها شدیدا مشغول کارهای مربوط به جشن بودن..
تو آمفی تائتر همه جمع بودیم
بچه ها داشتن تمرین تائتری درمورد مدافع حجاب میکردن
منو زهرا هم داشتیم درمورد دکور صحنه صحبت میکردیم
با صدای مرتضی و آقای صبوری همگی دست از کار کشیدیم
_سلامممممم خدمت تمامی بسیجان امام خامنه ای
همه با لبخند جوابش دادیم
+خانم موسوی یه سوپرایز براتون دارم
- برای من؟
+ بله
- خوب چی هست
+ بچه ها همه بیاید همه بچه ها دورم جمع شدن
_فقط همتون آرامشتون حفظ کنید مخصوصا خانم موسوی
بسم تعالی
دخترم طی جلسه پیرامون حجاب ملی بانوی مسلمان ایرانی از جریان محجبه شدن شما باخبرشدم به داشتن فرزند نخبه و باایمانی چون شما افتخار میکنم و برای حضرتعالی توفیقات روز افزون را از خداوندمتعال و بانوی بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا خواستارم سیدعلی حسینی خامنه ای
_خانم موسوی حضرت آقا همراه نامه ی هدیه هم براتون فرستادن چفیه خودشون و یه قواره چادرمشکی و یه انگشتر
سکوت تمام آمفی تائتر فرا گرفته بود
اشکام همینطوری میرخت با لکنت زبان و صدای لرزان گفتم
- واق ..عا.... ای..ن... نا....مه... برا.... من....ه
+بله
یک ساعتی گذشت یه ذره از شوک نامه و هدیه در اومدم اما صدام به شدت بغض آلود رفتم سمت مرتضی با صدای گرفته
- آقای کرمی... چطوری شده... حضرت آقا از جریان محجبه شدنم باخبر هستن؟
من اصلا نمیتونم باور کنم...
+خانم موسوی... حضرت آقا بیشتر از چیزی من و شما فکرش میکنیم حواسشون به کشور هست
همین الان ببینید بزرگترین کشورهای جنگ درگیر داعش هستن ولی ما تو کشورمون امنیت کامله با اونکه همسایهای نزدیک ما همه تو آتش جنگ با داعش هستن
این آرامش و امنیت مدیون رهبری سیدعلی خامنه ای هستیم
اما مسئله حجاب شما چند هفته پیش بنده و سایر دوستان توفیق زیارت حضرت آقا داشتیم اونجا مطرح شد بعداز ماجرای حضرت آقا احترامم تو دانشگاه دوچندان شده بود
۱۰روز مونده بود به آخر تابستان
تواین سه ماه خیلی به خواستگاری مرتضی فکر کردم میخوام فردا بهش جواب مثبت بدم
به نظرم میتونم تو سراسر زندگی بهش تکیه کنم ساعت ۷ باید دانشگاه باشم
قراره امروز یه بار برنامه اجرا کنیم هر قسمتی که اشکالی داشت رفع کنیم
سوار ماشینم شدم و به سمت دانشگاه حرکت کردم بعداز یه مسیری متوجه شدم یه موتوری پشت سرمه بأ خودم گفتم شاید هم مسیره هستیم
رسیدم دانشگاه ماشین پارک کردم
کیفم برداشتم اومدم حرکت که کنم همون موتوریه با یه چاقو به سمتم اومد پارکینگ دانشگاه یه جای کاملا پرت بود شروع کردم به دویدن....
که بهم رسید
چاقو گرفت سمتم گذاشت رو بازوم
و گفت کیفت بده عمو ببینه
گوشیم تو کیفم بود پربود از عکسای بی حجاب
شروع کردم به کشیدن کیفم از دست
من بکش اون بکش آستین چادرم پاره شد
تو همین مرتضی رسید و ماشینش پارک کرد
انگار فرشته نجاتمو دیدم.. داد زدم
- کـــــــــمــــــــک
مرتضی سریع رسید
هدایا تمام شد
مرتضی آروم زیر گوشم گفت :
_ساداتم برو چادرتو با چادرمشکی عوض کن بریم امامزاده حسین و مزارشهدا
- چشم
چادرم تعویض کردم
سوارماشین شدیم...
دست تو دست هم وارد مزارشهدایم
باهم سرمزار چندتا شهید رفتم
- مرتضی ( برای اولین بار اسمش گفتم )
+ جانم ساداتم
- بریم سرمزار شهید ململی
+ بریم خانم گل
حدود ۱ ساعتی مزار شهدا بودیم
بعد رفتیم خونه...
تو خونه پدرم اعلام کرد
بچه ها تصمیم گرفتن عقدشون تو دانشگاه به صورت ازدواج دانشجویی بگیرن
ساعت ۱ نصف شب بود مهمونا رفتن
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗علمــدارعشــق💗
قسمت15
قراره ساعت ۶ غروب مرتضی اینا بیان خونمون
یه کت و شلوار مجلسی کرم رنگ پوشیدم
با یه روسری بلند سفید طلاکوب روسریم مدل لبنانی سرم کردم
چادر سفید رنگ سرکردم اومدم تو پذیرایی
عزیزجون :
مادر فدات بشه ک مثل فرشته ها شدی
ساعت ۶ بود صدای زنگ در بلند شد
آقاجون در بازکرد
_سلام حاج کمیل خوش اومدی
همه نشسته بودند
عزیزجون: نرگس دخترم چای بیار
اول به حاج کمیل و خانمش گرفتم بعد مامان و بابام زهرا به مرتضی رسیدم
یک کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود
حاج کمیل : حاجی اگه اجازه میدید این دوتا جوان برن حرفاشون باهم بزنن
بابا: حاجی صاحب اختیاری نرگس بابا
با آقامرتضی برید حیاط حرفاتون بزنید
جلوتر از مرتضی رفتم توحیاط
+چه حیاط خوشگلی دارید
- ممنونم
+ خانم موسوی اینا ادعا نیست خودتون ۳ ترم بامن هم دانشگاهید.. زندگیم فدای حضرت علی.ع.و بچه هاش.. از لحاظ مالی هم خودتون میدونید که مشکلی ندارم
یه ۴۵ دقیقه حرف زدیم... وارد اتاق شدیم
مادر مرتضی : دخترم دهنمون شیرین کنیم
- هرچی آقاجونم بگه
آقاجون : مبارک باشه
حاج کمیل : حاجی محرمشون کنیم تا عقد تو محیط دانشگاه راحت باشند
آقاجون : بله... ان شاالله آزمایشهاشون انجام بدن... مبعث آقارسول الله. ص. صیغه شون کنیم... که میشه ۵ روز دیگه
حاج کمیل : تاریخش عالیه زندگیشون ان شاالله سیره رسول الله باشه
مرتضی اینا که رفتن...
دیدم گوشیم داره ویبره میره اس مس بود
باز کردم از طرف زهرا بود
زنداداش جونم... داداشم میگه
فردا ساعت ۸ حاضرباش خانم بیایم دنبالت بریم آزمایشگاه
- چشم خواهرشوهر جان
از خواب بیدارشدم
- مامان.... مامان...
من کدوم مانتو و روسریم بپوشم
عزیزجون : الان میام کمکت...
چی شده نرگس جان
- مامان الان میان...
من چـــــــــــی بپوشم...
عزیزجون: اون مانتو صورتی آستین سه ربع با شلوار دمپا مشکی... با ساق دست سفید و روسری سفید
داشتم حاضر میشدم.. صدای زنگ دراومد
عزیزجون : پسرم بیاید بالا
+ ممنونم مادرجان.. به نرگس خانم میگید بیان
یهو رفتم بیرون.. باخجالت گفتم
_من حاضرم
قرار بود زهرا و همسرشم باما بیان
آزمایش دادیم
گفتن فردا جواب حاضره
قرارشد مرتضی بره جواب بگیره اگه مشکلی نبود با بچه ها بیان دنبالم بریم برای خرید حلقه
خیلی استرس داشتم گوشی گرفته بودم دستم بهش زل زده بودم شماره زهرا نمایان شد.
- جانم زهرا
حاضرباش میایم دنبالت
- باشه
وارد پاساژ شدیم...
زهراگفت : علی جان من اینجا یه لباس دیدم بریم اون ببین
بعد رو به ما گفت
_شماهم برید حلقه بخرید
با مرتضی آروم و خجول به حلقه ها نگاه میکردیم
+ نرگس خانم... اگه از حلقه ای خوشتون اومد... حتما بگید
- بریم داخل
دوتا رینگ ساده سفیدانتخاب کردیم
داشتم از مغازه میومدم بیرون
که مرتضی صدام کرد
+ نرگس خانم... یه لحظه بیا...این انگشتر زمرد ببین
انگشتر گرفت سمتم..
_قشنگه ؟
- بله قشنگه
+ مبارکت باشه
-آخه این خیلی گرون آقای کرمی
+ نه نیست... مبارکت باشه
چندساعت دیگه منو مرتضی محرم میشیم
قرارمون این شد که یه صیغه ای موقت محرمیت بینمون خونده بشه
تا روز جشن حجاب
خطبه عقدمون تو دانشگاه خونده بشه
همه مهمونا تو پذیرایی بودن
منم با لباس سرتاسر سفید تو اتاقم...
مادر آقامرتضی که دیگه مادرجون صداش میکردم با زهرا اومدن تو اتاق
مادرجون : ماشاالله عروسم چقدر نازشده عزیز مادر این چادر سرت کن مرتضی بیرون منتظره
- چشم مادرجون
چادرم سر کردم
چون آقایون هم شامل دامادمون بودن تو اتاق بودن من کت وشلوارسفید پوشیده بود
دو صندلی کنار بود...
یه سفره عقد روبرمون
یه طرف قرآن
من گرفته بودم یه طرفش مرتضی
عاقد واردشد
شروع کرد به خوندن خطبه عقد...
منو زهرا از قبل هماهنگ کرده بودیم
زهرا بجای گل چیدن بگه عروس رفته کربلا گل بیاره
عاقد: عروس خانم... دوشیزه محترم مکرمه... خانم سیدنرگس موسوی... آیا وکیلم شما... عقدموقت به مدت ۲۵ روز...
به عقد آقای مرتضی کرمی دربیاورم؟
زهرا: عروس رفته کربلا گل بیاره
عاقد : برای باردوم آیا وکیلم عروس خانم ؟
زهرا : عروس رفته کربلا گلاب محمدی بیاره
عاقد: به سلامتی... برای بار آخر آیا وکیلم
- با استناد از حضرت صاحب الزمان و بااجازه پدر و مادرم و بزرگترا بله
عاقد : به پای هم پیر بشید ...
آقای مرتضی کرمی وکیلم ؟
+ بله
عاقد_ مبارک باشد
مادرجون: پسرم انگشتر حلقه دست عروست کن
مرتضی دستمو گرفت تو دستش و حلقه تو دستم کرد
+ مبارکت باشه خانم گل
- ممنونم آقا مبارک شماهم باشه
و تک تک بهمون تبریک گفتن و بهمون هدیه دادن
همه رفته بودن فقط خودمون بودیم مادرجون اینا بلندشدن برن
- خیلی خسته شدی آقا
+ نه عزیزم...فردا میام دنبالت بریم دانشگاه... دوست دااااااارررررممممم
سرم انداختم پایین
+حرف من جواب نداشت خانم گل
- منم دوست دارم
مرتضی قراربود ۹ صبح بیاد
داشتم تو کمدم دنبال لباسی میگشتم
که هم شیک باشه هم جلف نباشه
چونمرتضی به سبک و رنگ لباس خیلی حساس بود
رو گوشیم میس انداخت
با هیجان از خونه خارج شدم
از ماشین پیداشد
اومد سمتم
یه شاخه گل رز قرمز گرفت سمتم
+ برای سادات قشنگم
- ممنون چرا زحمت کشیدی
به سمت دانشگاه حرکت کردیم
سرراهمون دوتا جعبه شیرینی خریدیم
- آقا اول این بریم این شیرینی بین بچه ها پخش کنیم بعدش بریم واحد فرهنگی برای ازدواج دانشجویی ثبت نام کنم
+ باشه چشم
وارد آمفی تائتر شدیم باهم که وارد شدیم...
صدای جیغ و کف و سوت بچه ها بلند شد
همه شون میزدن روسن آمفی تائتر
شیرینی
شیرینی
شیرینی
منو مرتضی
همهمه بچه ها
_آقای کرمی هم قاطی مرغا شد
_اخوی از همین روز اول بابا شروع نمیکردی زی زی بودن شیرینی پخش کردیم
داشتم با یکی از خواهران حرف میزدیم
+ سادات جان یه لحظه
- جانم آقا
+ بریم واحد فرهنگی مشخصاتمون تو سیستم جامع ازدواج دانشجویی ثبت کنیم
-باشه
باهم رفتیم واحد فرهنگی...
مسئول واحدفرهنگی یه آقای حدود ۵۵-۶۰ ساله بود به اسم آقای مددی
+سلام آقای مددی
آقای مددی : سلام پسرم مبارکتون باشه
دوتا از بهترین بچه های دانشگاهمون باهم ازدواج کردن
+ ممنونم شمالطف دارید
تایم ناهار بود
داشتیم وارد آمفی تائتر میشدیم
مرتضی گفت
_نرگس جان ناهار بریم بیرون
این حرف مرتضی برابرشد با لحظه ی ورود من به سالن...
جانشین فرمانده برادران : کجا ان شاالله فرمانده امروز باید برای همه ما ناهار بخری
من- ای بابا آقای اصغری.. ورشکسته میشیما
آقای اصغری: نترسید خواهرموسوی
۳ روز مونده به جشن حجاب یا عقدمون مونده بود...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
+ تشکر کن بریم
لب به دندون گرفتم
خیلی سریع و کوتاه تشکر کردم
صدای خنده اش فضای ماشین برداشت
کی فکرش میکنه...
پسر محجوب و سر به زیر دانشگاه انقدر شیطون باشه
تو اتاقم مشغول بررسی یه تحقیق درسی بودم
که گوشیم لرزیدقفلش باز کردم
دیدم مرتضی است
+سلام خانم گل... زنگ زدم خونه مادرجون گفت حاج بابا نیستن.. برای شب هماهنگ کردم بیام با حاج بابا حرف بزنم
جوابش دادم : ممنون دستت درد نکنه
شام منتظریم
+ باشه چشم.. فقط تو حرفی نزن
بذار خودم میگم..
- چشم
چندسال قبل که تلوزیونهای صهیونیستی مارش پیروزی نواختند و خانه ویران شده یحیی سنوار را نشان دادند که تلّی از آوار بود و خبر ترور موفق او را روی پخش ویژه بردند، یحیی یک ساعت بعد به خانه ویران شدهاش برگشت و روی مبل شکستهای نشست و با لبخندی تحقیرآمیز، گوشه لب کج کرد و عکس یادگاری گرفت. من آن روز شیفته شجاعت یحیی شدم. او لاتی را تا درجه آخرش پر کرده بود.
بعدها که یک عکس هالیوودی مردانه هم از او منتشر شد که دست روی کلت کمریاش برده بود و داشت بیرونش میکشید، انگار ابرمرد خیالی ایام نوجوانی را در واقعیت دیده بودم. چقدر اسطورهای بود. نمیشد حتی توی چشمهاش نگاه کنی. یحیی شاید کسی بود که بیشترین خبرهای جعلی درباره ترور او منتشر شد. اسرائیلیها در لهله یافتن اثری از او، بارها شایعه ترورش را مطرح میکردند تا بلکه از رصد واکنشها، چیزی دستگیرشان شود. او رسما نامرئی بود. فلسطینیها میگویند یحیی حتی سایه نداشت. میگویند از دیوارها میگذشت. تو بگو روح بود. پشت ابرمردان همیشه افسانه میسرایند. ابرقهرمان پسرهای فلسطینی. شیرمرد پچپچههای دخترکان غزه. امّید مردان و زنان جنگزده. دلشان گرم بود به تونلهای زیر پایشان که یحیی از آنجا میگذرد.
حالا میگویند روح فلسطینی، ابرمرد نامرئی غزه، نه در پستوی تونلها، که روی زمین شهید شده. نزدیک تانکهای اسرائیلی. لباس رزم بر تن. خشاب بسته بر فانوسقه. چفیه بر شانه. سلاح بر کف. حالا جوانهای فلسطینی پشتبهپشت سیگار میسوزانند و به یکجا خیره میشوند و میگویند یحیی با مرگش پله آخر لاتی را هم برداشت. باز تحقیرشان کرد. که من روی زمین بودم. بین نیروهای تحتامرم. و نیمخیز، سلاح بر دوش توی پسکوچهها میدویدم. شما کجایید؟ یحیی تحقیرکننده بزرگشد. تحقیرکننده زندگیکرد و تحقیرکننده رفت. ما قصه یحیی را سالها برای بچههایمان تعریف خواهیم کرد.
«عجم علوی»
♨️✍نکات آقای صادق (راوی مستند صوتی شنود) درباره حوادث پیش رو
بسم الله الرحمن الرحیم
هوشیار باش
به زودی شاهد اتفاقات سختی در منطقه و در ایران خواهیم بود.
آمریکا با ورود اطلاعاتی و عملیاتی به لبنان و غزه این دخالتها را شروع میکند
در این اتفاقات آمریکا نقش ۸۰درصدی و اسرائیل نقش ۲۰درصدی خواهد داشت .
تمام ترورهای منطقه(لبنان و سوریه و عراق) توسط آمریکا طراحی و اجرا میشود و به اسم اسرائیل تمام میشود.
حتی در حمله احتمالی نظامی به ایران، آمریکا نقش اساسی خواهد داشت .
به من نشان داده شد
(نتیجه این حمله یقینا به نابودی اسراییل و نابودی بیشتر پایگاههای نظامی آمریکا و ناوهای آمریکا در منطقه خواهد انجامید.)
📌فقط نکته کلیدی این است.
درصورت شروع حمله آمریکا و اسرائیل به کشور در همان ساعات اولیه بدون فوت وقت باید پایگاههای آمریکا در عراق، قطر و بحرین و همچنین ناوهای امریکایی در تیررس مورد حمله متقابل قرار گیرد.
همهی محور مقاومت در عراق و یمن و سوریه باید پای کار بیاید.
طی طرحریزی سازمان سیا منافقین نیز نقش بسیار زیادی در آشوب داخل کشور ایفا خواهند کرد. اکثر آتشسوزیهای صنعتی و نفتی و گازی و خرابکاریهای زیرساختی به عهده عناصر منافقین در داخل کشور است.
باید در همان ساعات اولیه کلیه مقرهای منافقین در پاریس سوئد و آلبانی با موشک و پهپاد مورد حمله قرار گیرد.
📌مردم عزیز بعد از نزدیک به پنجاه سال از انقلاب یقین بدانید این لحظات تاریخیترین و طلاییترین برگ تاریخ انقلاب خواهد بود.
خداوند دشمنان اسلام را به خودشان مشغول خواهد کرد.(انشاءالله)
این اتفاقاتی که حقیر در عالم کما مشاهده کردم دونه دونه در حال اتفاق افتادنه.
از امروز تا آخر هفته ذکر صلوات و استغفار و خواندن سوره نصر هر روز فراموش نشه.
و من یتوکل علی الله فهو حسبه "هرکس بر خدا توکل نماید، خدا او را کفایت میکند. "
هدایت شده از صراط عمار 🇵🇸 | جهاد تبیین
💎 دورهی جامع #جهادگر_تبیین💡
🎁 این پیام رو به دوستانتان #هدیه دهید.
⚠️نکته مهم: اول این پیام رو ذخیره کنید تا با کلیک بر روی ادامه مطالب، این پیام رو گم نکنید‼️
✅ با کلیک بر روی نوشتههای آبی، مطالب را به ترتیب دنبال نمایید.👇👇👇
____________________________
۱- معرفی دوره در ۲ دقیقه💡
۲- نگاهی به نظرات شرکت کنندگان‼️
۳- معرفی کامل دوره در ۹ دقیقه💎
۴- امتحان تستی برای صدور مدرک📝
________________________________
🎤معرفی دوره
😇جریان شناسی ۱👿
😇جریان شناسی ۲👿
😇جریان شناسی ۳👿
😇جریان شناسی ۴👿
😇جریان شناسی ۵👿
اختیاری👇
➕ ضمیمه ۱ (شبهه امام خمینی و انگلیس)
➕ ضمیمه ۲ (شبهه امام خمینی و آمریکا)
________________________________
🎤معرفی دوره
✨ولایت فقیه ۱✨
✨ولایت فقیه ۲✨
✨ولایت فقیه ۳✨
✨ولایت فقیه ۴✨
✨ولایت فقیه ۵✨
✨ولایت فقیه ۶✨
✨ولایت فقیه ۷✨
✨ولایت فقیه ۸ ✨
اختیاری👇
➕ ضمیمه (تشکیل حکومت قبل ظهور)
________________________________
🎤معرفی دوره
⁉️رهبری و مشکلات جامعه ۱⁉️
⁉️رهبری و مشکلات جامعه ۲⁉️
⁉️رهبری و مشکلات جامعه ۳⁉️
⁉️رهبری و مشکلات جامعه ۴⁉️
⁉️رهبری و مشکلات جامعه ۵⁉️
⁉️رهبری و مشکلات جامعه ۶⁉️
اختیاری👇
➕ ضمیمه (فایل نزدیک به ۳۰۰ عکسنوشته از نظرات دیگران پیرامون حضرت آقا)
________________________________
🎤معرفی دوره
💪پیروزی بر نفاق ۱🔑
💪پیروزی بر نفاق ۲🔑
💪پیروزی بر نفاق ۳🔑
________________________________
🎤معرفی دوره
🌪ریشه مشکلات کشور ۱🔎
🌪ریشه مشکلات کشور ۲🔎
_______________________________
🎤معرفی دوره
📊دستاوردهای نظام ۱📊
📊دستاوردهای نظام ۲📊
📊دستاوردهای نظام ۳📊
📊دستاوردهای نظام ۴📊
📊دستاوردهای نظام ۵📊
📊دستاوردهای نظام ۶📊
➕ضمیمه (اعتراف بختیار به عدم پیشرفت پهلوی)
➕ضمیمه (نمونهای از تأثیرات جمهوری اسلامی در شیعه کردن مردم جهان)
➕ضمیمه (جذب طلبه از نقاط مختلف جهان)
🎙صوت مهم تبیین اقتصادی💰
________________________________
🎤 معرفی دوره
🧕🏻مخاطب شناسی نوجوان و جوان ۱👱🏻♂
🧕🏻مخاطب شناسی نوجوان و جوان ۲👱🏻♂
🧕🏻مخاطب شناسی نوجوان و جوان ۳👱🏻♂
________________________________
🎤معرفی دوره
🔮مهارتهای پاسخ به شبهات ۱🔮
🔮مهارتهای پاسخ به شبهات ۲🔮
🔮مهارتهای پاسخ به شبهات ۳🔮
🔮مهارتهای پاسخ به شبهات ۴🔮
🔮مهارتهای پاسخ به شبهات ۵🔮
🔮مهارتهای پاسخ به شبهات ۶🔮
🔮مهارتهای پاسخ به شبهات ۷🔮
🔮مهارتهای پاسخ به شبهات ۸🔮
________________________________
🎤معرفی دوره
🛡چگونه فریب نخوریم؟ ۱🛡
🛡چگونه فریب نخوریم؟ ۲🛡
🛡چگونه فریب نخوریم؟ ۳🛡
______________________________
🎤معرفی دوره
📚معرفی منابع ۱📚
📚معرفی منابع ۲📚
📚معرفی منابع ۳📚
____________________________
🛡تجهیز برای جهاد تبیین👇👇
@serateammar
و خداوند اصرار داشت عالمی عاقبت به خیر شوند؛ تو را آفرید...یا محمد صلی الله علیه و آله و سلم ❤️💐
😍 سلام بر مخاطبان و همراهان عزیز، مجله آشنا شماره ۲۳۲ تقدیم نگاه پرمهرتون میشه
🎁 تعداد برندگان و ارزش جوایز این مجله بازم بیشتر شده، پس حتما تو مسابقه شرکت کنید🤩🤩🤩
😔 راستی متاسفانه این نسخه از مجله هم چاپ نمیشه
⏰ مهلت شرکت در مسابقه تا پایان مهر ماه می باشد
جهت دانلود مجله و شرکت در مسابقه روی لینک زیر کلیک کنید 👇👇👇
https://shamiim.ir/ashena232/
🌼🍃🌸🍃🌼🍃🌸🍃
🌐 shamiim.ir
🆔 @Shamimeashena