eitaa logo
ریحانه های بهشتی
599 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.4هزار ویدیو
4 فایل
ازحسین بن علی هرچه بخواهی بدهد توزرنگ باش وازونسل علی دوست بخواه👪 مطالب کانال #روانشناسی #همسرانه #شهیدانه ادمین تبلیغ👇 @narges_samadii لینک کانال👇 https://eitaa.com/reyhaneh_beheshti313 📛استفاده مطالب فقط با #لینک_کانال جایزاست❎
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷﷽🇵🇸 📝 | بخشی از صحبت‌های مادر شهید رضا فرزانه 🍃🌹🍃 🔸فاطمه قمری مادر شهيد صحبت‌هايش از حاج رضا را اين طور شروع می‌كند: " آقا رضا از پارتی‌بازی خوشش نمی‌آمد. بعد از جنگ كه برادرش می‌خواست سربازی برود، هيچ اقدامی‌ نكرد و برادرش سرباز ارتش شد و دو سال در دهلران خدمت كرد. من خيلی ناراحت شدم. گفتم چرا هوای برادرت را نداشتی. می‌آورديش پيش خودت خدمت كند. او هم گفت نخواستم از موقعيتم سوءاستفاده كنم. تو راضی هستی آن دنيا گير بيفتم. راضی هستی آتش جهنم به من برسد؟" 🌺 هدیه به ارواح طیبه شهدا و امام شهدا و این شهید عزیز فاتحه با |
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🇮🇷﷽🇵🇸 🎥 ببینید نیروهای اطلاعاتی امنیتی با چه ر‌وشی جمشید شارمهد را دستگیر و وارد ایران کردند و چگونه خودش اعتراف کرد 🍃🌹🍃 |
11.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷﷽🇵🇸 🎥 سردار سلامی: پاسخ غیرقابل تصوری به اسرائیل خواهیم داد 🍃🌹🍃 🔻فرمانده کل سپاه در دومین کنگره ملی ۱۵ هزار شهید استان فارس: اسرائیلی‌‌ها فکر می‌کنند با پرتاب چند موشک می‌توانند تاریخ را عوض کنند؛ ‌ را فراموش نکرد‌ه‌اید؛ تجاوز کردید، اما بدانید پاسخ غیرقابل تصوری به اسرائیل خواهیم داد. 🔺به آنها هشدار می‌دهیم شما به تاریخ رجوع کنید و نه گذشته‌های دور. تاریخ ۴۵ سال گذشته را ببینید و رفتار ایران را با دشمن خود ببینید؛ مسیر زوال را کرده‌اید و تمام هستی خود را از دست داده‌اید و هنرتان عبرت نگرفتن از تاریخ بود. |
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🇮🇷🇵🇸 ﷽ 🎥 روزمان را با آغاز کنیم | ترتیل صفحه ۵۰۲ قرآن کریم و آیات ۳۳ تا ۳۷ سوره مبارکه جاثیه و آیات ۱ تا ۵ سوره مبارکه احقاف 🍃🌹🍃 🌺 پیامبر (ص) خطاب به امام علی (ع) می‌فرمایند: «یاعَلی ! سَیِّدُ الکَلامِ القُرآنُ» ای علی! برترین سخن، قرآن است. (تفسیرابی الفتوح ۲/۳۱۹) 🎙استاد: پرهیزگار https://eitaa.com/reyhaneh_beheshti313
💠 روز 💠 💎 ۴ نکته کلیدی از پیامبر خدا (ص) 🔻رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم: مَنِ اشْتاقَ اِلَى الجَنَّةِ سارَعَ اِلَى الْخَيراتِ، وَ مَنْ خافَ النّارَ تَرَكَ الشَّهَـواتِ، وَ مَنْ تَرَقَّبَ الْمَوتَ اَعْرَضَ عَنِ اللَّذّاتِ، وَ مَنْ زَهِدَ فىِ الدُّنيا هانَتْ عَلَيهِ المُصيباتُ. ◻️ هركس مشتاق بهشت باشد، براى انجام كارهاى نيك می‌شتابد، ◻️ هركس از آتش دوزخ بيمناك باشد، شهوت‌ها را رها می‌كند، ◻️ هركس چشم به راه مـرگ باشـد، از لذّتهـا اعراض (رویگردانی) مى كند و ◻️ هركس در دنيا پارسايى پيشه كند، مصيبتها براى او آسان می‌گردد. 📚 مكارم الاخلاق، ص ۴۴۷ ‌ https://eitaa.com/reyhaneh_beheshti313
📕رمان 🔻قسمت هفتاد و یکم ▫️می‌فهمیدم با همین حرف‌ها چه آواری از دلهره و نگرانی را روی سرش خراب کردم، می‌دانستم تازه اول مصیبت است که ردّ من و مهدی را زده بودند و حالا باید فکر چارۀ بعد از این بود که چند قدم به سرعت طول خیابان را می‌رفت و دوباره برمی‌گشت و انگار زمین و زمان برایش تنگ شده بود که باز برگشت و سوار ماشین شد. ▪️به سر و صورت زینب دست می‌کشیدم، او آرام‌تر شده بود اما من هنوز گریه می‌کردم و مهدی دیگر طاقت اشک‌هایم را نداشت که از همان پشت فرمان، من و زینب را با هم در آغوشش گرفت و با نغمۀ نفس‌هایی گرفته نجوا کرد: «آروم باش عزیزم.. نترس..» ▫️اما بیش از این چند کلمه نتوانست حرفی بزند که هرآنچه روی سینه‌اش مانده بود با یک نفس بلند بیرون داد و فقط در سکوت، من و زینب را نوازش می‌کرد. ▪️طوری شرمندۀ اشتباه امروزم بودم که خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و نمی‌دانستم با چه کلامی عذرخواهی کنم و او با یک خبر، نفسم را گرفت: «رانا احتمالاً همون زنی هستش که عامر به‌خاطرش به تو خیانت کرد. یه دختر عرب اسرائیلی...» ▫️از بهت آنچه می‌شنیدم، اشکم بند آمد و حیرت‌زده به سمت مهدی چرخیدم و آنچه من ندیده بودم، او با ناراحتی برایم توضیح داد: «رانا از جاسوس‌های اسرائیلی ساکن دیترویت بوده که بعد از عملیات حماس تو هفت اکتبر، مأموریت خودش رو شروع می‌کنه. شروع کارش جذب سرمایه شرکت‌های خصوصی آمریکایی برای حمایت از اسرائیل بوده و تو این پروژه، شرکت‌هایی با مالکیت غیرآمریکایی در اولویت بودن تا شاید زمینه نفوذ براشون فراهم بشه. تو این قضیه، اتفاقی شرکت عامر تو تور رانا میفته، به‌ویژه اینکه فهمیده بودن برادر همسر عامر، از فرماندهان مقاومت عراق بوده. فقط اینکه چرا عامر رو کشتن هنوز برای ما نامشخصه...» ▪️خاطرۀ آن نیمه شب در خانۀ عامر و صدای خنده‌هایش که مرا از خواب بیدار کرد و تصویر زنی که روی صفحۀ موبایلش بود، همه روی سرم خراب شد و تازه می‌فهمیدم هوس‌بازی عامر چه بلایی سرش آورده و مهدی با لحنی عصبی ادامه داد: «حالا ظاهراً متوجه شدن که همسر قبلی عامر الان با یکی از نیروهای ایرانی ازدواج کرده و اومدن سراغ تو تا به من برسن.» ▫️باورم نمی‌شد گره کور امروز به کلاف سردرگم دیوانگی‌های عامر برسد و مهدی با لحنی رنجیده گله کرد: «اگه همون هفته پیش به من گفته بودی عامر داره بهت پیام میده، من می‌گفتم این آدم یک ماه پیش کشته شده و الان کس دیگه‌ای داره سعی می‌کنه به تو نزدیک بشه» ▪️از اینهمه حماقتی که مرتکب شده بود، کاسۀ سرم از درد پُر شده و دل مهدی از درد دیگری شکسته بود که دستش را روی گونه‌ام قرار داد، صورتم را رو به صورتش چرخاند، چند لحظه نگاهم کرد و بعد پرسید: «من انقدر برات غریبه بودم که هیچی بهم نگفتی؟» ▫️در برابر چشمانش دست و پای دلم را گم کردم و صادقانه گواهی دادم: «من فقط می‌ترسیدم...» که بلاخره لبخندی زد و با همان مهربانی همیشگی سؤال کرد: «از من می‌ترسیدی؟ مگه تو این دنیا کسی اندازۀ من می‌تونه تو رو دوست داشته باشه؟» ▪️از احساس جاری در لحن و نگاه و کلامش، دلم لرزید و او دوباره پرسید: «می‌دونی فقط از فکر اینکه امروز چقدر ترسیدی، دارم دیوونه میشم؟ اگه یه اتفاقی برای تو و این بچه افتاده بود، من چی‌کار می‌کردم؟» ▫️او نگران من بود و من دلواپس از این لحظه به بعد که مضطرب زمزمه کردم: «اونا حتماً امشب میان دنبال موبایلت» ▪️چند لحظه سکوت کرد و انگار در همین مدت فکر همه جا را کرده بود که با اطمینان پاسخ داد: «هر چی اطلاعات ازشون داری به من بده. از شماره تماس و رنگ ماشین و ویلا و مشخصات خودشون.» ▫️سپس نفسی کشید و او هم می‌دانست دیگر بغداد و این خانه امن نیست که تکلیف را مشخص کرد: «همین الان میریم فلوجه، تو رو می‌ذارم پیش پدر و مادرت و خودم برمی‌گردم.تمام اطلاعات هم الان می‌فرستم برای همکارام.» ▪️از اینکه می‌خواست دوباره تنها به بغداد برگردد، بند دلم پاره شد و با پریشانی پرسیدم: «اگه پیدات کنن چی؟» ▫️همانطور که در موبایلش دنبال چیزی می‌گشت، محکم جواب داد: «نگران هیچی نباش، اونا تو عراق خیلی نمی‌تونن مانور بدن. دردسر درست کنن، براشون هزینه داره. اگه می‌تونستن بیام سراغم که گوشی رو از خودم می‌گرفتم. فقط خواستن تو رو بترسونن و بدون هیچ هزینه‌ای به اطلاعات دست پیدا کنن. تو فقط هر چی می‌دونی به من بگو!» ▪️چند دقیقه‌ای کشید تا هر چه از مشخصات ظاهری رانا و فائق و تاکسی و ویلا و باغ شخصی در خاطرم مانده بود، همه را برای مهدی گفتم و او به سرعت در موبایلش یادداشت می‌کرد و بعد بلافاصله از ماشین پیاده شد. ▫️مقداری از ما فاصله گرفت و همانطور که مضطراب چند متر از طول خیابان را بالا و پایین می‌رفت، با تلفن صحبت می‌کرد و سرانجام برگشت و سوار شد... 📖 ادامه دارد...
آزادمرد آزادمرد است در همه ی احوالش...( امام صادق علیه السلام) امروز سالگرد تیرباران شهید طیب حاج رضائی،حر انقلاب اسلامی، است. این جوانمرد پاک چشمِ پاکدل با هیچ حربه ی شاهِ جنایتکار حاضر نشد به امام‌ خمینی رحمه الله علیه اهانت کند و در نهایت به جوخه ی آتش بسته شد. این جمله از اوست: "ما در مرام‌ مشتی گری با بچه های حضرت زهرا در نمی افتیم." شادی روحش صلوات
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💞 برای امام زمانم چه کنم ؟ 🎬اثرات خواندن سوره بعد از نماز صبح و هدیه به مادر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) 🎙️
5.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇵🇸 ﷽ 🎥 روزمان را با آغاز کنیم | ترتیل صفحه ۵۰۳ قرآن کریم و آیات ۶ تا ۱۴ سوره مبارکه احقاف 🍃🌹🍃 🌺 امام رضا (ع) می‌فرمایند: «لا تَطلُبُوا الهُدی فی غَیرِالقُرآنِ فَتَضِلّوا» هدایت را جز از قرآن مجویید که گمراه خواهید شد. (امالی صدوق /۴۳۸) 🎙استاد: پرهیزگار
📕رمان 🔻قسمت هفتاد و دوم ▫️زینب در آغوشم خوابش برده بود و مهدی تا دید دخترش از خستگی مظلومانه خوابیده، نگاهش غرق درد شد و با صدایی شکسته خواهش کرد: «من یه بار داغ عزیزم رو دلم مونده، باور کن طاقت ندارم یه بار دیگه.. قسمت میدم از این به بعد همه چی رو به من بگو!» ▪️حرارت لحنش به حدی بود که داغ حرفش روی دلم ماند و تا رسیدن به فلوجه، با خودم می‌جنگیدم که هنوز بخشی از حقیقت را نمی‌دانست و می‌ترسیدم همین تکۀ گمشده کار دستم دهد. ▫️نزدیک غروب بود که وارد منزل پدرم شدیم و با تمام تشویشی که حال‌مان را زیر و رو کرده بود، تلاش می‌کردیم مقابل پدر و مادرم عادی باشیم. ▪️مهدی وانمود می‌کرد دوباره عازم مأموریت شده و باید من و زینب چند روزی اینجا باشیم اما نگاه من به ساعت بود که شاید الان مقابل منزل‌مان در بغداد منتظر موبایل مهدی بودند و نمی‌دانستم چه مجازاتی برایم در نظر می‌گیرند. ▫️مهدی ساعتی نشست و همینکه تلفنش زنگ خورد، از جا بلند شد. همانطور که روی پا ایستاده بود، به زبان فارسی چند کلمه صحبت کرد، سپس به سمت در رفت و من نمی‌خواستم به بغداد برود و باید همنیجا حرفم را می‌زدم که دنبالش دویدم و در پاشنۀ در، دستش را گرفتم. ▪️مادرم به زینب غذا می‌داد، پدرم تلویزیون نگاه می‌کرد و نمی‌خواستم مقابل‌شان خیلی با مهدی درگوشی صحبت کنم که تقاضا کردم: «میشه قبل از رفتن، یکم بریم بیرون؟» ▫️می‌دانستم اصلاً وقت مناسبی برای گشت و گذار در شهر نیست اما تنها بهانه‌ای بود که می‌شد کمی با مهدی خلوت کنم و در برابر نگاه متعجبش، باز خواهش کردم: «حالم اصلاً خوب نیست.. یخورده تو خیابون‌ها می‌چرخیم، بعد تو برو.» ▪️نگاهی به ساعتش کرد، مشخص بود عجله دارد و نمی‌خواست رویم را زمین بزند که با متانت جواب داد: «باشه عزیزم، آماده شو بریم. تا هر وقت خواستی من کنارتم، بعد میرم.» ▫️دلشوره حالم را به شدت به هم ریخته بود که تا لباس پوشیدم و با هم سوار ماشین شدیم، هزار بار حرف‌هایم را مرور کردم و به محض حرکت، با ترس پنهان در صدایم اعتراف کردم: «مهدی من در مورد دلیل ازدواجم با عامر همه چی رو بهت نگفتم.» ▪️همین‌که لب از لب باز کردم فهمید، شب‌گردی بهانه بوده که نگران حقیقت مخفی دیگری، مستقیم نگاهم کرد و من حتی از ادای این کلمات، حیا می‌کردم که تمام ماجرا را در چند جمله خلاصه کردم: «۱۰ سال پیش، نامزدی من و عامر به خاطر اینکه می‌خواست بره آمریکا، به هم خورد ولی اون همچنان اصرار داشت با هم ازدواج کنیم. می‌دونست یه پسر ایرانی یه شب منو از دست داعش نجات داده و همیشه منو متهم می‌کرد که به خاطر اون ایرانی بهش جواب رد میدم.» ▫️سکوتش به قدری سنگین بود که تپش‌های قلبم به گلو رسیده و به هر جان کندنی بود، ادامه دادم: «وقتی ابوزینب شهید میشه، میره خونه خواهرش سراغ گوشی ابوزینب، عکس تو رو از گوشی اون پیدا کرده بود و ...» ▪️به قدری حیرت کرد که کلامم را شکست: «عکس من؟!» و نمی‌دانست چاه جنون عامر انتها نداشت که سرم به زیر افتاد و صدایم به سختی بلند شد: «عکس منو هم شاید از گوشی نورالهدی برداشته بود... یه روز اومد پیش من و تهدیدم کرد اگه باهاش ازدواج نکنم این عکس رو پخش می‌کنه.» ▫️از شدت خجالت نتوانستم به درستی توضیح دهم و مهدی گیج‌تر شد: «عکس تو رو می‌خواست پخش کنه؟ مگه عکست چی بود؟» ▪️با دستم پیشانی‌ام را گرفته بودم تا دردش کمتر شود و برای گفتن هر کلمه می‌مردم و زنده می‌شدم: «یه عکس افتضاح از یه زن و مرد... فکر کنم از اینترنت پیدا کرده بود... صورت من و تو رو گذاشته بود رو اون عکس... می‌خواست عکس رو روی اینترنت پخش کنه...» ▫️حرفم به حدی سنگین بود که نتوانست به مسیر ادامه دهد و همان حاشیۀ خیابان ترمز زد. کامل به سمتم چرخید و پیش از آنکه چیزی بپرسد، زخم کاری دلم را نشانش دادم: «من از عامر متنفر بودم ولی برای حفظ آبروی هر دومون مجبور شدم باهاش ازدواج کنم...» ▪️از آنچه به سرم آمده بود، پلکی نمی‌زد و آتش وحشت آنچه پیش روی هر دو نفرمان بود، غم گذشته را در قلبم خاکستر می‌کرد. ▫️می‌ترسیدم عامر در عالم مستی همه چیز حتی همان عکس را به رانا داده باشد و حالا با همین بهانه، مهدی را تهدید کنند که نفسم از دلشوره می‌تپید: «می‌ترسم اون امانتی که تو پیامک‌ها می‌گفتن و تهدیدم می‌کردن، همون عکس باشه...» ▫️می‌دیدم از شنیدن این حرف‌ها چه زجری می‌کشد و همین جمله آخرم نفسش را گرفته بود که با لحنی لرزان از خودم دفاع کردم: «وقتی خواستیم از هم جدا بشیم، عکس‌ها رو جلوی خودم از روی لپ‌تاپ و موبایلش پاک کرد...» ▪️و همان چیزی که تن مرا می‌لرزاند، کلمات مهدی را در هم خُرد کرد: «از کجا معلوم جای دیگه‌ای ذخیره نکرده بوده؟ اگه رانا قبل از اون شب، حافظه لپ تاپ عامر رو منتقل کرده باشه، چی؟»... 📖 ادامه دارد...
9.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷﷽🇵🇸 🎥 امروز؛ دیدار دانش‌آموزان با رهبر انقلاب اسلامی امام‌خامنه‌ای مدظله‌العالی در حسینیه امام‌خمینی(ره) 🍃🌹🍃 🔸خبرنگار صداوسیما: امروز به رسم هر ساله در آستانه و روز دانش‌آموز، دانش‌آموزان از سراسر کشور با حضور در حسینیه امام‌خمینی با رهبر انقلاب اسلامی دیدار خواهند کرد. |