eitaa logo
ریحانه های بهشتی
599 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.4هزار ویدیو
4 فایل
ازحسین بن علی هرچه بخواهی بدهد توزرنگ باش وازونسل علی دوست بخواه👪 مطالب کانال #روانشناسی #همسرانه #شهیدانه ادمین تبلیغ👇 @narges_samadii لینک کانال👇 https://eitaa.com/reyhaneh_beheshti313 📛استفاده مطالب فقط با #لینک_کانال جایزاست❎
مشاهده در ایتا
دانلود
فصل یازدهم: روز وداع قسمت اول خواهرانم به‌همراه شوهرهایشان برای عیادت به خانه‌ی ما آمدند. قبلا با هم هماهنگ کرده بودند علی را از اعزام مجدد به جبهه منصرف کنند. رجب گوشه‌ای نشسته بود و به حرف‌هایشان گوش می‌داد. گفتند: «علی جان! داداشت شهید شده، بابات دست‌تنهاست. مادرت هم بهش سخت می‌گذره. هر چقدر جبهه رفتی کافیه. تو به تکلیفت عمل کردی؛ خدا ان‌شاءالله ازت قبول کنه. بمون پیش پدر و مادرت عصای دستشون باش...» علی صبر کرد تا همه حرف‌هایشان را زدند، بعد گفت: «من کوچیک بابامم هستم، کمکش هم می‌کنم. از زیر کار شونه خالی نمی‌کنم، اما اوضاع جنگ الان خرابه، نیرو کم داریم. من نمی‌تونم قول بدم و بگم جبهه نمیرم؛ چون تکلیف شرعی بر عهده منه، قیامت باید جواب خدا و خون شهدا رو بدم. چرا روز عاشورا علی‌اکبر امام حسین و حضرت قاسم رفتن میدون جنگ؟! مگه حضرت زینب ناموس اهل‌بیت نبود؟! مگه حضرت سکینه و رقیه دخترای امام حسین نبودن؟! پس چرا با امام رفتن کربلا؟! نمی‌دونستن آخر این راه چی در انتظارشونه؟! همه از سرنوشتشون باخبر بودن و با روی باز به استقبالش رفتن؛ چون تکلیفشون بود. مثل حضرت قاسم که فرمود: مرگ برای من از عسل شیرین‌تره. چرا؟! چون بحث حفظ اسلام بود. وقتی پای دین خدا در میون باشه، امام معصوم هم جونش رو می‌گیره کف دستش و میاد وسط معرکه، زن و بچه‌ش رو هم میاره! حالا شما به من میگید کافیه؟! دیگه جبهه نرم؟! یعنی امامم رو تنها بذارم؟! چشمم رو روی فرمان ولی‌فقیه ببندم؟! شرمنده شما هستم! ممنون زحمت کشیدید و این‌همه راه اومدید منو ببینید. ان‌شاءالله قیامت جبران کنم. من نمی‌تونم بی‌غیرت باشم و خون ریخته شده داداش امیر رو با خونه نشستن پایمال کنم.» روایت زندگی زهرا همایونی؛ مادر شهیدان 📙
🌷بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ🌷 رمـــان مذهــبی🌸 🌷علـمـــــــدار عشــــــق🌷 شادی روح تمامی شهدا صلوات اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم https://eitaa.com/reyhaneh_beheshti313 . . ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━ 𔘓@narges_samadii𔘓 ‌ ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━ شروع رمان... 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
🌷🌷🌷 رمان مذهبی🌸 🌷علمــدارعشــق🌷 قسمت1 از بس این دنده به اون دنده شدم استخوانهام درد گرفت به خودم میگفتم _نرگس بخواب دیگه از استرس دارم سکته میکنم وای خدایا حالا تازه سه نصف شبه کو تا هشت صبح  که نتایج کنکور کارشناسی اعلام بشه یک سال از خونه بیرون نرفتم از ۲۴ ساعت حدود ۱۷-۱۸ ساعت درس میخوندم فقط برای اینکه •• فیزیک هسته ای •• قبول بشم خیلی میترسم تو این یک سال تنها مسیر رفت و آمد من خونه و سرویس بهداشتی و کلاس کنکور بود چرا ساعت هشت صبح نمیشه ساعت ۴:۱۵ صبح شد ... صدای الله اکبر اذان صبح تو فضا خانه پیچید از جا پاشدم و به سمت خواهر دوقلوم * نرجس* رفتم - آجی پاشو نمازه + باصدای خواب آلود گفت _ باشه نرجس خواهرم طلبه است چندماهی هم هست با یه آقا طلبه ازدواج کرده همزمان برای منم چندتا خواستگار اومد اما من خیلی راحت به پدرم گفتم - آقاجون من میخام  چادر و شهدا و همسرم عاشقانه بدست بیارم آقاجون: باشه دخترم پس فعلا به درست برس - ممنونم آقاجون از درکتون آقاجون : خواهش باباجان - خیلی ممنونم و خیلی هم دوستون دارم آقاجون : منم دوست دارم بابا ولی لوس نشو دخترم یهو نرجس زد رو شونم : _نرگس یه ساعت داری وضو میگری ؟ - نه داشتم فکر میکردم نرجس: معلومه خیلی استرس داریا - آره خیلی .زحمت یک سالم امروز میبینم نرجس: ان شاالله رتبه ات عالی میشه نگران نباش خواهری _نرگس وضو بگیر دیر شد - باشه وضو گرفتیم آقاجون و مامان داشتن نماز میخوندن تا مارا دیدن مامان: سلام دخترای گلم منو نرگس همزمان : سلام مادر مامان: دخترا سریع نمازتون بخونید - چشم مامان: نرگس جان امروز رتبه ات میاد - بله مادرجون مامان : ان شاالله خیره - ان شاالله 🌸 🌸 🌸🌷 🌸🌷🌸 🌸🌷🌸🌷🌸🌷
🌷🌷🌷 🌸علمــدارعشــق🌸 قسمت2 بانرجس نماز صبحمون خوندیم و رفتیم اتاقمون ساعت حدود ۵ بود بدون اینکه متوجه بشم چشمام گرم شد و خوابم برد یهو چشمام بازکردم دیدم ساعت ۷:۳۰ صبحه با سرعت از جا پاشدم و دویدم سمت پذیرایی آقاجون در حال پوشیدن کتش رو به من کرد آقاجون: بابا چقدر پریشانی تو - آقاجون میترسم آقاجون : همش یه ربع مونده من میرم حجره... اگه برادرت محمد بود تو حجره که میگم خودش بزنه منم رتبه ات بدونم اگه نبود زنگ میزنم خونه - باشه آقاجون وای این یه ربع چرا نمیگذره شروع کردم به روشن کردن لب تاپم کد رهگیری و اسمم نرگس سادات موسوی تایپ کردم بالاخره ساعت ۸ شد سایت سنجش باز شد رتبه ها تا ۵۰ رفت بالا ولی خبری از اسم و رتبه من نبود یهو چشمم خورد به اسمم نرگس سادات موسوی وای خدایااااا رتبه ام ۹۸ جا و مکان فراموش کردم و ازهیجان زیاد همراه با گریه جیـــــــــغ بنفش و آبی و سرمه ای همزمان زدم نرجس باوحشت دوید تو پذیرایی مادرم هم همون طور باهم گفتن _چی شده نرگس - مامان رتبه ام مامان :اشکال نداره عزیزم سال بعد ان شاالله نرجس بدو یه جرعه آب بیار برای خواهرت نرجس : چشم آبو که خوردم آرومترشدم مامان هم پشتمو میمالید کم کم تونستم حرف بزنم اما از هیجان بریده بریده - مامان ... رتبه ام ... ٩٨ ... شد هنوز حرفم تموم نشده بود که  نرجس گفت : _مسخره لوس زهر مون ترکید این چه وضع خالی کردن هیجانه گفتم صدهزار شده رتبه ات مثل آدم بلد نیستی هیجانت خالی کنی الان امیرحسین بیدارکردی بااین جیغت منم متحیر  خوب چیکار کنم چرا دعوام میکنی مامان : نرجس دخترمو دعوا نکن بچه ام نرجس : مامان خانم این همش ۵ دقیقه ازمن کوچکترها مامان: باشه عزیزم تو دیگه متاهلی نباید لوس بشی   بعد هم تو لوس بشی همسرت نازت میکشه اما تا نرگس مجرده من باید نازشو بخرم منم باحالت لوس دویدم سمت مامان از گردنش آویزان شدم و لپهاشو دوتا بوس گنده کردم همزمان بااین بحثا صدای دراومد من رفتم در باز کردم زن داداشم رقیه سادات بود رقیه سادات دخترعموم هست و زن داداش کوچکم سیدمجتبی است و حدود دوسال و نیمه ازدواج کردن یه دوقلوی خیلی خوشگلم دارن سیدامیرحسن - سیدامیرحسین منو نرجس دویدیم سمتش _سلام زن داداش رقیه سادات: سلام دخترا من امیرحسن بغل کردم نرجس امیرحسین رو من: جیگر عمه.. نفس عمه.. آقاسید کوچلوی خودم رقیه سادات : _نرگس صبح چرا جیغ زدی دختر؟ نرجس: من: چرا باز شبیه فلفل قرمزشدی رومو کردم سمت رقیه سادات باهیجان _زنداداش زنداداش رقیه سادات : جانم عزیزم - رتبه ام اومد رقیه سادات : ای جانم چند عزیزم ؟ _نود و هشت رقیه سادات رو به مامانم : مامان شام لازم شدا مامان : حتما عزیزم صدای زنگ  تلفن خونه بلندشد نرجس: نرگس تو بردار حتما آقاجون هست داداش محمد حجره نبوده زنگ زده خونه رتبه ات بپرسه من : الو بفرمایید آقاجون : سلام بابا خوبی دخترم ؟ من: سلام آقاجون ممنونم آقاجون : باباسیدمحمد هنوز نیومده حجره رتبه ات چندشده دخترم؟ من: آقاجون خیلی خوب شده ۹۸ آقاجون : الحمدالله خداشکر  نرگس جان به مادرت بگو زنگ بزنه برای شب همه بچه ها شام بیان خونمون فقط برنج بذاره خورشت  میگم بچه ها برن کباب سفارش بدن من : چشم آقاجون دیگه کاری ندارید آقاجون : نه بابا برو به مادرتم سلام برسون من : چشم خداحافظ آقاجون : خداحافظ بابا 🌸 🌸 🌸🌷 🌸🌷🌸 🌸🌷🌸🌷🌸🌷
🌷🌷🌷 🌸علمــدارعشــق🌸 قسمت 3 گوشی تلفن گذاشتم سرجاش و روبه مادرم گفتم : _مامان آقاجون گفتن برای شب همه بچه هارا دعوت کنید خونه بعد فقط برنج بذارید خودش تو حجره به یکی از بچه ها میگن برن کباب سفارش بدن مامان : باشه حتما بعد روش کرد سمت نرجس گفت _مادرجان توام بگو سیدمحسن بیاد مادرشوهرت اینا بگو مهمانی بزرگ گرفتیم... همه فامیل دعوت کردیم اونا دعوت میکنیم نرجس : چشم مامان مامان : چشمت بی بلا.... بچه ها بیاید صبحانه... رقیه سادات دخترم توام صددرصد صبحانه نخوردی مادر بیا بخور ضعف نکنی رقیه سادات : چشم مادرجون نرجس میگم بعداز صبحانه میایی بریم امامزاده حسین ؟ نرجس: امامزاده برای چی؟ - برای ادای نذرم نرجس : باشه صبحونه مون بخوریم.. من هم زنگ بزنم از سیدمحسن اجازه بگیرم هم مهمونی شب بهش بگم - باشه نرجس موبایل برداشت رو به من گفت _تا من با آقاسید حرف بزنم توام حاضرشو بریم - باشه راهی اتاقمون شد همینطورم به خانواده پرجمعیت اما صمیمی خودم فکر  میکردم پدرم  «حاج سیدحسن موسوی» از بازاری های به نام و دست به خیر قزوینی بود مادرم  «زینب السادات طباطبایی»  دختر یکی از علمای شهرمون بود ماهم ۸ تا بچه بودیم مادر و پدرم زود ازدواج و بچه دار شده بودند چهارتا دختر چهارتا پسر برادر بزرگم  «سیدعلی» مسئول حوزه امام صادق قزوین بود بعدش  «سید مجتبی» که پاسدار بود بعد  «سیدمصطفی» که رئیس یکی از بانکهای  قزوین بود «سیدمحمد» هم داداش کوچکم تو یکی از حجره های فرش آقاجون کار میکرد «مهدیه و محدثه السادات» هم خواهرام بودند جز داداش محمدم بقیه سنشون از ما خیلی بزرگتره حتی چندتاشون داماد و عروس  دارند غرق در فکر بودم که یهو صدای جیغ نرجس بلندشود نرجس: تو هنوز آماده نشدی؟ - چته دیونه ترسیدم...  داشتم حاضر میشدم نرجس : با سرعت مورچه مگه حاضر میشی آخه خواهرمن؟ - نخیر داشتم فکر میکردم _حالا بدو هردمون حاضرشدیم از خونه زدیم بیرون بانرجس از خونه دراومدیم الان هرکس منو با نرجس ببینه فکر میکنه منم یه دخترخانم محجبه ام اما اینطور نیست من یه دختر باحجاب بدون حجاب برتر چادرم چادر دوست دارم هروقتم یه جایی مذهبی مثل امامزاده حسین و مزارشهدا و....میرم سرش میکنم نرجس:_نرگس مامان گفت به دوستت افسانه هم زنگ بزنی برای شام بیان - باشه تلفن همراه از داخل کیفم  درآوردم و شماره افسانه گرفتم افسانه: الو - سلام افسانه خانم افسانه: وای نرگس خودتی؟ - ن پس روحمه افسانه : نرگس نتیجه کنکور اومد چی شد - اووم.... برای همون زنگ زدم دیگه امشب آقاجون برام مهمونی گرفته افسانه : ای جانم.. رتبه ات چند شده ؟ - ۹۸ افسانه : وای خیلی خوشحالم - پس منتظرتونم افسانه دوست مشترک من و نرجس هست سال دوم دبیرستان بودیم که افسانه ازدواج کرد اما یه عالمه مشکل داشتن که الحمدالله حل شد بالاخره رسیدیم امامزاده حسین یه دسته پول از تو کیفم درآوردم و انداختم تو ضریح نرجس :_ آجی بیا یه سرم بریم مزارشهدا - باشه آجی 🌸 🌸 🌸🌷 🌸🌷🌸 🌸🌷🌸🌷🌸🌷
فعلا همـــین ۳ پارت تقدیم نگاهتون🌺
ریحانه های بهشتی
. https://harfeto.timefriend.net/17245401678033 🤜 نرگس صمدی لینک پیام ناشناس ایجاد کرده است *
بازم بزارم رمـــان یا ن ؟؟؟ بصورت ناشناس نظرات خودتون رو ارسال کنید منتظر نظراتتون هستیم😊
84.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 کارشناس عمانی پاسخ می‌دهد: 🔹چرا فرآیند پاسخ ایران به اسرائیل طولانی شده است؟ 🔹"لشکرکشی غرب به سمت منطقه برای دفاع از اسرائیل در تاریخ بی سابقه است، هر چند ایران یک قدرت نظامی تاثیرگذار است اما هر عملیاتی علیه اسرائیل روند خاص خود را برای بررسی و تحقق اهداف می‌طلبد"
نشست بر خط 🔰بامحوریت: «دستبرد به اطلاعات کاربران توسط دولت های غربی » 👤با حضور: آقای دکتر قناد باشی 📆 جمعه ۹ شهریورماه ۱۴۰۳ ⏰ ساعت ۲۰:۰۰ 🌐پخش زنده در کانال نسرا استان تهران پیام رسان روبیکا👇 🆔 @nasra_tehran
سلام و وقت بخیر خدمت بزرگواران لطفا در نشست شرکت کنید حضوری بزنید اسکرین بفرستید