eitaa logo
ریحانه های بهشتی
599 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.4هزار ویدیو
4 فایل
ازحسین بن علی هرچه بخواهی بدهد توزرنگ باش وازونسل علی دوست بخواه👪 مطالب کانال #روانشناسی #همسرانه #شهیدانه ادمین تبلیغ👇 @narges_samadii لینک کانال👇 https://eitaa.com/reyhaneh_beheshti313 📛استفاده مطالب فقط با #لینک_کانال جایزاست❎
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحانه های بهشتی
ادامه... بعد رفتن مهمونا.... من با یه سری وسایل که برام آورده بودند رفتم به اتاقمون نرجس سادات :
🌷🌷🌷 🌸علمــدارعشــق🌸 قسمت 4 با نرجس رفتیم سرمزار شهید عباس بابایی شهید بابایی از شهدای معروف استان قزوین بود از خلبان های نیروی هوایی که تو عیدقربان سال ۶۶ شهید میشن همیشه دلم میخاد تو یه ستاد یا مرکز کشوری کار کنم.. که شهدای شهرم به تمام ایران معرفی کنم از مزارشهدا خارج شدیم به سمت ایستگاه خط واحد حرکت کردیم منتظر بودیم   اتوبوس شرکت واحد بیاد سوار بشیم بریم خونه که تلفن همراه  نرجس زنگ خورد و اسم  "یاربهشتی" روی گوشیش طنین انداز شد نرجس اسم همسرش یاربهشتی تو گوشیش سیو کرده بود - چه زود دلتنگت شد نرجس بامشت زد رو بازومو گفت _خجالت بکش بچه پرو یه ربعی حرف زدنشون طول کشید تاقطع کرد گفت _نرگس جونی -چه بامحبت شدی یهو تو چی شد ؟ نرجس : خواهری جونم شرمنده اماباید تنها بری خونه - چرااااا نرجس: آقامحسن میاد دنبالم تا بری شب بریم یه هدیه بریم - من فدات بشم اما نرجس جان نمیخاد شما هدیه بخری نرجس: چرا عزیزم - آخه مگه آقاسید چقدر حقوق میگره که هدیه هم بخرید نرجس : آخی من فدات بشم که انقدر دلسوزی اما عزیزم فراموش نکن باباجواد ( پدرشوهرم) به سیدمحسن یه حجره فرش داده از اونجا هم زندگی ما تامین میشه تو نگران نباش - در هرصورت من راضی نیستم خودتون ب زحمت بندازید  شما الان میخاید برید سر خونه زندگیتون نرجس : ای جان چه خواهر دلسوزی ما نگران نباش عزیزم - باشه پس من برم إه اتوبوس   هم که اومد نرجس : باشه پس به مامان بگو من ناهار هم با سیدمحسن  میخورم - باشه عزیزم... خوش بگذره... فعلا نرجس : فعلا تا برسم خونه یه نیم ساعتی طول کشید زنگ در زدم مامان آیفون برداشت : کیه _مامان منم باز کن رفتم تو مامان : نرجس کجاست - هیچی بابا... داشتیم از مزارشهدا برمیگشتیم که سیدمحسن زنگ زد بهش که برن ناهار و هدیه بخرن گفت به شماهم بگم مامان : باشه...  نرگس دخترم بیا ناهار بخوریم که از چندساعت دیگه خواهر و برادرات میان - چشم ناهار خوردیم تموم شد... من رفتم تو اتاقم یه سارافون دو تیکه بلند با یه روسری بلند درآوردم با چادر رنگی این چادر سر کردن منم یه ماجرای داره چندماه پیش که نرجس سادات و سیدمحسن تازه عقد  کرده بودن یه چندروز بعداز عقدشون اومدن خونه منم مثل همیشه یه سارافون دوتیکه بلند با یه روسری بلند مدل لبنانی سر کرده بودم اما سیدمحسن انگار با پوششم راحت نبود چون علاوه بر اینکه سرش بلند نکرد منو ببینه که هیچ سرش بلند نکرد زنش نرجس سادات ببینه آخرسرم نرجس صدا کرد رفتن بیرون با اصرار مادرم قبول کرد برای شام برگرده اوناکه رفتن من سراغ چادری که مادرم همزمان برای منو نرجس سادات دوخته بود گرفتم ازاون به بعد من پیش هرسه دامادمون چادر سر کردم اگه پیش بقیه سرنمیکردم نه اینکه اونا نامحرم ندونم نه من و نرجس سادات همسن وحتی کوچکتر از خواهرزاده هامون بودیم نرجس سادات از دوم دبیرستان چادر علاوه بر بیرون تو خونه هم سر کرد  اما من تازه دارم سر میکنم صدای زنگ در بلندشد من باچادر جلوی در وایستادم چون بقول مامان میزبان اصلی این مهمونی منم اولین گروه مهمونامون داداشم آقا سیدعلی با دامادش و عروسش بود بعدش آقاسیدمجتبی باخانوادش دوهفته بود برادرزاده ام سیدهادی عقد کرده بود «سیدهادی» چهارسالی از منو و نرجس سادات بزرگتر بود پسر خیلی مذهبی بود عمه فدای قد وقامتش بره خانمشم همسن ما بود یه دختر خیلی مومن و محجبه سیدهادی: سلام عمه خانم چقدر چادر بهت میاد عمه کوچلوی من بعد رو به دختری که کنارش بود اشاره کرد _عمه جان ایشان  «مائده سادات» خانمم بعدرو به من کرد و گفت _مائده جان ایشان هم عمه دانشمندم که زمان عقدمون مشغول درس خوندن بود من: خوشبختم عزیزم  ان شاالله به پای هم پیر بشید مائده باگونه های سرخ شده  _ممنونم عمه جون موفقیتون بهتون تبریک میگم ان شاالله پله های ترقی پشت سرهم طی کنید - ممنون مچکرم عزیزم بفرمایید داخل مهمونامون تا ساعت ۲۰ کامل شد آقاجون : بچه ها امشب بخاطر موفقیت خواهرتون نرگس سادات دورهم جمع شدیممنو و مادرتون  خیلی بهش افتخار میکنیم یه هدیه کوچکم براش خریدیم بعد سوئیچ یه ماشین گرفت سمتم - ممنونم آقاجون چرا زحمت کشیدید آقاجون: مبارکت باشه باباجان داداش سیدعلی: نرگس جان خواهرم ماهم موفقیتت بهت تبریک میگیم این کارت هدیه قابلت نداره هرکس برام هدیه خریده بود سفره غذا پهن شد داداش سیدمحمد: نرگس جان انتخاب رشته تون کی هست ؟ - 48ساعت دیگه شروع میشه داداش محمد: خب حالا میخای چه رشته های انتخاب کنی؟ - داداش اول که فیزیک کوانتوم بعدش رشته های دیگه 🌸 🌸 🌸🌷 🌸🌷🌸 🌸🌷🌸🌷🌸🌷
ریحانه های بهشتی
🌷🌷🌷 🌸علمــدارعشــق🌸 قسمت 4 با نرجس رفتیم سرمزار شهید عباس بابایی شهید بابایی از شهدای معروف استان
🌷🌷🌷 🌸علمــدارعشــق🌸 قسمت5 میخاستم ok بزنم که یاد حرف آقاجون افتادم _نرگس جان بابا طوری انتخاب واحد کن که تو همین شهر خودمون بمونی دور از فرزند اونم ۴ سال خیلی سخته که تو طاقت منو مادرت نیست - چشم آقاجون نمیخام درس خوندن و پیشرفتم  موجب آشفتگی پدرومادرم بشه برای همین ۵۰ تا رشته دیگه انتخاب کردم همه رشته های بعداز شماره ۲ تا ۵۰ مهندسی های بود شاید با رابطه ۱۰۰۰ تو دولتی صددرصد بری با اطمینان سایت سنجش بستم کارم شده بود گریه همش میترسیدم  دوتا اولی قبول نشم خیلی آشفته و پریشان بود دوهفته  الی سه هفته طول میکشه نتیجه انتخاب رشته بیاید خیلی ناراحت بودم آقاجون وقتی علت نگرانی و پریشانی منو فهمید گفت : باباجان توکل به خدا مطمئنم هرچی خیر باشه همون میشه با صدای لرزانی گفتم _بله درسته آقاجون : خانم‌ زینب سادات مامان : بله حاجی آقاجون : زنگ بزن به محمد آقا بگو برای ما ۵ تا بلیط هواپیما  برای شیراز بگیره مادر: ۵ تا ؟ آقاجون: بله ما چهارنفر با سیدمحسن مامان : چشم همین الان یه ساعت بعد نرجس از حوزه علمیه اومد آقاجون: نرجس بابا نرجس : بله آقاجون آقاجون: به سیدمحسن بگو حاضر باشه فردا پنج نفری میریم مسافرت تا خواهرت یه ذره آروم بشه نرجس: آقاجون ما نمیتونیم بیایم آقاجون : چرا بابا نرجس : منو آقاسید از فردا امتحانای میان ترم حوزه مون شروع میشه آثاجون : باشه پس برو پایین بمون خونه محمدداداش... رفت و آمدتم یا به رقیه سادات یا به خود بردارت میگی نرجس : چشم آقاجون من و نرجس رفتیم تو اتاقمون یه چمدون  از بالای کمدمون برداشتم همه لباسام با نظم چیدم توش تا رسید به چادر از داخل کمدم یه چادر لبنانی برداشتم میخاستم بذارمش داخل چمدون که یه لحظه پیشمان شدم نشستم کنار چمدون روی تخت... چادر آوردم بالا بهش گفتم - من خیلی دوست دارم  اما چرا عاشقت نمیشم  تا عاشقانه سرت کنم از نظرمن تو با همه چیز متفاوتی پس باید عاشقت شد بعداز استفاده کرد دوست دارم اونقدر عاشقت بشم که تو سخترین_شرایط هم کنارت نذارم چادرم تا کردم و گذاشتم داخل چمدون بعد زیپش بستم... با کمک نرجس دونفری چمدون  بلند کردیم گذاشتیم گوشه ای از اتاق رفتیم فردوگاه امام خمینی تهران ساعت پروازمون اعلام شد چمدون ها  تحویل دادیم و سوار   هواپیما شدیم هواپیما داشت از باند فرودگاه بلند میشود. بعداز ۲ ساعت رسیدیم شیراز رفتیم هتل  بعداز چندساعت استراحت تایم ناهار بلندشدیم رفتیم قسمت رستوران هتل... وای چقدر گشنم بود مامان: نرگس جان دخترم ما نمازمون قبل از ناهار خوردیم.. شما هم برو بخون حاضرشو بریم حرم زیارت -چشم مامان جون مامان : پس منو آقاجونت میریم لابی منتظر تو میمونیم - باشه عزیزجون گاهی ما به مامان عزیزجون میگفتیم رفتم تو اتاق اول وضو گرفتم نمازم  خوندم بعد حاضرشدم تیپ سرمه ای زدم کلا آخرسر در چمدون  باز کردم چادرم برداشتم و سرم کردم از اتاق خارج شدم.. رفتم سمت لابی آقاجون با دیدنم گفت : _ماشاالله نرگس سادات چقدر خانم شدی باچادر خیلی خجالت کشیدم رو به آقاجون گفتم - آقاجون شما پدری دعاکنید عاشقش بشم هرچه سریعتر آقاجون : ان شاالله بابا با آقاجون و عزیزجون رفتیم  «شاهچراغ» زیارت من دوتا نذر کردم اینکه؛ تا دو سال دیگه عاشق چادربشم و عاشقانه ازش استفاده کنم دومی: همون فیزیک کوانتوم دانشگاه امام قزوین قبول بشم . عزیزجون یه دسته اسکناس  درآورد از داخل کیفش انداخت تو ضریح برای نماز مغرب و عشا هم ما موندیم حرم بعد نماز.... چون  پنجشنبه بود دعای کمیل خونده شد بعداز نماز و دعا رفتیم هتل تقریبا جزو آخرین نفراتی بودیم که برای شام میرفتیم بعداز شام به اصرارمن رفتیم یه پیاده روی یک ساعته طرفای ساعت ۱۲ شب بود که برگشتیم هتل صبح بعداز نماز و صبحونه قرارشد بریم حافظیه و سعدیه تو حافظیه؛ به اصرار عزیزجون یه فال حافظ خریدیم شعرش یادم نیست اما تعبیرش خیلی خوب یادمه درهای موفقیت و سعادت و خوشبختی به رویت گشوده شده است قدم به راهی میذاری که تمامش برای تو عشق و علاقه است - حافظ عشق و علاقه دوهفته شیراز بودیم تمام جاهای دیدنی شیراز دیدیم آقاجون طوری من از شیراز برگردوند که برابر بشه با اعلام نتایج کنکور... 🌸 🌸 🌸🌷 🌸🌷🌸 🌸🌷🌸🌷🌸🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تو طبیب دل غم دیده‌ی مایی آقا! ما که مردیم بیا پس تو کجایی آقا؟ آقا مگر اینکه تو بیایی و حیاتم بدهی! مگر اینکه تو از این وضع نجاتم بدهی! 💔 🌷 | | 📲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ریحانه های بهشتی
🌷🌷🌷 🌸علمــدارعشــق🌸 قسمت5 میخاستم ok بزنم که یاد حرف آقاجون افتادم _نرگس جان بابا طوری انتخاب واح
🌷🌷🌷 💗علمــدارعشــق💗 قسمت6 انقدر خسته بودم که بدون شام رفتم اتاقمون خوابیدم حتی دنبال اینکه نرجس کجاست هم نگرفتم ساعت رو هفت و نیم گذاشتم . برای نماز صبح که صددرصد نرجس بیدارم میکرد بعداز نماز بازم خوابیدم با صدای زنگ ساعت موبایل از خواب بیدارشدم رفتم پذیرایی لب تاب روشن کردم آقاجون : نرگس بابا تویی!؟ - سلام صبح بخیر آقاجون ... بله بیدار شدم نتایج انتخاب رشته ببینم آقاجون: ان شاالله خیره بابا منم یه دوساعت دیگه زنگ میزنم نتیجه ازت میپرسم - باشه خیلی ممنونم آقاجون: فعلا بابا - خداحافظ سرعت اینترنت برابر بود باسرعت لاک پشت یه ۴۵ دقیقه ای طول کشید تا سایت سنجش باز بشه همه مشخصات وارد کردم منتظر بودم یکی از چرت ترین رشته ها زیر اسمم نمایان بشه اما یهو فیزیک کوانتوم - دانشگاه بین الملل قزوین نمایان شد از شادی و هیجان جیغ ماورای بنفش کشیدم نرجس: توچرا بلد نیستی مثل آدم هیجانت خالی کنی ؟ - حالا یه جیغ کوچلو کشیدما نرجس: آره خیلی کوچلو بود علاوه بر داداش اینا همسایه هم صداتو شنیدن - خب حالا دعوام نکن گناه دارم نرجس: حالا چی قبول شدی؟ - وای نرجس.... وای.... فیزیک کوانتوم خود قزوین نرجس  جیغی کشید که من مجبور شدم دستمو بذارم رو گوشم بعد دستام گرفت... باهام میپردیم پایین و بالا با دو پله ها رفتم پایین.... دستم گذاشتم رو  زنگ در رقیه سادات در باز کرد - زن داداش.... زن داداش _جانم عزیزم - فیزیک کوانتوم قزوین قبول شدم _خب خداشکر رفتم بالا انقدر ذوق داشتم صبر نکردم آقاجون زنگ بزنه... خودم تلفن برداشتم زنگ زدم حجره _بله بفرمایید - الو سلام _ببخشید گوشی بدید به آقاجونم _بله چند لحظه... حاج آقا دخترخانمتون باشما کار دارن آقاجون : بله بفرمایید - الو سلام آقاجون : سلام نرگس بابا... چی شد نتیجه - وای آقاجون همونی میخاستم شد _خوب خداشکر فرداشب برات مهمونی میگریم _عزیزجون زنگ زدن تک تک فامیل برای فرداشب دعوت کردن خونمون از پنج شنبه همین هفته ابتدا ثبت نام اینترنتی شروع میشه یک هفته طول میکشه بعداز یک هفته بافاصله ۹ روز ثبت نام حضوری من یک کت وشلوار سرمه ای با یه روسری سفید و چادری که گلای آبی داشت نرجس سادات برعکس یه کت شلوار سفید با روسری آبی خیلی خوشرنگ با چادری مادرشوهرش از مکه براش خریده بود سر کرده بود زن عمو و پسرعمو جز آخرین مهمونا بودن که اومدن تا زن عمو دید سبدگلی که دست سیدمهدی ( پسرعموم) بود گرفت سمتم و گفت : _مال عروس گلم سید مهدی هم زیرچشمی باخجالت نگاهم میکرد دلم میخاست سبدگل بگیرم بزنم توسر سیدمهدی  پسری پرو پارسال بهش گفتم برای مثل داداشم هستید تا اومد باخشم زیاد و پیش از حد جواب زن عمو بدم 🌸 🌸 🌸🌷 🌸🌷🌸 🌸🌷🌸🌷🌸🌷 ادامه دارد...
ریحانه های بهشتی
🌷🌷🌷 💗علمــدارعشــق💗 قسمت6 انقدر خسته بودم که بدون شام رفتم اتاقمون خوابیدم حتی دنبال اینکه نرجس کجا
ادامه پارت 6 🌷🌷🌷 _خاله جان میشه رختخواب ما تو بهارخواب بندازید خاله: آره عزیزم - فقط خاله یه چادر بدید ما ببنیدیم که داخل مشخص نشه _آره عزیزم بیا رضیه دخترخالم تک فرزند بودخیلی دخترمومن و محجبه ای بود و شوهرخالم هم پاسداربود رفته بود ماموریت تو تشک که دراز کشیدم رو به رضیه گفتم _رضیه منو ببین... رضیه من یه هزارثانیه هم توی این دوسال به سیدمهدی به چشم یه  همسر نگاه نکردم اونم همینطور همیشه بهم خواهر- برادر میگفتیم  تا دوهفته پیش سیدمهدی اومد خونه ما باهم رفتیم مزارشهدا باهم برنامه ریزی کردیم شب مهمونی زن عمو از تو خواستگاری کنه چون تمام این دوسال فکر و ذهن سیدمهدی پیش تو بود فقط مسخره چون از پس مادرش برنیومد نمیگفت رضیه : واقعا راست میگی؟ - نه دارم دورغ میگم تو خوشت بیاد رضیه : ممنونم - خواهش میکنم فقط رضیه از اول بگو خونه مستقل رضیه : چرا - چون زن عمو تو امور زندگیت دخالت میکند رضیه : مرسی صبح رفتم خونمون *** رضیه سادات و سیدمهدی عقد کردن امروز دیگه من باید برم ثبت نام حضوری از آقاجون خواستم بامن حتما بیان برای ثبت نام حضوری آقاجون هم قبول کرد بعداز ثبت نام اومدیم خونه عصری با نرجس و عزیزجون رفتیم خرید دانشگاه یه مانتوسرمه ای  و شلوار لی سرمه ای روشن با مقنعه لبنانی مشکی کیف و کتانی سیاه که دوتا خط سفیدهم توش بود سه روز دیگه جشن ورودی دانشگاه هست من از آقاجون و عزیزجون خواستم همراهم بیان 🌸 🌸 🌸🌷 🌸🌷🌸 🌸🌷🌸🌷🌸
🔴 فکر کنم از میان برعندازان جمهوری اسلامی، فقط این دو نفر هستند که تو دولت جدید پست نگرفتن!😂😐🤦‍♂
5.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨مرز در زندگی کجاست؟؟ 🚨چه چیز را باید از گذشته خود بگوییم و چه چیز را نگوییم؟؟ 🎙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
😡 در هنگام عصبانیت ...👇 😡 تحقیقات روان‌شناسی نشان داده که وقتی انسان هیجان‌ زده می‌شود، عقل و خِرد او به "یک‌ سوم" افت پیدا می‌کند (چه مثبت و چه منفی، چه عاشق و چه عصبانی، پر از خشم و نفرت و يا محبت افراطی و ...) یعنی اگر ما از درجه ۱۸۰ IQ (ضریب هوشی) برخوردار و جزو نوابغ باشیم، وقتی هیجان‌زده شویم، ضریب هوشی‌مان به ۶۰ می‌رسد (نُرمالِ ضریب هوشی، ۱۰۰ است)، یعنی مثل یک آدم عقب‌مانده تصمیم می‌گیریم...!!😤😖 ☺️خونسردی، آرامش و متانت و تصميم نگرفتن در لحظه های خشم و عصبانيت و يا عشق زياد، راهِ درست زندگی کردن و موفق و خوشبخت شدن است. 🔸 حضرت على عليه السلام: ""خشم نوعی از جنون است"" 🔸 امام صادق علیه السلام: "هر کس مالک غضب خود نباشد مالک عقل خود نخواهد بود " 📖اصول کافی جلد 3