وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ.
؛ و اگر مرا به آتشم اندرسازی،
به دوزخیان گویم که: منم دوستدار تو!
[اپیزود نهم] :
مامان درحالی که داشت
زیرِ دوشِ حموم موهای سوختهمو
از ته قیچی میکرد؛ چشمش خورد
به لاله گوشم که کاملاً سوخته.
روضه لازم نبود.
در سکوت زیر دوش گریه کردیم...
لایوم کیومک یااباعبدلله.
از حادثه حریق که بیرون اومدم
درحالی که تموم پوست دستم داشت جلوی چشمم کباب میشد
بلند گفتم: خدایا شکرت.
بعدش فقط تو ذهنم صدایچمران پلی شد :
ای درد اگر تو نماینده خدایی...
تا همین امروز که آی سی یو بودم
هنوزم تو سرم پخش میشد.
با دستان تماما سوخته
و چهرهای که دیگه شبیه به قبل نیست
سخته برگردم پیشتون.
فقط اینو میدونم که زندهام
زندهام و خدا خواست با
عزیزترین داراییِ یک دختر آزمایش بشم.
هنوزم شکرش.
برمیگردم پیشتون.
ولی نه حالا حالاها...
برام خیلی دعا کنید.
اگر از تخت آی سی یو بلند شدم
کار همین ختم صلوات های شما بود.
دعا کنید این کابوسی که رسما شبیه
به اسیدپاشی بود زودتر تموم بشه.
شبا به جای منم برید تجمعات :)
شاید تا سالها دیگه نتونم تو
مجامع عمومی ظاهر بشم.
جای ابراهیمیِ شر و شلوغتون رو
پر کنید.
دوستتون دارم.
گوشی نمیشه دستم بگیرم.
دستام تا بن استخوون سوخته :)
نوشتن همین چند خط هم
یک ساعت طول کشید.
نمیدونم چی بگم دیگه.
دعاهاتون نجاتم میده.
همین.
مراقب خودتون و خونوادههاتون و
دست و صورت قشنگتون باشید:)
فعلا.
گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
شونه ی سوخته دستای سوخته موهای سوخته... چه روضههایی رو زندگی میکنم.
ای بابا
حکایتی شده مویم...
از تموم دوستان و آشنایان و فامیلهای عزیز درخواست دارم باهام تماس نگیرن.
پیاماتونو میخونم ولی نمیتونم جواب بدم.
مدیون محبتتونم...
و عاجزانه ازتون میخوام اگر واقعا روحیه من براتون مهمه درخواست عیادت و دیدنم رو نداشته باشین.
من خودم بعد ۱۰ روز هنوز خودمو تو آیینه ندیدم. میترسم ببینم و فرو بپاشم.
چجوری شماها رو ببینم؟
اگر واقعا روحیه من براتون مهمه
تصدق سرتون بشم
نیاید سر بزنید بهم.
بذارید با همین یه ذره
اعتماد به نفس زندگی کنم. آزارم ندید.
خواهش میکنم. لطفا.
گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
کیکِ کوچکِ تولدم :))
برای جریانات قضایی و کشف دلیل سانحه
وسایلم رو تا دیروز تحویل نداده بودن.
برای همین کیک معصومم کپک زده.
هرچند...
وسیله ی چی؟!
مُشتی لباسِ سوخته
پرچمِ نیم سوخته و...
«تمثال آقا مجتبی و پدرش تو بین الحرمین»
تنها چیزی که سالم مونده بود.
روتین پوستیمو کامل چیده بودم روی اُپن. وقتی دیروز دیدمشون یه لبخند تلخ بهشون زدم...
لباسایی که اون روز برای خودم کادو خریده بودم و حتی یه بارم نپوشیده بودم.
پاوربانکم جوری دوده گرفته بود که انگار از زیر خرابه های جنگنده خورده بیرون اومده.
خدایا...
نمیدونم از کجاش باید تعریف کرد.
دلم از «ترحم» و «الهی بمیرم برات» بیزاره...
برای همین دلم میخواد قصه های پررنج این روزا رو بذارم برای سال و ماهی که به لطف امیرالمومنین خوب شدم و تونستم از واقعه عبور کنم.
فقط کاش هیچ بنده ای با «آتش» امتحان نشه.
چقدر این روزا حال کسانی که بمب و موشک خورده بود به خونهشون و همه چیزشون به یک شب نابود شده بود رو درک کردم.
کاش این «آتش» ضامنِ بخشش گناهانی باشه که میتونست در آخرت منو بسوزونه...
کاش.
mahmood karimiHekayati shode .mp3
زمان:
حجم:
3.9M
و فی النهایه
سرم اگر شکست
موی سرم اگر سوخت
سرتا پام اگه تاول زده
فدایِ یک لحظه بیتابی و بیقراریِ دلِ سه ساله ی اباعبدالله تو بیابونای شام.
که چقدر من خوشبخت و برگزیده بودم که امام حسین(ع) قلبم خواست از هر نظر بیشتر به دخترش شبیه بشم...